2777
2789
عنوان

بچه ها به من بگین چیکار کنم

190 بازدید | 3 پست

سلام من نمیخوام داستان زندگیمو بنویسم ولی تاحدی روابطم با مادرم و زندگیمو براتون نوشتم تا بتونین بهم پیشنهاد بدین چیکار کنم

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی   گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش 

میخوام از رابطه من و مادرم بگم از بچگی  صحنه های مبهمی یادم میاد که مامانم  دعوام میکرد باید اسباب بازیهاتو جمع کنی بزرگتر که شدم و تا جایی که یادم میاد یه مادر خشنو و سختگیر که نسبت به من سختگیر بود و اینکه خواهرمو خیلی دوست داشت همیشه به محبتی که بهش داشت حسادت میکردم خواهرم مریض بود خیلی براش دلسوزی میکرد یه بار خواهرم از حموم اومده بود گفت سردمه مامانم زود گرمش کرد منم رفتم حموم اومدم الکی گفتم که سردمه به منم محبت کنه و گرمم کنه ولی زهی خیال باطل عین خیالش نبود از وقتی بچه بودم از فامیلای بابام بدش میومد و تقریبا باهاشون قطع رابطه بود فقط ختمی یا عروسی اونم با مامان و بابای خودش میرفت و ما همیشه باخانواده خودش پدربزرگ و مادربزگم و خالم که اون موقع مطلقه بود رفت و آمد میکردیم  ۴سالم بود بابام به خاطر بدهی رفت زندان تو اون مدت مامانم با با خالم تهران زندگی میکردن خالم سرکار میرفت و خرج مارو میداد و  فقط با من بد بود سر سفره  گیر میداد چرا همه خیارای سالادو برای خودت میریزی شیرینای یخچالو چرا خوردیو و از این جور  گیرا و به دنبالش تنبیه شدن یه سال عید خالم چندتا آلبوم کوچیک واسه بچه های فامیل خریده بود که بهشون عیدی بده من خیلی از اون آلبوما خوشم میومد ولی نمیذاشت بهشون دست بزنم  یه روز میخواستم بریم عید دیدنی خونه همسایه ها به من گفت وقتی همسایه ها اومدن خونمون عید دیدنی بچه هاشونو نیاوردن توام نباید بیای اگه بمونی خونه یکی از اون آلبوما بهت میدم منم قبول کردم آلبومو بهم داد وقتی خالم و مامانو خواهر کوچیکم آماده شدن که برن مهمونی که من طاقت نیاوردم گفتم منم میام آخه فقط ۴ سالم بود اون همسایه هایی که بچه هاشونو نیاورده بودن بچه هاشون ۱۸ سالشون بود خالم منو کتک زد و خونه نگه داشت خودشون رفتن عید دیدنی تا اینکه خانم همسایه وقتی دید منو نیاوردن دخترشو که همسن من بود فرستاد دنبالم  منم تو اون بچگی زود لباس عیدمو پوشیدم رفتم عید دیدنی از یه طرف نبود بابا از یه طرف ظلمای خاله و بی محبتی های مامانم بعد از یه مدت بابام از زندان آزاد شد انگار که دنیارو بهم داده بودن وقتی بابام آزاد شد خالم ازدواج کرد یه کم از دستش راحت شده بودم ولی هروقت که منو میدید حالگیری میکرد ما همش با فامیلای مامانم بودیم دیگه  حتی عمه و عموهام از ما بدشون اومده بود من به خاطر رفتارا بد مامانم و خالم افسردگی گرفتم دوران دبیرستان بودم فهمیدم که حال روحیم خوب نیست افسردگی دارم هرچی به مامانم گفتم بیا با هم بریم پیش یه روانشناس قبول نکرد میگفت از زیادیته افسردگی گرفتی یا میگفت منم اینجوریم منم فکر میکردم حالات روحیم طبیعیه ما همیشه گوشه گیر بودیم یعنی فقط با پدر بزرگ و مادربزرگم و خالم و دوتا داییهام رفت وآمد داشتیم پدر بزرگ و مادر بزرگمو داییام که شمال بودن و تو تهرانم که فقط خالمو داشتیم که همش با فامیلای شوهرش بود سالی یکی دو بار با ما رفت و امد میکرد اونم با اکراه کم کم که من بزرگ شدم دوستای خوبی پیدا کردم و وقتمو با اونا پر میکردم ولی هنوز چیزای زیادی  بود که اذیتم میکرد بابام به خاطر رفتارای مامانم بهم ریخته بود و مشکل اعصاب داشت به من سر درس خوندن گیر میداد و کلا همش میگفت درس بخونم میخوابیدم میگفت چرا زیاد میخوابی تلویزیون میدیدم میگفت چرا تلویزیون میبینی کلا همش به من گیر میداد که به سبب گیر دادنش نتونستم برم تو رشته مورد علاقم یه رشته زوری تو دبیرستان و دانشگاه خواهرم که یکم دلم برام میسوزوند اونم مامانم از من دورش کرد من موندمو دوستام بعد از یه مدت رفتم سرکار عاشق شدم عاشق همکارم ای کاش نمیشدم نه تنها کمبود محبتامو جبران نکرد یه چیزیم بهش اضافه کرد به خاطر رفتارای مامانو بابام تو فامیل خواستگار کم داشتم ولی از  سر کار یا برادرای دوستام حتی فامیلاشون خواستگار زیاد داشتم ولی مامانم اجازه نمیداد بیان خونمون و میگفت تو نباید هیچ وقت ازدواج کنی من اولش چیزی نمیگفتم ولی بعدش دیدم جدی جدی میخواد تا آخر عمر مجرد بمونم چند وقت بعد به یه پسری دوست شدم و تصمیم به ازدواج گرفتیم مامانم خیلی مخالفت کرد ولی به زور باهاش ازدواج کردم مادربزرگمو خالم از ازدواجم خوَشحال بودن حتی خالم بعد از ازدواجم خیلی باهام خوب شده بود ولی مامانم پدر منو در آورد دوران عقد فقط بهم عذاب روحی داد من بعد از عقد فهمیدم شوهرم اعتیاد به الکل داره و میخواد ترک کنه مجبور شدم توی عقد باهاش بمونم تا ترک کنه و مامانم کلی اذیت میکرد که شما نباید دوران نامزدی باهم باشین ولی من با شوهرم موندم اینقدر اذیت کرد که مجبور شدیم خونه اجاره کنیم بعدش گیر داد که باید عروسی بگیرین باهزار بدبختیو بدون پول عروسی گرفتیم تا اینکه خالم با بابام دعوا کردند و مام قاطی دعواشون شدیم خالم با ما قهر کرد وبه دنبالش داییام باهامون قطع رابطه و ما یک سال تنها شدیم من حتی با  خانواده شوهرمم رفت و آمد ندارم دیگه کلا منو همسرم تنهای تنهاشدیم و این بلاهایی که سرم اومد نتیجش شد حملات پانیک که منجر به خوردن قرص ضد افسردگیو ضد اضطراب شد و استرسم کار خودشو کرد من به بیماری جسمی دچار شدم ومامانم همچنان داره به کارای خودش ادمه میده ومن زورم بهش نمیرسه و دیگه حتی نمیتونم جلوش وایسم چون اگه یکم از نظر روحی فشار بیاد دچار حمله میشم به نظرتون من چیکار کنم ؟

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی   گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792