2777
2789
عنوان

چجوری رفیقام رو فراموش کنم

924 بازدید | 17 پست

همش دارم فکر میکنم که چه بلاهایی که سرم نیاووردن واصلا صلاح نیست که ولایقم نیستن همش فکر میکنم که من چرا باهاشون مغرور نیستم واونا هستن شاید من به خاطر خاکی بودنمه بین رفیقام تو فامیل به مغروور بودن معروفم ولی پیش دوستام نه ودوست دارم که رفیقای جدیدی پیدا کنم ادم به مرور شخصیت اصلیش فاش میشه رفیق صمیمیم فکر کنم یه 3ماهی هست که ازم سراغ نگرفته و حتی زنگ نمیزنه ولی میخوام وقتی تو دبیرستان دیدمش یه جوری باهاش برخورد کنم که یاد این روزا بیافته انلاینه ولی جوابمو نمیده وواقعا تصمیم گرفتم که فراموششون کنم وحتی بهشون فکرم نکنم اینجور ادما برام هیچ ارزشی ندارن واین اواخر فهمیدم که دوست صمیمم اونجوری نیست که من میخوام یه راهایی رو رفت که نمیخوام برم ونخواهم رفت .

فقط میخوام بدونم که چجوری بهشون فکر نکنم  

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

چقدر مثل منی منم موندم چطور حماقتامو یادم بره و خوبی هایی که کردم بهشون

😍😍😍😍من به آرزوهام قول رسیدن دادم 😍😍😍❤❤❤❤برام دعاکنید کنکور پزشکی قبول شم این بزرگترین رویای منه ❤❤❤❤❤

تنخه  راهش پیدا کردن دوست جدیده 

نمیتونی بهشون فک نکنی چون مدام قرازه ببینیشون 

ولی دوستای جدید پیدا کن تا دیدنشون ک فکرشون آزارت نده

گروه قرمز وزن شروع۹۶.۶۰۰ وزن چالش ۸۶ کیلو ورن هدف ۷۰ 

بهش فک نکن همین😃

دوتا صلوات واسم بفرست که بدجور بهش نیاز دارم..اولی نیت سلامتی بچم..دومی نیت خونه دار شدنم..اگه فرسادی لایک کن منم برا تو بفرستم .برا همه مریضام نیت شفا و سلامتیشون صلوات بفرستوقتی احمقی و قصد دعوا داری و فک کردی همه مثه خودتن ریپلایم نکن....ادمی را ادمیت لازم است

من راجب دوستا از خودم قصه نوشتم که بخشش کردم که چقدر اذیت شدم میخوایین قصه رو بفرستم اگه میخوایین همین الان میفرستم بخونید که چقدر رفیق ادم روازار میده.

منم یه رفیق داشتم که ۳ سال دبیرستان باهم دوست و یه روح در دو بدن بودیم همه میگفتن وااای شماها مثه خواهرین خلاصه خیلی خیلی صمیمی بودیم باهم ولی درست شب عقد من یه عالمه پیام چرت و پرت بهم داد که برو گمشو فکر کن بی دلیل!!!!!!!

البته قبلشم هی دنبال بهونه بود که قطع رابطه کنیم من هربار میچسبیدم بهش دیگه با این کارش منم گفتم بر گم شه فکر کرده کیه!

الانم ۳ ساله ازش هیچ خبری ندارم..بهتر😆

اینکه هیچکس شبیه حرفاش نیست به کنار....چرا هیچکس شبیه عکساش نیست؟!😕
منم یه رفیق داشتم که ۳ سال دبیرستان باهم دوست و یه روح در دو بدن بودیم همه میگفتن وااای شماها مثه خو ...


اره بابا من یه مدتی اینقدر بشون وابسته شدم اعصابم خورد میشد ولی الان سعی میکنم که بیخیالشون شم تو زندگیم هیچ تاثییری ندارن.

من تو دانشگاه با ۴ تا از دوستام اکیپ بودیم روز و شب با هم بودیم همه کارمون با هم بود آخر سر بدجور دلمو شکوندن الان هر روز میبینمشون اما کاملا بی تفاوتم نه تنفر نه دوست داشتن اینم میدونم که هیچوقت برام آدمای سابق نمیشن مردن، بهتره فراموش کنی تو هم

خدایا شکرت به خاطر : ♡ زمین گردالی🌏، خانواده 👪، طبیعت🍃، یاد گرفتن و علم 📚، غذاهای خوش مزه 🍕، لباس ها👗، خوابیدن😴، رویاها🎈، خورشید 🌞، عشق💕، ماه و ستاره 🌒، خونه 🏡، تکنولوژی 💻، دوستا و آشناها 👭، لبخندهای خوشگل 😄 ... ! ♡



اين داستان يکي از اتفاق بزرگ زندگيم تابه حال است

اين ماجرا درسال 97 اذرماه اتفاق افتاده است


همه اين اتفاق ها در مدرسه اتفاق افتاده است .ما 7 تا دوست بوديم که خيلي صميمي بوديم که اسم گروهمون رو هفت شگفت انگيزگذاشته بوديم همه بچه ها به ظاهر بچه هاي خوبي بوديم هميشه ادعا ميکرديم که اگه هزارتا اتفاق هم بيافته ما بازهم رفيق ميمونيم وتااخرش هستيم . همه ي ما گاهي براي خوشگذروني دست به کارهاي بدي ميزديم  و هميشه اين اتفاقها يکيشون گريبان گير ادم ميشه .دوشنبه بود دوستم امل پيشنهاد داد که بريم به يکي از کلاسهاي هفتم وخوشبگذرونيم کلاس هاي هفتم پنجره هاشون رو به چمن باز ميشدند من هم قبول کردم و اون موقع از نظر روحي حال خوبي نداشتم و دوست نداشتم که بقيه اينو بفهمند.خلاصه وقتي بچه ها رفتند مستقيم رفتن بالا ميزا و شروع به ديوونه بازي دراووردن من هم اون لحظه دلم خواست که بچگي کنم و بابچه هاي اون کلاس کل کل کنم .يکي ازبچه هاي اون کلاس اذيت شد ورفت به مدير خبرداد که اذيت شديم وازاين حرفا کلاس هنرداشتيم برگشته بوديم سرکلاس يهو مدير همراه اون دختره اومدند داخل خانم مدير بدجوري ناراحت بود  مدير گفت کيا بودن بگو دختره دستشو رو به من کرد و گفت از اينجا تا اخر که 7 نفر هستن مديرگفت همتون بيايين دفتر رفتيم دفتر بدجوري ترسيده بودم نگين صميمي ترين دوستم هم بود که ثابت بشه من بالاي ميزا نرفتم  شروع کرد به بحث کردن با ما به نگين گفت .تو اونجا چيکار ميکردي..نگين درحالي که پاش درد ميکرد گفت من اونجا بودم به خاطر اينکه با يکي از بچه ها کارداشتم اصلابااينا کاري ندارم تودلم گفتم اين داره از خودش دفاع ميکنه عجب شايد يه نقشيه تو سرشه قضيه رو ماسمالي کنه ولي برعکس شد بقيه هم يعني همشووون داشتن واسه خودشون بهونه جور ميکردن که خوودشونو نجات بدن مدير رفت گوشه دفتر منو صدا کرد رفتم پيشش شروع کرد به حرف زدن درحالي که ناظم داشت اسم بچه ها رو مي نوشت . خانم مدير.. چرارفتين اونجا و بچه ها رو اذيت ميکردي باراولتون هم که نيست امسال خيلي فضول شدي هروقت بچه ها بم خبر ميدادن ناديده ميگرفتم ولي قضيه هي بدتر ميشد .من با ترس گفتم .خانم من پيشنهاد اين کارو ندادم تقصير من نيست مدير گفت که کي پشنهادرو داد .ولي من نگفتم نميخواستم رفيقام رو بفروشم به خاطر اين اتفاق دوستيمون خراب شه من زير قولم نميزنم .درحالي که ديدم اون طرف از 7 نفر فقط 4 نفر موندن وبقيه رفتن سرکلاس اين 4 نفر نتونستن خودشون رو نجات بدن يعني منو فروختن و گذاشتن من اينجا بمونم . خانم مدير گفت .. ببين نصفشون رفتن همه به فکر خودشون هستن فکر ميکني رفاقتون فقط به خوشيه چرا نميگي کي اين پيشنهاد رو داده اصلا من نميشناختمت مگه تو 9 سالته تو اين مدرسه دفتر چراقاطي اينا شدي من ميدونم چرا نميگي ومن مي دونم که کارکي بوده و تو بخاطر اينکه بااين دختراي بد دوست شدي بايد تنبيه ات کنم بزاربت بگم اينا بدترين دختراي مدرسه ان وميخوام بدم سرصف به همه معرفيشون کنم تا ازاين کارا نکنن .حرفاي مديرمون خيلي منطقي بودن وقتي رفتم اون طرف تر يکي ازبچه ها داشت به مدير ميگفت که ..خانووم اين الهام يه مارمولکيه که فقط ما ميشناسيمش به حرفشون گوش نکنيد .عصباني بودم دستام رو سفت بستم رفتم سراغش يه چک خوابوندم زير گوشش سالن مدرسه ارووم بود که صداي دستم پيچيد تو راهرو وسالن سرش داد کشيدم و گفتم

سراغش يه چک خوابوندم زير گوشش سالن مدرسه ارووم بود که صداي دستم پيچيد تو راهرو وسالن سرش داد کشيدم و گفتم ..رفاقتت بخوره توسرت عوضي اينه رسم رفاقت چي شد پس اون همه ادعا کثافت هي رفيقم رفيقم ميکردي ..خانم مديرعصباني تر ازهميشه سر ناظم داد کشيد وگفت کلاس چهارتوشون رو عوض کن. اون لحظه انگار يه سطل اب سرد ريختن سرم باکلي التماس هم راضي نشدند از 8 يک جدا شديم دوتا رو گذاشتن 8 دو و ما دوتا رو 8 سه رفتم سر کلاس و بغض داشت گلمو خفه ميکرد وفقط توسرم حرفام ميپيچيد من تحقير شدم غرورم شکست اونا تونستن خودشون رو برگردونن ولي مني که تقصيري نداشتم بايد زجر بکشم و يادم اومد مديرگفت تنبيه يعني برميگردم .بهترين دوستم منو فروخت بعدمياد بامن دعوا هم ميکنه ومن جورري سرش داد کشيدم و خوردش کردم ديگه جرعت اينکه بامن حرف بزنه رو نداشت باچشم گريون رفتم خونه نميخواستم خونوادم چيزي بفهمن ناهار نخوردم رفتم نشستم تو اتاق حس کردم که ديگه تنها شدم ولي نااميد نشدم ميخواستم يه جوري برگردم سرکلاس که دهن بقيه رو ببندم اون لحظه از کلمه رفيق حالم بهم ميخورد شروع کردم به نمازخوندن يه عذاب وجدان داشت منو ميکشت چطور من غروورم بشکنه چراا کارم شده بود فقط نمازو قران  خوندن حتي گاهي هم شده تاصبح فقط نماز شب ميخوندم تا فقط خدا کمکم کنه دهن بعضيارو ببندم و خوردشون کنم ميخوام برنده بشم تا ندونن که من اينقدر شکسته شدم من ديگه حتي حسي به اون ادما نداشتم شب اون روز ميسا زنگ زد و داشت مثلا دلداريم ميداد درحالي که من ديگه تا حد زيادي ازشون متنفرشده بودم خواهرم فهميد چون پشت تلفن داشتم سر ميسا داد ميکشيدم خواهرم اومد گفت ها الهام چه غلطي کردي کلاستو عوض کردن . جوابشو ندادم اون هفته چهارشنبه مادرم وخواهرم اومدن مدرسه وتا بامدير حرف بزنند مامانم نقشو عالي اجرا کرد بش گفته بودکه هيچي نميخوره هميشه صورتش زرده گوشه گير شده تاصبح بيداره و نماز ميخونه برش گردونين سرکلاسش درحالي که تو کلاس بودم صلوات شمارتو دستم بود يه دختر اومدکه گفت الهام تو اين کلاس رفتم دفتر خيلي حساس شده بودم بايه حرف ساده زود گريم ميگرفت مادرم وخواهرم رفتن مدير شروع کرد بامن حرف زدن ميگفت من ميدونم تو دختر خوبي هستي وميخوام فقط تنبه ات کنم اگه الان برت گردونم اون چن نفر هم ميان اعتراض ميکنن بزار چندهفته بگذره بعد  .خيلي خوشحال شدم گفتم خدا يعني جوابم کرد با خوشحال رفتم سرکلاس و نشستم اسما اومدگفت چي شد اسما اوني که بامن اووردنش تو اين کلاس بش گفتم من برميگردم گفت من چي گفتم تورو نميدونم .تااينکه امتحانات نوبت اول شروع شد وهنوز هيچي  به هيچي  دوباره رفتم پيش مدير گفت که تااخر امتحانات که امتحان اخرمون رياضي بود خلاصه گفتم تااون موقع هم صبر ميکنم ميسپارمش به خدا امتحان رياضي اخر هاي دي بود و من حسابي به اون کلاس عادت کرده بودم تااينکه امتحان رياضي رو هم دادم اسما گفت که بريم به مديردوباره حرف بزن ببينييم چي ميشه تودلم گفتم هه چه دلش خوشه من زحمشتو ميکشم بعد به نفع اون ميشه بش گفتم تو نيا من ميرم نه منم ميام اينقدر ادم سيريشي بود تارفتيم دفتر به مدير گفتم سلام خانوم ميگم تکليف ما چي ميشه گفت شما تااخر سال تحصيلي تو همون کلاس ميمونين نميدونم چرااين حرفو گفت اون داشت زير قولش ميزد به من قول داده بود اخه چرا بدون اينکه حرفي بزنيم رفتيم بيرون مطمن بودم بخاطر اينکه اسما همراهم بود اين حرفو گفت رفتيم تو کلاس اسما حسابي بيخيال اين ماجرا شده بود من دست بردار نبودم بچه هاي خوب کلاس 8 يک اومد سراغم و ميگفتن تو که رفتي يه دعواي حسابي توکلاس سر تو شده بود بقيه ميگفتن که تقصير دوستاشه و ازاين

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز