اين داستان يکي از اتفاق بزرگ زندگيم تابه حال است
اين ماجرا درسال 97 اذرماه اتفاق افتاده است
همه اين اتفاق ها در مدرسه اتفاق افتاده است .ما 7 تا دوست بوديم که خيلي صميمي بوديم که اسم گروهمون رو هفت شگفت انگيزگذاشته بوديم همه بچه ها به ظاهر بچه هاي خوبي بوديم هميشه ادعا ميکرديم که اگه هزارتا اتفاق هم بيافته ما بازهم رفيق ميمونيم وتااخرش هستيم . همه ي ما گاهي براي خوشگذروني دست به کارهاي بدي ميزديم و هميشه اين اتفاقها يکيشون گريبان گير ادم ميشه .دوشنبه بود دوستم امل پيشنهاد داد که بريم به يکي از کلاسهاي هفتم وخوشبگذرونيم کلاس هاي هفتم پنجره هاشون رو به چمن باز ميشدند من هم قبول کردم و اون موقع از نظر روحي حال خوبي نداشتم و دوست نداشتم که بقيه اينو بفهمند.خلاصه وقتي بچه ها رفتند مستقيم رفتن بالا ميزا و شروع به ديوونه بازي دراووردن من هم اون لحظه دلم خواست که بچگي کنم و بابچه هاي اون کلاس کل کل کنم .يکي ازبچه هاي اون کلاس اذيت شد ورفت به مدير خبرداد که اذيت شديم وازاين حرفا کلاس هنرداشتيم برگشته بوديم سرکلاس يهو مدير همراه اون دختره اومدند داخل خانم مدير بدجوري ناراحت بود مدير گفت کيا بودن بگو دختره دستشو رو به من کرد و گفت از اينجا تا اخر که 7 نفر هستن مديرگفت همتون بيايين دفتر رفتيم دفتر بدجوري ترسيده بودم نگين صميمي ترين دوستم هم بود که ثابت بشه من بالاي ميزا نرفتم شروع کرد به بحث کردن با ما به نگين گفت .تو اونجا چيکار ميکردي..نگين درحالي که پاش درد ميکرد گفت من اونجا بودم به خاطر اينکه با يکي از بچه ها کارداشتم اصلابااينا کاري ندارم تودلم گفتم اين داره از خودش دفاع ميکنه عجب شايد يه نقشيه تو سرشه قضيه رو ماسمالي کنه ولي برعکس شد بقيه هم يعني همشووون داشتن واسه خودشون بهونه جور ميکردن که خوودشونو نجات بدن مدير رفت گوشه دفتر منو صدا کرد رفتم پيشش شروع کرد به حرف زدن درحالي که ناظم داشت اسم بچه ها رو مي نوشت . خانم مدير.. چرارفتين اونجا و بچه ها رو اذيت ميکردي باراولتون هم که نيست امسال خيلي فضول شدي هروقت بچه ها بم خبر ميدادن ناديده ميگرفتم ولي قضيه هي بدتر ميشد .من با ترس گفتم .خانم من پيشنهاد اين کارو ندادم تقصير من نيست مدير گفت که کي پشنهادرو داد .ولي من نگفتم نميخواستم رفيقام رو بفروشم به خاطر اين اتفاق دوستيمون خراب شه من زير قولم نميزنم .درحالي که ديدم اون طرف از 7 نفر فقط 4 نفر موندن وبقيه رفتن سرکلاس اين 4 نفر نتونستن خودشون رو نجات بدن يعني منو فروختن و گذاشتن من اينجا بمونم . خانم مدير گفت .. ببين نصفشون رفتن همه به فکر خودشون هستن فکر ميکني رفاقتون فقط به خوشيه چرا نميگي کي اين پيشنهاد رو داده اصلا من نميشناختمت مگه تو 9 سالته تو اين مدرسه دفتر چراقاطي اينا شدي من ميدونم چرا نميگي ومن مي دونم که کارکي بوده و تو بخاطر اينکه بااين دختراي بد دوست شدي بايد تنبيه ات کنم بزاربت بگم اينا بدترين دختراي مدرسه ان وميخوام بدم سرصف به همه معرفيشون کنم تا ازاين کارا نکنن .حرفاي مديرمون خيلي منطقي بودن وقتي رفتم اون طرف تر يکي ازبچه ها داشت به مدير ميگفت که ..خانووم اين الهام يه مارمولکيه که فقط ما ميشناسيمش به حرفشون گوش نکنيد .عصباني بودم دستام رو سفت بستم رفتم سراغش يه چک خوابوندم زير گوشش سالن مدرسه ارووم بود که صداي دستم پيچيد تو راهرو وسالن سرش داد کشيدم و گفتم