من وقتی دوسه ماه بودکه عقدبودم،زن پسرعموی شوهرم مارو بردخونشون مهمون،مادرشوهرمم چون میونش بااوناخوب نیس نمیذاشت بریم
به شوهرم اس دادکه برگردید خونه چرا رفتین اونجا😐
اون بیچاره هاهم داشتن خودکشی میکردن خخخ خوشحال بودن ک رفته بودیم خونشون،کلی زحمت کشیدن همه چی اماده کردن باهم،شبم گفتن عمرا بذاریم برید،گفتن تانصف شب بازی میکنیم بعدمیخابیم فردابعدصبحونه برید🙄
مادرشوهرمم بیشعور کوفتمون کرد،پدرشوهرمو انداخته بودبه جونمون نذاشتن راحت بشینیم اخرشم ازحرصم هیچی نخوردم ب شوهرم گفتم پاشوبریم