2821
2789
عنوان

راز بندگی

85 بازدید | 4 پست

درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز 

در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می دید که جامه های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و

کمربندهای ابریشمین بر کمر می بندند.

روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا!بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم.

زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست. 

می خواست ببیند طلاها را چه کرده است؟ 

هرچه از غلامان می پرسید آنها چیزی نمی گفتند. 

یک ماه غلامان را شکنجه کرد و می گفت بگویید خزانه طلا و پول حاکم کجاست؟ 

اگر نگویید گلویتان را می برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می کشم. 

اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می کردند و هیچ نمی گفتند.

شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. 

شبی درویش در خواب صدایی شنید که می گفت:

ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

2790
2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز