سلام مهربونا
اول از همه بگم که من 19 سالمه و اگه کسی به نظرش حرفام مسخره میاد از همین الان نخونه
ولی اگ کسی میتونه درکم کنه لطفا کمکم کنه خیلی حال و روزم بده
من تا 16 سالگی آزادی یه دختر 26/7 ساله رو داشتم و اخر شبم میومدم خونه کسی کاری بهم نداشت
تا اینکه 16 سالگی سر یه موضوع مزخرف از خونه فرار کردم و رفتم پیش کسی که مامور کلانتری بود و ادعای دوست داشتنمو میکرد .خداییشم چپ تو اون سه روز نگام نکرد
اخرشم بعد سه روز بردتم تحویل خانوادم دادتم
ولی بعد اون رابطمون شروع شد و خانوادم کم و بیش در جریان بودن و البته فامیل از اب درومدیم
بعد یک سال و نیم که تو اوج رابطه بهم خیانت کرد و بازم میگم که تو اون مدتم رابطمون در حد بغل بود
من شرایط روحیم مزخرف بود خیلی خیلی مزخرف چون روم نمیشد به کسی از اعضای خانوادم بگم اونی ک فک میکردین خیلی آدمه بهم خیانت کرد
خلاصه اینجا تازه داستان زندگیم شروع شد
من با یکی از بچه محملامون بعد از تموم شدن رابطم با اون ادم دوست شدم البته فقط دوست
انقدر بهم اهمیت میداد که وقتی میدید حال و روزم بده دو بار رفت به اون گفت بیاد باهام برگرده ولی اون قبول نکرد
تا اینکه بعد از سه جهار ماه این دوست معمولی بهم ابراز علاقه کرد و گفت کمکم میکنه همه چیو فراموش کنم
منم کم کم بعد از چند وقت بهش وابسته شدم و دل بستم و رابطه قبلیمو کلا فراموش کردم
به حانوادمم گفتم و خانوادم به شدت مخالفت کردن ولی اون انقدر دوستم داشت سه بار اومد با مادرم صحبت کنه و ازش کتک خورد
و خانوادم منو حبس کردن تو خونه و فقط اجازه ی باشگاه رفتن داشتم
انقدر دوستش داشتم که بخاطرش یک سال تمام هرجور بود میپیچیدم و میدیدمش به هزار روش
بعد از یک سال مادرم راضی شد و کم کم باهاش صحبت کرد و باهامون اومد بیرون
و فهمید واقعا دوستم داره و پسر خوبیه
و اون وقتی دید مادرم راضی شده رفت سربازی که زودتر به هم برسیم
اوایل خدمتش بود که یک سال و نیم از رابطمون میگذشت و از جونمون بیشتر همو میخواستیم
اینم بگم که خیلی وقتا با هم میرفتیم خونه و هیجوقت بهم نزدیک نمیشد تا اینکه بعد از یک سال و نیم کم کم رابطه مون شروع شد ولی محدود بود
و مسلمه ک بیشتر عاشق هم میشدیم
حالا سه سال میگذره که با همیم و دو هفته پیش خدمتش تموم شد و همون موقع رفت با پدرم صحبت کرد و پدرم پسندیدش ولی حرفی از ازدواج نزدن چون سنمون کمه
یکی دو روز بعدش هم بکارتم رو برداشت
خب...
نمیدونم نظرتون تا اینجا چیه ولی میدونم عشقی که تو رابطمونه رو خوب درک میکنید
من اوایل رابطمون یک بار بهش خیانت کردم و با یکی رفتم بیرون در همین حد ولی هیچوقت اون رو فراموش نکرد و همیشه میزنه تو سرم
دیشب بهش گفتم بیا نشون کنیم گفت من تا دوسال دیگه که نری دانشگاه نمیام خواستگاری
دعوامون شد و گفت تو زاتت خرابه و میدونم دوباره بهم خیانت میکنی
ولی من همه کار کردم برای جبران اشتباهم
دیشب بهم گفت رابطمونو تموم کنیم
و تا امشب همون حرف رو زد
میدونم نمیتونه بدون من زندگی کنه و تمومش نمیکنه.
فقط بهم کمک کنید واقعا باید چیکار کنم من رابطم با مادرمم به مشکل خورده و اصلا نمیتونم باهاش دردل کنم دارم افسردگی میگیرم لطفاااا راهنماییم کنید