دوستان تو این مدتی که اینجا عضو بودم خیلی تاپیک در مورد رفتار بد شوهر اینا خوندم
الان میخوام رفتار خاله ام وشوهر خاله رو برات بگم
شوهر خالم وقتی من بچه بودم اونم جوون بود یه دیوونه بود یه دیونه به تمام معنا. همیشه زنش کتک میزد وقتی ماهم میرفتیم خونشون ما رو نمیذاشت بیرون چند بار مادر بزرگ خدا بیامرزم رو که با اینکه از شهر دیگه میمومد بیرون کرده بود نذاشته بود خونشون . اینقدر خاله ام رو کتک میزد همه جاش کبود میشد . به خاطر بچه اش دم نیمزد . همسایه هاشون براشون دلم میسوزدن چند بار که رفتیم خونشون همش به ما میگفتن تو رو خدا اینو نجا بدین میگفیتم طلاق بگیر میگفت نه دوست ندارم بچه هام پیش نامادری بزرگ شن . بعد خدا لعنت کنه ادم بد ر و . خالم تو جیش و لباش خونه اشون دعا پیداک رد اونم نه یکی ودتا کلی دعا برده بود پیش دعا نویس دعاهاش همش مضمونش این بود که اینو کتک بزنه . ازش جداش بشه .دعانویس بهش گفته بود اینقدر دعا نوشتن شوهرت دیونه شده . کار نمیکرد شوهرش .میخورد میخوابید زنش کار میکرد . بعضی وقتها هم همسایه ها بهش کمک میکردن گاهی هم ما وفامیل براشون میخریدیم یواشکی شوهرش نفهمه میرسوندیم به دستش . تا اینکه خوب یادمه من اول دبیرستان بودم شهرش تصادف کرد افتاد گوشنه خونه احد ناسی از فامیلشون در خونشون باز نکرد ما هم نرفتیم اما ازدور جویای حالشون بودیم . چندماهی گذشت تا حالش خوب شد . به خودش اومده بود . میگفت این همون خونوده من بودن که میگفتن زنت رو بزن نزار بچه هات درس بخونن بزارشون قالی ببافن . اومده بود سرغیرت باهامون اشتی کرد خیلی خوشحال بودیم .رفت و امد ها شروع البته باخونواده خودش کاملا قطع ارتباط زد . رفت کارگری . شب و ورز کار میکرد میرفتیم خونشون حسابی تحویل میگرفت میگفت شرمندتون . الان خالم خدا رو شکر در آرامش بچه هات دکتر مهندس شدن . درسته جسمش در عذابه اما شوهرش جونش رو براش میده . بعضی وقتها مریض میشه میگم خاله طلاق میگرفتی الان روزگات این نبود . میگه اون موقع طلاق میگرفتم معلوم نبود بچه هام چی میشدن . الان که به اینجا رسیدن خوشحالم و همین منو راضی میکنه . گریه ام میگیره براش .خیلی جالب بود همیشه شاکر خدا بود حتی وقتی کتک میخورد میگفتم این شکر کردن نداره طلاقت رو بگیر . میگفت پیش بچه هام هستم برای همین شاکرم .