2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

210 بازدید | 4 پست

سلام .من وهمسرم ۲ ساله ازدواج کردیم .شوهرم پسر خالمه .خالم که مادر شوهرمه مشکل اعصاب داره یه جورای مغزش به اندازه ی یه بچه شده .شیش ماهه اول زندگیمون طبقه بالای مادر شوهرم زندگی میکردیم بدترین روز های عمرم بود .شوهرم که فهمید با خانواده اش مشکل دارم ونمیتونیم یه جا زندگی کنیم از اونجا رفتیم وبه تهران اومدیم که ۱۰ ساعت باهاشون فاصله دارم .اما الان هم با شوهرم خیلی دعوا میکنیم هر بار به خاطر یه موضوع مسخره .بعدش فک کردیم اگه بچه بیاریم اخلاقمون با همدیگه بهتر میشه الان که حامله ام و۵ ماهممه اخلاق شوهرم همونجوریه وزیاد باهام کل کل میکنه .واصلا درکم نمیکنه الان خیلی احساساتی شدم وهمش دلم میخواد گریه کنم دیشب که دعوامون شد تا صبح گریه کردم وروی زمین خوابیدم حتی یک بار هم بهم نگفت گریه نکن .الان که فکر میکنم هنوز زود بوده واسه بچه .چیکار کنم باهام بهتر شه؟ببخشید زیاد شد دلم خیلی پره

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خانمی تقصیر خودته که اینقده ضعیفی. فقط میتونم بگم پوست کلفت شو که هیچی برات مهم نباشه و به فکر اون نیننی تو دلت باش تاثیر داره روش. 

واسه شفای همه بیماران صلوات... خاصه داداشم جوونن گلم عشقم که تو 24 سالگی ام اس گرفته... تو رو خدا هر کی دید صلوات بگه براش... غم نبینین
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز