با جاریم دعوا کردم.من مادرم 15ساله فوت کرده هیچکس نمیدونه مادرمو از دست دادم .فقط خیلی نزدیکا ومن اصلا روحشو قسم نمیخورم یعنی تو زبونم نمیچرخه.اونروز دعوا شد همه بود برادرشوهر خواهرشوهرا دامادشون.یه دروغی گفت یه لحظه نفسم بند اومد فقط راست ترین قسممو خوردم گفتم به ارواح خاک مادرم قسم من همچن کاری نکردم.جلو جمع باحالت مسخره و نیشخند گفت خوبه مادرت مرد یه قسم داری لوس کنی خودتو.میگم اصلا آدمی نیستم قسم بخورم کاریو کرده باشم میگم انجام دادم ترسی ندارم.یه لحظه زبونم بند اومد قلبم شکست خودم حسش کردم با بغض گفتم امیدوارم توهم همچن قسمی داشته باشی.پدرشو خیلی دوست داشت یهو پدرش سکته کرد فوت شد. بعداز یکماه.که شوهرمم گفت حق نداری مجالسشون شرکت کنی بد حرفی بهت زد.من به خاطر خانوادش شرکت کردم.ولی خیلی ناراحتم......