آخه که چی من 4 سال پاشدم رفتم یه شهر دیگه درس خوندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این همه مریض شدم اونجا اینور دکتر اونور دکتر ، اینهمه سختی کشیدم ، اینهمه تو اون خوابگاه مزخرف موندم ، اینهمه بقیه اذیتم کردن و خاطرات بدش موند واسم واسه چی ؟
تاقبلش که بچه درسخون و زرنگ بودم تا پامو گذاشتم تو اون خراب شده تموم بدبختیا دنیا اومد برام از هم اتاقیای بد ، دوستای بد ، مریضیای سخت ، شدم یه آدم با روحیه داغون با چهارسال ازدست رفته ویه علامت سوال گندهههه که " خب که چی ؟؟؟؟؟" اینهمه بدبختی و سختی کشیدم تهش چیشد ؟ که بیفتم تو خونه ؟ اونم با روحیه داغون و افسردم.
دیگه روحیه و پشتکار و امید به زندگی اون سالامو ندارم دست و دلم به هیچ کاری نمیره یاد خاطرات اون خراب شده میفتم که انقدر اذیتم کردن و اذیت شدم😔
با چه ذوق و شادی وسایلم رو جمع کردم که برم گفتم میرم از خونه و اتفاقای بدش دور میشم نمیدونستم اونجا جهنم تره . حتی اتفاقای خونه هم دست از سرم برنداشت هرروز بدتر ازدیروز میشد
من روحیه این زندگیو نداشتم داغون شدم
(لطفا نپرسید رشتم چیه )