دارم دق میکنم اصلا نمیدونم چه مرگمون شده دعوای اخرمون اگه حوصله داشتین بخونین تو تاپیک اخر حس میکنم یکی زندگیمون جادو کرده یه پسر پنج ساله دارم سه ماهه باردارم شوهرم ازاین رو بع اون رو شده هیچ احساسی به ما نشون نمیده دلسنگ شده کسی که طاقت اشک من نداشت الان جلوش زجه میزنم انگار نه انگار یه ادم دیگه شده حرفای جدید بهونه های جدید میاره اصلا نمیتونیم باهم ثانیه ای حرف بزنبم اصلا گوش نمیده به حرفام زندگیمون خیلی تو چشم بود فکر کنم اخر یکی گند زد بهش تو دوراهی بزرگی ام کمکم کنید بین بودن یا نبودن این بچه تو راه بین ادامه زندگی یا ندادنش😔