یه روز صبح شوهره بچه رو برد مهد کودک
ظهر مامانه رفت دنبالش گفتن اصلا نیومده
با داداشش ازینور تا اونور شهر دنبالش گشتن، پیداش نکردن، مرده شرکت داشت
منشی شرکت هی زنگ زد که شوهرتون کجاست پیمانکارا اومدن، طلبکارا اومدن
بعد معلوم شد شوهره با همون منشیه ریخته بوده روی هم که ازدواج کنن
دو سال بچه رو برد و پیداش نکردن
منشیه هم گفت بچه رو میدی مامانش تا باهات ازدواج کنم
کلا زنه خیلی صبور بود، ولی نتیجه ی این بود که با اون همه پولداری تو اون چند سال زندگی نه پس اندازی داشت نه پشتوانه ای ، قناعت کرده بود ،
اخرم شوهره اومد بعد دو سال گفت بیا بچه رو بگیر، ما به درد هم نمیخوردیم من رفتم تنهات گذاشتم.زنه گفت حضانت داعمشو میخوان گفت نه
نگو داداش دختره تعقیب میکردشون، تا پیاده شد پسره هم پیاده شد باهاش حرف بزنه داداشه با خاور اومد داداشه رو بین دوتا ماشین له کرد
منشیه هم اومد گفت بیا این بچه ت .منم معلوم نیست دیگه با شوهر سابقت ازدواج کنم یا نه