هر جمعه میگه کار دارم باید برم مارو میبره بیرون بعد نیزاره باغ بابام تا شب میره جایی منم بهش شک دارم این هفته رو گفتم حایی نرو با ما باش گفت باشه باز صبح گفت باید ساعت 3 برم جایی منم ناراحت شدم دعوامون شد شروع کرد به چرت و پرت گفتن به خانوادم اونم بی دلیل گفت تو مادر نیستی بویی از مادری نبردی به دخترم میگفت ننتو درست میکنم میکشمش تورو نجات میدم از دست اینا (منو خانوادم) بعدم خاست با بچه بره من جلوشو گرفتم چاقو برداشت چاقو میکشید سمتم منم رفتم کنار بهم نخوره گفتم انقدر پلی خانوادمو نکش وسط گفت ببند دهنتو با اون داداشات منم گفتم با اون بابای گدات منم فحشش دادم هی به بچه میگفت راحت میشیم از دست ننت این روانیه ادم نیست منم گفتم پس هری برو دیگه گفت میرم تو بمون روانی بعدم من عصبانی شدم یه دونه زدم شوهرمو اونم زد خیلی دلم شکست تا الان دست روم بلند نکرده بود یه دونه محکم زد تو شونم گریم گرفت گفتم حالا که زدی دیگه تموم برو اونم بچه رو ورداشت و رفت