نازنينم! اكنون كه براى تو مينويسم تو در خوابى و من نيستم رويت را بكشم
و من هم چشم هايم را كه باز ميكنم از خواب تو را نميبينم... ملالى نيست شوق ديدار دوباره ى تو تحمل بار گران دورى را آسان تر ميكند. ولى آيا تو به من فكر ميكنى ؟ آيا به احترام چشم هاى منتظرم از روى غريبه نگاه برميگردانى؟ محبوبم! دلم برايت بى قرارى ميكند آنگاه كه اشك هاى بى موقعم را ميندازم گردن فشار كارى، تا نخواهم توضيح بدهم كه جاى خالى تو چقدر از حجم دنيايم را پر كرده
آنگاه كه فشار بى رحم زندگى كمر من را خم ميكند، آنگاه كه مجبورم از گرماى امن خانه بيرون بروم تا براى آينده مان تلاش كنم، و آنگاه كه برميگردم و "تويى" نيست كه برايم قهوه بريزد، برايم بخندد و بشورد غمهايم را، خستگيم دو برابر ميشود 😔 من تو را ميخواهم از پس تمام خواستنى هاى زندگيم، و مرا اميد بازگشت توست كه چنين محكم نگاه داشته. ولى آيا تو هم به من فكر ميكنى؟ آيا وفادارى ؟ زود برگرد بابا را.. جون منتظرتیم😘😔