روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...
بله عزیزم، موادی که میخوام داخلش بریزم آماده میکنم بعد با خمیر میپیچم میچینم تو سینی ، زرده ی تخم مرغ رو هم میزنم با قلمو روی همشون میکشم و میذارم فر ، رنگش یکم طلایی شد خاموش میکنم یکم صبر میکنم خنک شه میچینم تو پیرکس و روش کیسه میکشم ، یکم نرم شه آماده ی خوردنه