وقتی شوهرم اومد خواستگاری هر کدام از شهری متفاوت بودیم و موقع خواستگاری توافق کردیم که برای زندگی به شهر مابیاد و من از پدر و مادر و اقوام دور نشم اما موقع عروسی بعد از دوسال عقد شوهرم با اینکه بیاد تو شهر ما زندگی کنه مخالفت کرد چون مادر شوهرم مخالف بود و دوست داشت شوهرم که بچه ی آخرش بود و خیلی بهم وابسته بودن پیشش باشه خلاصه من هم با اصرار مادرم که حالا دو سال عقد بودید و آبرو داریم و بده بعد از دو سال جدا بشید رفتم سر زندگی بچه ی اولم که پسر بود هر موقع از خونه ی مامانم میومدیم کمی بهونه می گرفت اما چون مادرشوهرم و پدرشوهرم زنده بودن خونه ی اونا میرفت و بهونه گیریش تموم میشد وگذشت تا اینکه اونها از دنیا رفتن زمانی که پسرم سوم دبستان بود بعد من دخترم را باردارشدم که تصمیمم بود بعد از فوت مادرشوهرم بریم و شهرستان زندگی کنیم که همسرم مجدد برای ارتقا رشته یکی از دانشگاههای محل زندگیمون قبول شد و دو سالی هم به خاطر درسش تصمیممون منتفی شد و بعد از اونهم پسرم به مرحله ی دوره ی اول دبیرستان که رسید کلا مخالف رفتن ما به شهرستان شد و ما همچنان ماندگار شدیم ولی مشکل من دخترمه که الان 8 سالشه و چند وقت یکبار دلتنگی میکنه که ما اینجا هیچکی و نداریم و تنهاییم و بغض میکنه درست مثل امشب 24 ساعت هم اینور و انور ببرم باز هم میگه حوصلم سر رفته مثا این شبها مسجد میریم که یکی دو تا دوست داره یا حتی خونه ی دوستام میریم ولی باز هم بهونه میگیره و منو کلافه میکنه روابط عمومیشم خیلی ضعیفه همش به خودم چسبیده اگه دوستش تو مسجد نیاد ببره پیش خودش اصلا نمیره و به من میچسبه واقعا نمیدونم دیگه باهاش چکارکنم لطفا راهکار بدید
بنظرم شما چند ساله اونجا هستید و دیگه زندگی تشكیل دادین و به محیط مسلط شدید یعنی غریبی نمیكنید دیگه بعد چند سال .دخترت اگه شهرستان باشه بنظرت چطوره؟میخواد اونجا چیكار كنه هر روز بره خونه ی فامیل یا پدرتون؟ باید روی اخلاق خودش كاركنید اگه انقد وابستس ك جایی نمیره و كسی باید ببرتش پس این مشكل از سمت دختر شماست كه نمیتونه روابط موفق برقرار كنه این ربطی به مكان و شهر نداره چون از اول شهرستان نبوده كه الان بخواد غریبی كنه اتفاقا طبیعیه كه هم نظر با پسرتون باشه بیشتر.
اگه قراره من اونی باشم كه تو میخوای دیگه من ،من نیستم
فقط دلش بازی میخواد با اینکه دو تا از بچه های داداشم که همسنش پسر هستن و تقریبا همسن و سالش هیچ دختری نیست ولی میگه اونا همیشه با هم هستن ما اینجا تنهاییم
با اینکه فاصله ی شهر ما تا خونه ی مامانم دو ساعت و نیمه اما ی وقتایی همسرم راضی نمیشه زود بریم میگه به خستگیش نمی ارزه ی روز بریم برگردیم میخواد دو سه روز بمونه اونجا