وسط مکالمه،درست وقتی داشت برای مادر از اینکه هیچ کم و کسری ندارد حرف میزد تماس قطع شد.مخابرات هم وسط دروغ گنده او انگار قهقهه میزد.این قطع شدن تماس یعنی تمام شدن اعتبار تلفن همراهش و نگرانی مادر برای خالی بودن جیب او.گوشی را توی دست گرفت و منتظر لرزش ویبره اش.به دو ثانیه نرسیده زنگ زد،حدسش درست بود.
_مادر پول تو دست و بالت نیست؟چند دفعه بگم با من تعارف نکن.شارژ موبایلت تموم شد؟
_بله مادر شارژم تموم شد چون فراموش کرده بودم چک کنم ولی این به این معنا نیست که بی پول و گدا شدم،دور شما بگردم
داغی آه جگر سوزش از پس مسافت 400 کیلومتری حتی حس میشد.
_الهی قربون نگرانیهات بشم،منکه چیزی نیاز داشته باشم اول از همه به خودت میگم،نمیگم؟!
با غم نشسته توی صداش که کمی حرص چاشنی اش بود گفت
_بله میگی،صد سال ی بار،اونم وقتی که کارد به استخونت برسه
_بخدا نیاز مالی ندارم مامان
و توی دلش گفت استغفرالله
بحث و عوض کرد؛
_ندا،نغمه چطورن؟نیما؟بابا؟
مادر بی وقفه شروع کرد و گفت:
_از شیطنت های ندا که هر روز با دوست های رنگ و وارنگش گاهآ تا دیروقت بیرون است،از پرخوری های نغمه و نگرانی اش بابت بالا رفتن وزنش و گوش ندادن او و برنج خوردن هایش،و نیما که ذله شان کرده بود و پدر...
تلفنش که تمام شد دستش ناخودآگاه زیر چانه اش رفت و فکر کرد باید با ندا حرف بزند،از پس نیما برنمیامد اما ندا باید کمی توی رفتارش تجدید نظر میکرد.
بلند شد و به آشپزخانه همیشه شلوغشان در پانسیون رفت تا نهار مختصری برای خودشان درست کند،اما حین پوست کندن سیب زمینی ها و نگینی کردن پیاز ها و حلقه کردن سوسیس مدام حرفهای پدرش تداعی میشد توی ذهنش
_صد دفعه گفتم نذار این دختر ددری بشه،نذار برن فرهنگسرا کلاس خط و کوفت و زهر مار واسه چیشه؟4 صباح دیگه باید ک*ن بچه بشوره
_خانم دست گلت که امروزم دیر اومد این دختر دروغگوئه،معلوم نیست کجا میره؟خرابه خراب
اما نهال خراب نبود فقط مثل بقیه ی دوستانش کمی آزادی میخواست،کمی فرار از جو خفه خانه..