من چهار سال پیش خیاطی میرفتم تولد امام رضا نزدیک بود یکی بچهها اومد خداحافظی کرد گفت با شوهرش نذر کردن هرسال ولادت اونجا باشن
من ته دلم گفتم کاش ما هم میرفتیم
ظهر شد اومدم خونه
مامانم اینا تازه از مسافرت برگشته بودن
شوهرم سرکار بود مامانم زنگ زد گفت با داداشم و آبجیم میرن مشهد ولی بابام چون باید میرفتن سرکار نمی رفتن مشهد داداش و آبجیم مجردن
ماشین جای خالی داشت منم گفتم میام
مامانم گفت با بچه کوچیک بدون شوهرت اذیت نمیش؟!گفتم اشکال نداره سریع زنگ شوهرم زدم از مادرشوهرمو اینا خدافظی کردم دوش گرفتم سریع چند دست لباس خودم وبچه برداشتم داداشم اومد دنبالم یک ساعت طول کشید آماده شم😁😁😁😁
یعنی یکی از بهترین مسافرت هام بود هنوز داداشم و آبجیم میگن چقدر خوش گذشت ولادت هم اونجا بودیم یادش بخیر چقددددددددد خوش گذشت هشت روز اونجا بودیم
هنوز یادم میوفته از امام رضاع تشکر میکنم 😍😍😍😍😍
برام جالب بود که برگشتم اون دوستم مسافرتشون عقب افتاده بود و هفته بعدش رفته بودن