پارسال بعد سقطم خانوادم گفتن اینبار باردار شدی بیاید نزدیکمون که خودمون کاراتو کنیم. شوهرم گفت من پول ندارم خونه کرایه کنم. خانوادم گفتن بیاین طبقه پایین خونمون کرایه هم نمیخواد بدین. شوهرم گفت نه کرایه میدم ولی کم میدم. منم به خانوادم همینو گفتم. باردارشدم و هردفعه مامانم به شوهرم میگفت پس کی میایید. من نظرم این بود که اصلا نریم. به مامانمم گفتم ولی باشوهرم هی حرف میزد که بیایین. حدود هشت ماه از بارداریم گذشت و شوهرم گفت بریم که یکی ماه اخری پیشت باشه. خلاصه زور شدن و رفتیم...
حالا طبقه پایین یه سالن کوچیک و یه اتاقه که درشم خرابه و بسته نمیشه. بابام اینا هروقت دلشون بخواد کلید میندازن میان تو خونه... کنترل تلویزیون دستشونه. هرجابربم میگن ما هم میاییم بهشونم نگیم و بریم بهشون بر میخوره. نی نی زردی داره میخواهیم بریم آز بدیم میگن چرا انقدر بچه رو سوزن سورنی میکنید. چرا از این سینه ت شیر میدی؟ چرا اونو خوردی چرا اینو نخوردی....
شوهرمم گفته من کرایه نمیدم. یه جورایی هم گفت خانوادت تو دست و پامونن. مامانم حدود ۲۰ شب پایین پیشمون میخوابید سر این عقاید خرافه که تا ۴۰ شب نباید تنها بود. با ابن حرف شوهرم دیگه نیومد.. هی غر میزنه چرا شیر نمیدی بچه یبار میگه چرا اینقدر شیر میدیش... اصلا خوبه بریم براش دایه بگیریم... دیگه تازگیا دخترای دیگه رو به رخم میکشه...
خسته شدم... مامانم اینا نمیذارن بریم.من دلم نمی خواست بیام اینجا. میگن اگه بری نمی تونی جمعش کنی. با اینکه خیلی کمکم کردن این مدت ولی از دستشون ناراحتم شوهرم از چشمم افتاده. رابطمون خیلی بهم ریخته. یجوری که دیگه دلم نمیخواد ببینمش... کلا بریدم دلم خیلی به حال خودم میسوزه