سلام وقتتون بخیر من دختر۲۵ ساله هستم از وقتی یادم میاد سرکار رفتم تا بتونم سربار خانوادم نباشم و خرج خودم و جور کنم یجورایی باهاشون کار نداشتم اما احترامشونو حفظ کردم..تا قبل از نامزدیم حرفای غیر منطقی پدرم و مادرم به دل نمیگرفتم و زود فراموش میکردم.اما الان دو ساله عقد هستم خداروشکر شوهر بسیار عالی دارم که همه جوره احترام خانوادم و حفظ کرده..تا دو ماه ایندم عروسی میگیریم...مشکل اصلیم با پدرم و مادرم هست احساس میکنم متوجه نمیشن چه حرفایی به من میزنن...مثلا ما قرار بود طلاهامونو بفروشیم برای خرید خانه با خانوادم مشورت کردم همشون حمایت کردن اما ب محض فروشش هرچی از دهنشون در اومد گفتن من خیلی خجالت و شرم زده شدم پیش شوهرم..چون موافقت کردن یدفعه حرفوشونو پس گرفتن و هنوزم میگن اشتباه کردین..یا برای تالار دیدن مدام عجله داشتن وقتی که میرفتیم تالار ببینیم بهونه میگرفتن...من حتی جرات دردو دل کردن با مادرم و ندارم به حرفام گوش میده چند روز اینده همون حرف هار به صورت کنایه به خودم میگه...الانم گیر دادن چرا جهیزیت و نمیبری در صورتی که خودشون گفتن عجله نکنین و کم کم خونتونو تمیز کنین و تا دو ماه که وقت دارین وسایل و بچینین.منم به شوهرم زنگ زدم که خونه رو زودتر تمیز کنه اونم قبول کرد..دوباره ز زدم به خانوادم که میایم و وسایل و میبریم اما حالا میگن وسیله نمیدیم ..تروخدا بگین من چیکار کنم..دارم دیوانه میشم..اگه باهاشونم حرف بزنم مدام حرف و میپیچونن میگن تو مگه دختر مانیستی ما یه حرفی زدیم بهت حالا...دیگه اسم مارو نیار و باهام قهر میکنن..بخدا تمام استرس ها و فشارهاشون رو منم ار گذاشته..ادم های فوق العاده غیر منطقی هستن ..من چیکار کنم الان؟؟؟ همش از رو احساس تصمیم میگیرن ..من خیلی منطقی حرف زدم از مشکلاتمون گفتم اما بخدا فقط ی هفته دام داره..رفتیم تالار گرفتیم با کلی وام و بدهی فقطم بخاطر خانواده خودم تالار گرون گرفتیم که راضی باشن الان شوهرم میگه من نمیتونم میوه موز بدم تو مجلسم بجاش چیزای دیگه میدم چون واقعا پول ندارم..بابام عین بچه ها میگه پس من خودم موز میخرم میزارم سر میز مهمان های خودم تروخدا شما بگین ما چه کنیم..هرجفتمون 25 سالمونو نیاز به حمایت داریم اونوقت پدر 50ساله من اینطوری میکنه ای خدا دردم و به کی بگم....