خونه ما یه شهر دیگه س
بماند ک پری روز چقدر زجه زنی داشتیم تا اومدیم خونه بابام
بحث سر نداشتن شوهرم بود و پول ندادن برای ماشین ک مارو بیاره
خلاصه با عموم اومدیم
شوهرم پول زیادی داده به داداشش و الان اون پولشو نمیده و سر همین قضیه با خانوادش اختلاف داره
و گفته بود عید پیش اونا نمیره
خلاصه پری روزاونجا نرفت
و دیروزم ار صبح با دوستاش رفتن گردش تا ساعت نه شب ک چون ما خونه داداشم دعوت بودیم اومد اونجا
وقتی آخر شب ازونجا خواستیم برگردیم خونه بابام
شوهرم گفت نزدیکه بیا پیاده بریم منم قبول کردم
تو راه گفت ک صبح رفته خونه باباش!!!!!
من واقعا ناراحت شدم ک چرا منو نبرده اونا هزار تا فکر درمورد من میکنن
گفت دوس نداشتم ببرمت حوصله نداشتم بیام دنبالت
خلاصه بحثمون گرفت توراه من خیلی عصبی شدم و گفتم یکم صبر کن وایسم نفس بکشم بعد ادامه راهو بریم
شروع کرد ک وسط خیابون واینستا مردم نکات میکنن
حالاما تو پیاده رو بودیم و هیچکس نبود
ک یهو بابام ترمز زد جلومون وخواهر زادم ک پسره پیاده شد و بابام گفت اگه خسته ای بیا با ماشین
منم رفتم با بابام
خونه ک رسیدیم شوهرم گفت جمع کن بریم
هر چی براش توضیح دادم بدتر کرد اخرم گفت شارژمو بیار من میرم تو همینجا بمون و ازین به بعد روزگارت رو سیاه میکنم و کار امشبتم از تو چشات در میارم