2777
2789
عنوان

🌱داستان نهال🌱

1363 بازدید | 7 پست

دوستان این داستان،نه داستان زندگی من هست و نه وام گرفته از زندگی هیچ کس دیگه،صرفآ بر اساس تخیل هست اما هیچ وقت یادتون نره ممکنه تخیل های همه ما،یک جایی،دور یا نزدیک در حال وقوع باشه

شیوه قرار دادن قسمتهای جدید منظم هست.تلاشم بر این خواهد بود.

چیزی ندارم بگم جز اینکه،امیدوارم دوست داشته باشید🍀


بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.

خلاصه : من نهالم،یه دختر مثل همه دخترهای دیگه که تا الآن میشناسم،آرزوهام زیاد بودند اما محال نه...دلم میخواست به تک تکشون برسم ولی اونقدر بهم زخم زدن که آرزو میکردم تیزی تبر رو رو تنه ام حس کنم...فکر میکردم روزای خوب میاد ولی هرچقدر گذشت آرزو میکردم هیچ روزی نیاد...

کلمات،واژه ها تک تک معنایشان کم و کم رنگ است،کنار هم می آیند تا جان ببخشند به روزگار ما،مثل دوستت دارم که با شنیدنش خون پمپاژ میشود در قلب ما اما وقتی این دوستت دارم مریض باشد باید چه کرد ؟ چه کسی میگوید رفتن آسان است ؟

بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.

وسط مکالمه،درست وقتی داشت برای مادر از اینکه هیچ کم و کسری ندارد حرف میزد تماس قطع شد.مخابرات هم وسط دروغ گنده او انگار قهقهه میزد.این قطع شدن تماس یعنی تمام شدن اعتبار تلفن همراهش و نگرانی مادر برای خالی بودن جیب او.گوشی را توی دست گرفت و منتظر لرزش ویبره اش.به دو ثانیه نرسیده زنگ زد،حدسش درست بود.

_مادر پول تو دست و بالت نیست؟چند دفعه بگم با من تعارف نکن.شارژ موبایلت تموم شد؟

_بله مادر شارژم تموم شد چون فراموش کرده بودم چک کنم ولی این به این معنا نیست که بی پول و گدا شدم،دور شما بگردم

داغی آه جگر سوزش از پس مسافت 400 کیلومتری حتی حس میشد.

_الهی قربون نگرانیهات بشم،منکه چیزی نیاز داشته باشم اول از همه به خودت میگم،نمیگم؟!

با غم نشسته توی صداش که کمی حرص چاشنی اش بود گفت

_بله میگی،صد سال ی بار،اونم وقتی که کارد به استخونت برسه

_بخدا نیاز مالی ندارم مامان

و توی دلش گفت استغفرالله

بحث و عوض کرد؛

_ندا،نغمه چطورن؟نیما؟بابا؟

مادر بی وقفه شروع کرد و گفت:

_از شیطنت های ندا که هر روز با دوست های رنگ و وارنگش گاهآ تا دیروقت بیرون است،از پرخوری های نغمه و نگرانی اش بابت بالا رفتن وزنش و گوش ندادن او و برنج خوردن هایش،و نیما که ذله شان کرده بود و پدر...

تلفنش که تمام شد دستش ناخودآگاه زیر چانه اش رفت و فکر کرد باید با ندا حرف بزند،از پس نیما برنمیامد اما ندا باید کمی توی رفتارش تجدید نظر میکرد.

بلند شد و به آشپزخانه همیشه شلوغشان در پانسیون رفت تا نهار مختصری برای خودشان درست کند،اما حین پوست کندن سیب زمینی ها و نگینی کردن پیاز ها و حلقه کردن سوسیس مدام حرفهای پدرش تداعی میشد توی ذهنش

_صد دفعه گفتم نذار این دختر ددری بشه،نذار برن فرهنگسرا کلاس خط و کوفت و زهر مار واسه چیشه؟4 صباح دیگه باید ک*ن بچه بشوره

_خانم دست گلت که امروزم دیر اومد این دختر دروغگوئه،معلوم نیست کجا میره؟خرابه خراب

اما نهال خراب نبود فقط مثل بقیه ی دوستانش کمی آزادی میخواست،کمی فرار از جو خفه خانه..

بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

کمی نفس کشیدن زیر سقفی که مال بابا نباشد و قلدریهای نیما حس نشود،انگ میخورد،تهمت های ناروایی که با 5 دقیقه دیر کرد نصیبش میشد چنان تازیانه میزد بر روحش که چکیدن قطره قطره خونش را روی زمین حس میکرد.

بارها دختر پلید کوچولوی درونش میگفت،برو با ی پسر دوست شو بذار حالا که داری پیش پیش مجازات میشی حداقل لذتش را برده باشی،وسوسه ی بیشتر بعد وقتی بود که دوستانش از دوست پسرهایشان میگفتند و شاخه گل ونامه هایشان را میدید میرفت توی عالم هپروت بعد که خودش را توی آینه میدید مآیوس میشد.صورتی که تک و توک جوش های بلوغ رویش دیده میشد و بینی کمی پف آلود. اما خودش هم میدانست خوشگل است.چشمهای تیله ای و مژه های برجسته و مشکی اش گواه زیبایی اش بود،لبهای خوش حالت و موهای بلند و مشکی،پوست روشنش همه داد میزدند تو خوشگلی نهال!

اما به آینه اعتماد نداشت،کشته بودند اعتمادش را به همه چیز ،حتی به نفسش را.هم زد پیازهای رو به جزغاله شدن را.

بعد از آنکه بندری را درست کرد،آن را به اتاقشان برد،خودش اشتها نداشت اما سعیده و مهرنوش حتمآ گرسنه بودند.دوباره با به یاد آوردن تاریخ همه جانش را اضطراب فرا گرفت،15 روز دیگه موعد پرداخت اجاره ماهانه اش بود و فقط 500 تومن ته کارت عابر بانکش مانده بود.یعنی رسمآ فقط این ماه را میتوانست دوام بیاورد.با به یاد اوردن وخامت حالش استرسش دو چندان شد.بیکاری کابوس شب و روزش شده و دست از جانش بر نمیداشت.هرچقدر کمتر میخورد و کمتر میپوشید افاقه نمیکرد.

بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.

دو ماهی بود که به پانسیون امده و هزینه اش سر سام اور بود.پیش از ان در 4 سال تحصیلش بخاطر دولتی بودن دانشگاهش هیچ هزینه ای پرداخت نمیکرد،اما درسش که تمام شد چون نمیخواست دیگر برگردد اینجا را پیدا کرد هم اتاقی مهرنوش و سعیده شد.دانشجو بودند و طی همین مدت کوتاه دوستی صمیمی بینشان برقرار شده بود.مهرنوش رشتی بود و صنایع غذایی میخواند و سعیده از کرمانشاه و دانشجوی حقوق.هر دو خونگرم و دوست داشتنی.

درسش که تمام شده بود تلفن پشت تلفن،مادر بود،گاهی هم برای خالی نبودن عریضه پدر که برگرد و همینجا دنبال کار بگرد اما نهال پا در یک کفش کرد که چهار سال درس نخوندم که مدرکم رو قاب کنم بزنم به دیوار؛ هتلداری خوانده بود. میگفت, آخه برگردم کجا؟شهر ما ک انگشت شمار مسافرخونه داره اونجا کار کنم اصلآ مگه میشه؟

میخواست تهران بماند و همانجا مشغول به کار شود،اما کدام کار؟

همه یا پارتی میخواستند یا سابقه کار. هیچکدام را نداشت.عاقبت نه پدر و نه مادرش نتوانستد این دختر مصر قد کشیده را منصرف کنند و نهال در پایتخت،ماندنی شد.

2 ظهر بود،خسته و نا امید آگهی های کاریابی سایت را بالا و پایین میکرد به امید پیدا شدن شغل مرتبط با رشته اش.دیگر دلش نمیخواست مثل دوران دانشجویی اش به کارهایی مثل تایپ و... اکتفا کند.اما همان ماه اول دریافته بود که این روزها باید دو فاکتور مهم داشت،سابقه کاری و آشنا وگرنه کلاهت پس معرکه است.که از قضا کلاه او بود!

بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.

روزها از پی هم میگذشتند و ته مانده حساب نهال از روز قبل کمتر میشد و کار نبود که نبود،گاهی با خودش فکر میکرد شاید بهتر است برگردد به شهر کوچکش.شاید بهتر بود مدرکش خاک میخورد و خودش از نغمه خواهر کوچکترش مراقبت میکرد روزهایی که مامان سر کار میرود،به بابا روحیه بدهد که اوضاع نیما درست میشود.با ندا حرف بزند که کمی سر عقل بیاید اما به نیم ساعت نکشیده که باز سراغ گوشی میرفت و اگهی های استخدامی را رصد میکرد و باز نگران حجم اینترنش میشد و داده موبایل را خاموش میکرد و راه میرفت در اتاق 12 متری شان و کلافه میکرد سعیده و مهرنوش را.

یکروز ولی نتیجه داد گشتن و گشتن و گشتنش و کاری مناسب پیدا کرد.نه ان مناسبی که روزهای اول فکر میکرد و از قضا هیچ ارتباطی به رشته اش نداشت اما برای شروع خوب بود برای اینکه دست آویزی شود برای ماندن و برنگشتنش خوب بود.

این کار را نامزد مهرنوش برایش پیدا کرده بود،کار در دفتر وکالت یکی از دوستانش که نیاز به منشی داشت.از منشی گری هیچوقت خوشش نمی آمد اما بعد از چند ماه فهمیده بود باید این کار را بقاپد چون که نه تنها کفگیرش بدطوری به ته دیگ خورده بود بلکه عملآ هیچگونه سابقه کاری نداشت.

انقدر لپ های مهرنوش را بوس کرد که به قهقه اش انداخت.دستهاش و بزور از دور گردنش باز کرد

_نکن دختر عه.من که کاری نکردم نه من نه علی.کار خدا بوده ایشالله که اونقدر خوب باشه شرایط ثابت بشی علی از دوستش خیلی تعریف میکرد که آدم درستیه،گفت رفتم ی سر بهش بزنم اتفاقی فهمیدم دنبال منشی یهو ذهنش رفته سمت تو

بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.

خنده ریزی کرد و به پهلوی نهال زد

_آخه من کم پیشش نگفتم که تو دنبال کاری

نهال با چهره ای بشاش جواب داد

_خیلی دستش درد نکنه خیلی خیلی دستتون درد نکنه

_کلی ام سفارشتو کرده

سعیده در اتاق و باز کرد و با 3 لیوان چای وارد شد.جعبه شیرینی رو از روی میز اورد و کنار هم روی زمین نشستند و با شوخی و خنده چای و شیرینی خوردند.مهرنوش و سعیده بعد از مدتها خنده روی لبهای نهال را میدیدند.


قرارشان 5 عصر بود.هرچقدر به این ساعت نزدیکتر میشد استرسش هم بیشتر .نکند نشود نکند بد بشود.بهترین لباسی که داشت پوشید،همان بهترین لباسش هم در مقایسه با دختران امروزی زیادی ساده بود.خیلی اهل ارایش نبود فقط دور چشمهاش را کمی پر رنگ کرد و رژ مات کمرنگی زد و جلوی موهایش را ساده کنارش ریخت شال آبی اش را سر کرد.این رنگ معصومیتش را دو چندان میکرد.دلش میخواست اقای وکیل اگر خواست او را رد کند معصومیتش مانع شود و دلش بسوزد.
نیم ساعت بعد روی صندلی اتاق شیک انتظار،داشت دل و روده اش بهم میپبپیچید.اتاق بزرگی که آن لحظه برایش به حدی رعب اور و استرس زا بود که داشت از حال میرفت.دخترک کم سن و سالی با موهای رنگ کرده صورتی و کوتاه با ادامسی گوشه لپش پشت میز در حال ور رفتن با تلفنش بود.بیخیال گاهی حین تایپ کردن پقی زیر خنده میزد.راحتی او خاطر نهال را کمی آسوده کرد و خواست نفسش را بیرون بدهد که صدای زنگ تلفن باعث شد قلبش هری بریزد.
دخترک جواب داد
_بله عمو؟.....باشه الان میفرستمشون داخل
گوشی را سر جایش گذاشت و بالآخره چشم از صفحه موبایلش کند
_خانم بفرمایید داخل
با استرس و تپش قلبی که سعی در کنترلش داشت پشت در اتاق رفت و در زد

بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز