میشه از خاطرات دعواتون با یه غریبه بگید،با یکی دعوام شد امروز پولم نمیداد همش فک میکنم تو دنیا فقط من با این دعوام شده بقیه اصلا دعوا نداشتن،حالم گرفته شده،عوضی پولم نمیداد منم پیام دادم واگذارت میکنم بخدا امدم یه دعوایی راه انداخت اخرم نصف پولم داد
نه ،زیر نظر هیچ جا نیستم،قبلا تو بیمارستان کار میکردم میشناسنم الان بیکارم از ایجور کارا میکنم خرجم دربیاد،خیرندیده حالا مثلا باید از خدا بترسه بچش خدا نگه داره براش ،بهم میگف ایشالله مثل پدرت بمیری یبار ازم پرسیده بود بابات شغلش چیه گفتم فوت کرده خودم خرجم میدم