شوهرم شغلش ازاده،از صب میره تا دو سه،دوباره از چار پنج میره تا ده شب،فقط جمعه ها میتونیم پیش هم باشیم که تقریبا هرهفته میریم خونه مامانش،وقتی میریم اونجا شوهرم و مامانش میشینن به تعریف کردن،منم یا باید غذا درست کنم یا پهن کنم و جم کنم،یا چای درست کنم،اگرم بشینم پیششون فقط خودشون تعریف میکنن،منم هیچی
شوهرم کارش یا اینه یا اینکه بره به درختاش رسیدگی کنه،آخه اونجا روستاس و شوهرم چن تا درختی اونجا داره
امروزم پاشد گفت بریم،گفتم من نمیام،گفت بیا یه دوری بزن،گفتم کدوم دور؟؟یا میری سراغ درختات یا میشینین به حرف زدن،منم انگار کارگر،نه بهم توجهی میکنین نه هیچ
خلاصه اینکه آخرش به دعوا کشیده شد،گفت بهم میگی میری زیر درختا
نمیدونم چرا اصلا نمیشه باهاش حرف زد،حرف من اصلا درخت مرخت نبود،من داشتم بهش میگفتم بهم توجه نمیکنی،به جای اینکه بگه بیا بریم درستش میکنم دعوا میکنه و میره
سه ساله حرفم باهاش همینه یه بار رفتارشو تغییر نمیده
حالم از هرچی جمعس به هم میخوره