سلام بچه ها😔
من اومدم با یک اتفاق دیگر در خانواده شوهر ...
اتفاقی بسی تعجب بر انگیز
اصلا نمیدونم از کجا بگم انقد اعصابم خورده 😤
از اول میگم زیادم کشش نمیدم
فقط صبور باشید تن تن مینویسم براتون
دیشب برادرشوهرم به شوهرم زنگ زده بود که چرا نمیاین هیئت شوهرمم گفته بود مغازه رودیر میبندم نمیرسم بیام تا بیامم میشه وقت شام خجالت میکشم که الان میگن فقط برای شام میاد دیگه نمیام
برادرشوهرمم ( مسلم ) به شوهرم ( محسن) میگه که نه تو بیا نمیگن توبخاطر امام حسین میای نه مردم
محسنم گفته بود اگه بیامم دیر میام نمیرسم سودا رو بیارم و اینا
مسلمم گفته بود که میخوای من دارم با امیررضا (پسرش )میرم سودا رم با خودم ببرم تو راحت بیا