آقای من ، نمی شود کمی آغوش ، وا کنی ؟
غمگین نشسته باشم و من را صدا کنی ؟ !
آقا دلم گرفته و می ترسم از سکوت ...
وقتش رسیده تا که به عهدت وفا کنی !
تنها تویی امید ، وَ تنها تو قادری ؛
دائم مرا به شور و شعف ، مبتلا کنی ...
حرفی بزن که بودنت آرامشِ من است
شاید مرا ز دردِ شکستن ، جدا کنی ...
از بس به هیچ ، تکیه زدم ، شانه ام شکست !
من خسته ام نمی شود کمی آغوش وا کنی ؟