الان بهترم.
کار هر شبمه
زندگیم جوری رقم خورده که ازش فراری بودم.
8سال پیش شوهرم شغلش منتقل شد یه شهر دور.میخواست شغلش رو اقماری کنه.
اصلا دوست نداشتم از هم دور باشیم.باهاش اومدم که ازش دور نباشم.حالا بعد این همه سال غربت کشیدن.الان اقماری شده.
منم باردارم.تو این شرایط تو یه شهر غریب تک و تنهام.
نمیدونم چرا زندگی با من اینطوری میکنه.من واقعا از هیچ چیز فروگزار نکردم تو زندگیم اما زندگی بازم منو میچلونه