دوستانی که در جریان تاپیک های من هستن که هیچ ولی اونایی که نیستن بگم که تصمیم گرفتم بعد از ده سال زندگی بدون پیشرفت مالی و معنوی و علاوه بر این بد دلی همسرم تصمیم به جدایی گرفتم. بعد از دو ماه با خانوادش اومدن آشتی و توی جلسه هم داد و فریاد کرد و بعد که پدرم به طور خصوصی با برادرش صحبت کرد و گفت یعنی چه؟ این چه وضعیه برادرت ن به وجود آورده اونم گفت حقیقتجو بخواهید برادرم ن مریضه. خیلی ساله.
الان من یک هفته ست خیلی ناراحتم. که چرا از اول نگفتن یا لا اقل بعد ازدواج یا چند سال پیش که من اینقدر تلاش الکی نمی کردم. آخه چرا؟
اون موقع باز حالش بهتر بود و شاید قابل درمان ولی الان روانشناس بهم گفت نه حاضر به پذیرش و نه درمان و نه قابل درمان توی این سن و برو هر اقدامی دوست داری بکن☹️