من دو برادر دارم که یکیش متاهله ,یه خونه ی شیک و جدا از ما داره .منم تک دخترم و دارم برا استخدام درس میخونم کاری هم اصلن با این عروس نداریم اما ایشون هر روز خونه ی ماست هر وقت بخواد میاد ,میره . وقت بوده که یه ماه خونه ی ما بوده و خیلی مزاحم زندگی و درس خوندن منه.خیلی کاری نمیکنه و تازگیها زبون دراز هم شده منم به خاطرپدر و برادر همیشه ملاحظه اش رو میکنم ...شما بگین چیکار کنم که زیاد نیاد و حد خودش رو بدونه ....واقعا بعضی ها لیاقت احترام و محبت ندارن .انکار که حتما باید ازار بدی و تیکه بندازی وگرنه سوارت میشن ......
انفرادی شده سلول به سلول تنم خود من در خود من زندانی ست.
بدون که مجبور به کار بشه خودش دیگه نمیاد ،بعد مواقعیکه کار داری برو به کارات برس ایشون هست خونه دیگه،لزومی نداره بشینی پیشش برو از جوونیت لذت ببر ایشون میشینه از خونه مراقبت میکنه،کسی ام چیزی گفت بگو اینجا مثل خونه خودشه.
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
خب حاضر نکن براش اگه بازم اومد دیگه به معرفتش شک نکن
خب,من به خاطر بابا این کار رو نمیکنم چون نمیخام ناراحت بشه اما امروز که اون رفته دکتر برا تنبلی,تخمدان من ناهار آوردم همه خوردیم براش نذاشتم وعصر هم یا میرم بازار یا پیش دوستم بمونه تنها نتیجه رو اعلام میکنم .
انفرادی شده سلول به سلول تنم خود من در خود من زندانی ست.
من پدر شوهرم که فوت شد مدام شوهرم برای اینکه اونها احساس تنهایی نکنن من و بچه رو برمی داشت می برد او ...
نه خدایش من از کم محلی یا زخم زبون و تیکه انداختن بدم میاد کسی مهمونم باشه احترام کامل میذارم ولی دوست دارم اونم درک کنه نه اینکه سو استفاده کنه محبت و احترام و میذاره پای نفهمی .
انفرادی شده سلول به سلول تنم خود من در خود من زندانی ست.