فردا سالگرد عقدمونه
همسرم پیش پدرش کار کشاورزی میکنن
ما شهر هستیم پدرشوهرمینا روستا
حدودنیم ساعت فاصله داریم
الانم همسرم اونجاس کارمیکنه
دیروز رفتیم برای کادوی من سایه خریدیم ک فرداشب بهم بده
منم میخاستم براش پیرهن بخرم
الان زنگ زده میگه ببخشید خانومم فرداشب نوبت ابیاریمونه باید بیایم اینجا من برم ابیاری شبو
همیشه وقتایی ک کارش طول مبکشه یا ابیاری داره منم باخودش میبره
نمیتونه بدون من بره
منم فقط تونستم بگم واقعامتاسفم!
اخه این چ زندگی ایه
ما تازه عروسی کردیم
من کلی ذوق داشتم کلی برنامه داشتم میخاستم برم ارایشگاه
دلم خیلی پره حالم ازهمه چی بهم میخوره
حوصله هیچیوندارم کارم شده گریه