غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و
در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم،
آنوقت هم کم کم عادت میکردم.
آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم،
مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوت های عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری میکردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم…
درست که فکر کردم،
من در تنه یک درخت خشک نبودم و
بدبختتر از من هم پیدا میشد، وانگهی، این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که
«انسان، بالاخره به همه چیز عادت میکند».