2777
2789
سلام ....

مارسیم جون خدا رو شکر که به خیر گذشته ...ایشالا بلا دور باشه ولی این خطرا همیشه واسه بچه ها هست...
هماجون پستت رو خوندم خیلی متأسف شدم ایشالا زود زود خوب بشی...
وای مهناز جون منم همش دارم به این چیزها فکر می کنم ولی راستش خودمم هنوز احساس خاصی نسبت بهش ندارم ... فقط دلم براش می سوزه
منم سونو رفتم قلبش هم تشکیل شده بود فقط یک کم لکه بینی داشتم که دکتر شیاف پروژسترون داد و گفت استراحت کن که همتون می دونید یه امر محاله...
آرشا توی هفته ی پیش 24 ساعت تب کرد بعد از دو روز هم افتاده به سرفه امروز دکتر بردمش البته عفونت نبود خدا رو شکر...
دیروز عقدکنون خواهرم بود... بعد از 4 ماه نامزدی ... ایشالا که خوشبخت بشه خواهر گلم که همیشه پشت من بوده...
منم اگه خودم می خواستم تصمیم بگیرم با یه بچه موافق بودم البته بخاطر رفاه خودم...
آتلیه تخصصی کودک دریچه اصفهان www.darichestudio.com و عکسهای جدید در @photodariche
مامان مهربد عزیز
خداوند پدر شما رو هم رحمت کنه.
پس یه جورائی هم دردیم. فقط با این تفاوت که من 2 سالم بود . اما بعد از گذشت این همه سال هنوزم جای خالیشو هیچکس نتونسته برام پر کنه.

بوووووووووووووووووس برای همه غائبین و اندک حاضرین !!!!
بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

سلام

ما اومدیم سر کار . فردا از شر این بساط رو بینیمون خلاص میشیم ایشاله .

میترا جونم خدا رحمت کنه پدر مهربونت. و خدا ایشاله مادرتون رو براتون سالم نگهداره.

مامان آرشا جونم عقد خواهرت مبارک . ایشاله همیشه به شادی و عروسی . رویت قلب نی نی هم مبارک

مارسم عزیزم . مثل همیشه ارادت ویژه دارم به خودت و سامی عزیزم .

فرانک جونم منم مثل تو با وجود این بساط رو بینی ام دو روز آخر تعطیلی رو حسابی به کارهای خونه مون رسیدم و حالم حسابی جا اومد . راستی من عاشق نقاشی های نیلا کوچولو شدم و الینا هم چشم چشم دو ابرو رو میخونه و باهاش نقاشی میکشه من اینقدر حال میکنممممممممممممممممم

مهناز جون خدارو شکر که بهتری ایشاله این دوران شیرین رو به خوبی و خوشی سپری کنی. من روزی که صدای قلب البنا رو تو 9 هفتگی تو سونو شنیدم اشک شوق ریختم اینقدر هول شدم که همسری رو صدا نکردم تو اتاق اینقدر شاکی شده بود که دوباره رفتیم سونو تا ایشون هم بشنون . یادش به خیر کلی رفتم تو اون حال و هوا . ولی چه بامزه که آدم برای بچه دوم اینطوری میشه البته کاملا طبیعیه من از همه اینطوری شنیدم و اصلا فکر میکنم این هم یه نوع تجربه قشنگه در نوع خودش که البته فکر کنم من هیچوقت تجربه نکنم . به هر حال شیرینی لحظه لحظه اون گوارای وجودت.

مونا تو کجائی ؟ مگه سر کار نمیای ؟ پس چرا اینجا سر نمیزنی؟ نی نی ها خوبن؟ صبحها ساعت چند میذارشون مهد . شاید بشه یه جور ببینمتون. بعد از ظهر ها که زودتر از من اونجائی؟

فدرا جونم تو کجائی؟ همسرت بهتره؟ میخواستم زنگ بزنم میترسم مزاحم باشم . یه خبری از خودت بده اگه میتونی.

مریم جونم کوروش گوشش بهتره؟ خودت بهتری؟

بوسسسسسسسسس برای همه
سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم .....

امروزززززززززززز 7 ام آذر 89 پسر خوشگل من 2 سال و 5 ماه شد ......خودم که باورم نمی شه ......

مونای گلم برگشتنت به سر کار خیلی خیلی مبارک باشه ...نگران سامیار جیگرم هم نباش ، خوبیش اینه که باهم هستن .....عکساشونم خیلی ماه بودن ...هم سامیار که ماشاالله دیگه مردی شده هم سارینای عزیزم که خیلی خوردنی شده ....راستی چقدرررررررررررررر شبیه هم شدن ...

این خرمالوی خوشمزه هم با اون کت خوشگلش خیلی خیلی منو وسوسه می کنه که بپرم یه گاز ابدارش بگیرمممممممممممم

مهناز گلم مرسی عزیزم که حالمو پرسیدی ای بدک نیستم تقریبا هفته پیش همش خونه بودم دوباره رفتم دکتر ..دکی خارج شدن از خونه رو قدغن کرده بود خلاصه که تقریبا خوب شده بودم تا دوباره شنبه اومدم سر کار و هوای الوده تهران دوباره سرفه هام شروع شده خلاصه کلافم کرده ... هستی گلم چطوره .. خودت بهتری ....واقعا کسایی که بارداری راحت دارن خیلی خوش شانسن


همای گلم چطوری ؟ کبودیات رفتن ؟ سر کار می ری یا نه فعلا ؟ الینا دیگه فکر کنم اصلا زیر میز نره ....

سمیه جون مبارک باشه عقد کنون خواهرت .... واقعا خواهر داشتن نعمت ....

بچه ها من درباره یاسمین که تقریبا بیشترتون گفتید بیشتر تحقیق کن چیزی نشنیدم ...به دکی هم که گفتم گفت فقط برای کسایی که مشکل قلبی یا کلیوی دارن خطر ناکه ...و فعلا نسبت به قرصای دیگه کم خطر ترین قرص ...ولی چون من الان شش ماه خوردم باید یه دوره استراحت بدم ....حالا چی شنیدید ؟؟؟ اگه چیزی می دونید بگید دوستان


دوستان یکمی از بچه ها تعریف کنید ؟ مثلا چه بازی هایی رو دوست دارن ؟؟؟
آموزش خاصی رو شروع کردید ؟؟؟
یا مثلا چند ساعت تو رو ز فیلم می بینن لگو بازی می کنن وغیره ؟؟؟



سلام به همگی

اول از همه با کلی تاخیر و شرمندگی میخوام عید الناز عزیزم که از سادات رو تبریک بگم ببخشید که دیر شد و از بقیه سیدها هم که نمیدونم کیا هستن عذر خواهی میکنم

هما جونم چطوری خوبی مماغت خوب شد باهاش که مشکلی نداری عزیز من بچه ها رو 30/7 میزارم مهد ساعت40/3 میگیرمشون از مهد الینای نازمو ببوس

سمیرا جون دو سال و پنج ماهگی ساتیار و بهت تبریک میگم بچه هامون دیگه دارن بزرگ میشن چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که بدنیا اومدن

مامان مهربد سالگرد فوت پدرتونو بهت تسلیت میگم انشالله همیشه تو زندگیت شادی باشه

سمیه خوشحالم صدای قلب فسقلتو شنیدی ما حالا روز شماری میکنیم ببینیم جنسیتش چی میشه انشالله صحیح و سالم این دوران رو پشت سر بزاری

فرانک جون خوشحالم که تعطیلاته خوبی رو پشت سر گذاشتی و به کارات رسیدی نیلا رو ببوسسسسسس

همه همه دوستتون دارم ببخشید مخم بیشتر یاری نمیکنه برای اینکه اسم تک تکتونو بیارم ولی بدونید به یاد همتون هستم و عاشقتونم
زن قـــــداست دارد ....
بــــراى با او بـــــودن باید مــــرد بود !
نه نـــــر ... !!!
سلام ...

اول بگذارین آه و ناله کنم و یه کم سبک بشم تا بعد به احوال پرسی برسم .....

هفته پیش با مادر شوهرجان یه کنتاکت پیدا کردیم ... البته بهتره اینجوری بگم که اومد ..در خونمون رو زد ..یه چند تایی بارم کرد ..من هم عینهو منگول ها بر و بر نگاهش کردم و در رو روش بستم ... راستش کار دیگه ای دستم بر نیومد چون اگه دهنم رو باز می کردم دیگه بسته نمی شد ... بعدش هم شایان رو یه فصل کتک خورد چون داشت گریه میکرد و می خواست با مامان بزرگش بره طبقه بالا ... از اینکه پسرکم رو زدم بیشتر عصبی شدم . نشستم به گریه که دیدم شایان بغض کرد و سرش رو گذاشت رو پاهام و گفت "مامان من نمی رم! گریه نکن!" و من که دیدم دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم بهش گفتم مثل پسرهای خوب بشین لگو بازی کن تا من برم حموم ..بعد که حسابی گریه کردم تو حموم ..اومدم بیرون ..سریعا حاضر شذم و الان یه هفته ای میشه که خونه مامانم هستم ... البت شوش جان هم میگه بمون! بازم بمون تا اینها ادب بشن! اینقدر از دست خاندان ظالمین (بیشتر از اینکه ظالم باشن به نظر من چشم سفید و قدر نشناس هستن) کفریم که اصلا دیگه نمی خوام ریختشون رو ببینم ...

آخییییییییییی ...چه خوب بود ....

حالا برم سراغ احوال پرسی:

آخ که من قربون این خرمالوی 7کوچولوی خوشمزه برم با اون لپ هاش! بووووووووووس

مونا جون! فندق تو هم چه بزرگ شده ... سامیار گلت رو ببوس و همینطور شازده خانم چشم و ابرو مشکی رو ....


میترا جون! خدا رحمت کنه پدرت رو ...


همای گلم ..خوشحالم که عملت تموم شد و به خیر گذشت ... هرچند سخت ..امان از دست این بچه ها .... ببخش خانمی که تلفن نزدم ... این 10 روزه خیلی بهم ریخته بودم ..بوووووس

مهناز جون ... بابا رفتی حاجی حاجی مکه .... می دونم خانمی که گرفتاری .. هر وقت تونستی زنگ بزن ... من که فعلا خونه مامان پلاسم ... سر فرصت می ایمیلم برات .... خیلی مواظب خودت باش .... من هم چون خانواده مادریم همه دیابتی هستن .فوبیای دیابت بارداری داشتمم و هر ماه تو آزمایشگاه بودم ... خیلی مواظب خودت و فرشته کوچولوت و شازده خانمی وسئیسی ما باش .... می بوسمت خانم گل ...

سمیرا جون ... راستش من هم تو اینترنت خیلی سرچ کردم در موردش ..چون اولش شنیده بودم که کم عوارض ترینه ولی بعد دیدم که موارد منع مصرف خیلی داره و حتما حتما بادی زیر نظر پزشک باشه ... اگه دکترت تایید کرده دیگه نگران نباش ....

دری جونم .... خوبی؟ آیسا گلی شیطون چطوره؟ تو رو خدا از این تجربه یه بچه بودنت بگو بلکه من تصمیمم 100 در 100 بشه برای دومی ... فعلا که روحن و روانن و جسمن حس و حالش نیست ..فکر کردن بهش هم تنم رو میلرزونه ...


سمیه جون ... عروسی خواهری مبارک ..من هم لک بینی داشتم سر شایان و چاره اش فقط و فقط استراحته ... خیلی مواظب خودت و کوچولوی تو راهت باش ... آرشای خوش ژشتت رو هم ببوس


مارسیم ..مارسیم .. می فهمم چی میگی ..من هم همچین تجربه ای رو با شایان داشتم اون هم از روی پله برقی پاساژ ... اینقدر وحشتناک بود که مغازه دارها برام آب قند آوردن ..چون تمام تنم داشت میلرزید و همه اش فکر می کردم اگه من نمی گرفتمش چی میشد .... صدقه بده و خیلی مواظب فسقلک باش ..هرچند که شیطونی جزئی از بچگیه و چیزی جز اینکه آدم به خدا بسپاره بچه ها رو نمی شه کرد ....



فرانک جونی ..خوشحالم که این چند رو تعطیلی انرژی گرفتی .. گل دخترت رو ببوووووس

مریم جون ..بلا دوره ایشاله ... خوشحالم که بهتری ......


غایبین ..دیگه اسم نمی برم ..زود بیاین حاضری بزنین .....


صنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خوب از شایان بگم که :

عاشق کتاب خوندنه ..یعنی باید بشینی و براش بخونی .. گاهی که دوست داره خودش می خونه و بیشتر وقتها من باید بخونم .....

سرگرمی محبوبش لگوئه .... تنها چیزی که می تونه حدود 40-45 دقیقه ای سرگرمش کنه لگوئه ....

خیلی به کارتون علاقه نداره .... فقط گاهی آفتابگردون رو میبینه اوهم فقط وقتی بچه ها دارن دست میزنن .... شب ها هم کانال پالس بولک و لولک داره که خیلی دوست داره ....

تو پارک بیشتر دوست داره باهم قدم بزنیم و هی اینور و اونور رو نگاه کنه و تعریف کنه .. مثلا مامان چمن ها سبزه ...مامان اونجا گربه هست و از این حرف ها ..خیلی علاقه ای به اسباب بازی ها نداره .... و ترجیح می ده با بچه های بزرگتر از خودش توپ بازی کنه ...

شام وناهار خوب می خوره ولی متاسفانه متاسفانه خیلی عشق شکلاته و من نمی دونم چکارش کنم ...

و دیگه اینکه همچنان با خواب شبش گرفتارم ووتو تخت خودش میخوابه ولی تا صبح 2-3 باری باید برم بالای سرش و آب بهش بدم یا بزنم پشتش ....

سلام سلام

چطورین ؟ من خوبم فقط آلودگی هوا باعث شده دوباره میگرنم شروع بشه ولی من خوبم .

نیلا هم در اثر آلودگی هوا اساسی و بدجوری به سرفه افتاده و امروز مهد رو خودم تعطیل کردم فکر کنم فردا هم تعطیل باشه .

میترای نازنین روح پدرت غرق در آرامش باشه و خدا رحمتشون کنه و مادرت رو برات صحیح و سالم نگه داره .

هما جونم خوشحالم که بهتری و برگشتی سر کار ولی خیلی بیشتر مواظب خودت باید باشی چون بینی که یکبار عمل شده احتمال شکستگی دوبارش خیلی بیشتره برای همین خیلی مواظب باش .

مونا جونم توام از نوشته هات احساس می کنم که بهتری که انشاءالله همینطور باشه . نگران بچه ها نباش و بخدا بسپارشون .

الهـــــی فیروزه جونم قربونت برم که غصه داری ، من نمی تونم بدرکمت ولی از اینکه اینقدر ناراحت و غصه داری ناراحت میشم . عزیزم هر کاری که آرومت می کنه همون کار رو انجام بده نزار عصبانیتت به شایانی منتقل بشه . آروم باش و خودت رو آروم نگه دار .

سمیرا عسلی بابا مواظب خودت باش صدات که مصیبته امیدوارم احوالت اینجوری نباشه .

الناز جونم کجاهایی این کارای جا به جایی خونتون به کجا رسید ؟ جیگیلیها چطورن ؟

دیگه دیگه هیچی یادم نمیاد .


و اما نیــــــــــــلا :

قربونش برم با هیچی بازی نمی کنه فقط عشق نقاشیه همونطوری که دیدن .

کارتون نمیبینه ـ لگو بازی نمی کنه ـ عروسک بازی نمی کنه ـ فقط اگه باباش باشه اون بازی می کنه و نیلا نقش تماشاچی رو داره همین .

روزای جمعه و تعطیل ما از خونه فراری هستیم البته بیشتر همسری چونبه قول خودش اونقدرفک می زنه که دیگه برای شنبه نای حرف زدن نداره :) هههه

خلاصه اینکه سمیرا جونم من برای نیلا هیچی رو شروع نکردم فقط آموزشهایی که مهد بهش همین و همین این نقاشیها رو مهد بهش یاد داده .

اگه چیزی پیدا کردین این جقلک ما یه 20-15 دقیقه بتونه یه جا آروم بشینه هم دنیا رو خریدین و هم آخرتتون رو .

روی ماه همتون رو می بوسم:* بوسسسسسسسسسسسسسس
سلام سلام
نیلوفر جان خوش امدی

راستش شرایط عضویت این کانون کوجک و دلنواز سخت نیست :

1- داشتن یه قلب مهربون 2- کذشت و جشم بوشی از بعضیی از سوعتفاهمات ناشی از محیط مجازی 3- احترام و وفاداری 4 - محرم اسرار و سنک صبور بودن 5 - دوست نیمه راه نبودن
و .................

بعد هم اکر اماده ای و حرفی نداری با ما باشی لطف کن و یکم از خودت و فسقلی تعریف کن تا بیشتر باهات اشنا بشیم .

ما هم یه بیوکرافی خلاصه هممون بهت میدیم در مورد خودمون تا تو هم بهتر ما را بشناسی
فیروزه جون خودت را ناراحت نکن ولی من جای تو بودم خونه را ول نمیکردم برم. من کاملا درکت میکنم جون خودم هم این شرایط را داشتم تصور کن بعد از اینکه بابای شوشو با بدجنسی و در غیاب ما بره و قولنامه خونه را عوض کنه و خونه ای که ما خرجش کردیم و مال ما بود را به نام خودش بزنه تا بعد خودش بقیه دخترا هم ارث ببرن ازش . و وقتی با ناراحتی و اقدام قانونی ما مواجه شد یه روز امد و هر جی از دهنش در میومد به من کفت و تهدید کرد که شوشو را مجبور میکنه منا طلاق بده . من هم فقط اون موقع که هر جی از دهنش در میومد به من کفت به شوشو تلفن کردم و و وقتی جواب داد به جای صدای من صدای باباش را میشنید که جه مزخرفاتی میکه . من هم همون شب با شوشو اتمام حجت کردم . کفتم یا من یا خانواده محترمت . یا قید من و سامی را میزنی . یا قید اونها را . و الان 5ماه هست که حسرت دیدن و حرف زدن شوشو به دلشونه. با این که تو یه ساختمانیم.

به نظر من برو خونه خودت و نزار نبود تو باعث شادی قوم الظالمین بشه. اونجا خونه تو و شایان هست.

درضمن خشم و عصبانیتت را سر شایان خالی نکن اون هنوز خیلی معصومه که خوب و بد را تشخیص بده و صرفا به خاطر عادت میخواد بره خونه اونها.

هما جون ممنون مهربونم
مونا جون با شرایط جدید کنار امدی؟
ای جان دلتنکتیم کجایی یار جانی

سمیرا جون سام یهم عاشق لکو بازی . ماشین بازی. موتور سواری. و جدیدا کتاب خوندن هست

اموزش خاصی هم نداریم ولی موقع نقاشی رنکها را تکرار میکنیم و میوه ها را میکشیم و رنک میزنیم و اسم میبریم. بعضی وقتها هم با حیوانات ماداکاسکار و باغ وحشش بازی میکنیم و اسمشون را تکرار میکنیم ولی بیشتر بازی هست تا اموزش
سلام به دوستای گلم

فیروزه جونم
امان از دست این خاندان شوشو یا همانطور که گفتی قوم الظالمین !!! ما که همسایه نیستیم و فقط هفته ای دو هفته ای یکبار چند ساعت میبینمشون تموم تن و بدنمون و اعصابمون میریزه به هم چه برسه به تو که همساده هم هستی ننه !
ولی به نظر من مارسیم درست میگه.
خواستم من هم اول برات بنویسم که خونه و زندگیتو ول نکن گفتم شاید ناراحت بشی و بگی که باز دارم ساز مخالف میزنم. ولی عزیزم اونا قصد و هدفشون همینه که مارو به هم بریزن و آواره مون کنند. ببین اگر تو یه ساختمون هم نبودی باز اونجا رو ول میکردی ؟
البته حالا که اومدی بامحکم کاری برگرد ولی الان اونا به هیچ جاشون نیست و تو داری حرص میخوری.
در مورد عصبانیت خالی کردن روی بچه ها هم ناراحت نشو. من هم یکی دوبار از دستم دررفته و جالبه که مثل شایان ، آیسا اومده با من آشتی کرده و ناز و نوازشم کرده !!!
آخر داستان چی میشه خدا میدونه.
دوستت دارم

فرانک عزیزم
بنده هم مدت هاست در جستجوی خرید این دنیا و اون دنیای خودم هستم و همچنان اندر خم یک کوچه موندم. حالا خوبه شایان با مامانش قدم میزنه. من که وقتی یه جا میرم فریاد آیسا آیسا کجائی ، بلنده !!!

در مورد یاد گرفتن ها و علائق آیسا باید بگم که عاشق کارتون تن تن ، مستر بین ، بارباپاپا ، با نی نی هست و مطالعه کتاب رو هم دوست داره ، از لگو اصلا خوشش نمیاد ، ماژیک و نقاشی رو دوست داره و خمیر رو هم عمرا امتحان کنم !
از یک تا ده بلده بشمره ، رنگ ها رو تقریبا بلده ، دیگه خوب حرف میزنه و منظورشو میرسونه و به قول فرانک ، فکی از آدم میگیره که نگو ونپرس !!!
این چیه ، اون چیه ، چرا ، چطوری و ……………….

بنده هم امروز از سردرد امانم بریده شده .

عاشقتونم
دری سردردی !
بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
سلام به همه
خوبید خوشید
من خیلی پست ها رو نخوندم فقط ماله فیروزه از چشمم گذشت خیلی برات ناراحت شدم راستش هیچ وقت نفهمیدم که چرا آدما باید انقدر همدیگر رو اذیت کنن و جالب اینه که معمولا همیشه آدم خوبه اذیت میشه و آدم بده عین خیالش هم نیست
اشکال نداره فیروزه دچار عذاب وجدان نشو عزیزم اگر کسی باید عذاب وجدان بگیره من باید بگیرم که بچم رو وقتی حامله بودم تو دلم اذیت میکردم یعنی راستش بسیار عذاب وجدان دارم ولی خوب اون موقع صبرم کم بود و اتفاقات همه جدید

از این بحث ها بگذریم بیاید یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم که خودم هر موقع یادم میافته تنم میلرزه
جمعه شب ما رفته بودیم پاساژ گلستان تو شهرک غرب که بعدش بریم خونه مامانم اونجا خیلی کاری نداشتم چند تا خرید کوچیک بود
علی خیلی گریه میکرد باباش گفت بیا کلید ماشین رو بگیر شاید آروم بگیری کلید رو گرفت و دنبال ما راه افتاد
من رفتم تو یه مغازه و یهو مغازه شلوغ شد شوشو که معمولا خرید نمیاد و نمیدونه مغازه ها وقتی شلوغ میشن درشون رو میبندن یهو شوکه شد و حواسش رفت به من این اتفاق یه لحظه بود فقط یهو برگشت دید علی نیست
من از مغازه دویدم بیرون و گفتم لابد رفته یه گوشه ای (چون علی کلا خیلی دور نمیشه)
خلاصه من همه جا دنبال علی میدویدم و کمتر نتیجه میگرفتم پاساژ خیلی شلوغ بود و هر چی میگشتم بچم رو پیدا نمیکردم ولی هنوز خیلی نترسیده بودم چون احساس میکردم اونجا امنه شاید تو یه مغازه ای رفته که یهو دیدم بغل یه مردست و مرده اصلا به دنبال پدر و مادر بچه نیست و لااقل بچه رو به یکی از نگهبان ها هم نداده تا قبل از اینکه یارو بفهمه چی شد یهو علی رو از بغلش کشیدم که دیدم بچم داره با وحشت گریه میکنه یارو خیلی قیافه ترسناکی داشت هنوزم که یاد قیافش میافتم تنم میلرزه انگار تازه فهمیده بودم چی شده
به آقاهه گفتم شما کلید ماشین ندیدید گفت نه
حالا کارمون شده بود دنبال کلید ماشین گشتن هر چی گشتیم پیدا نشد گفتم لابد رفته یه جا افتاده با اینکه به نظرم قضیه خیلی مشکوک بود چون جایی که علی پیدا شد با جایی که گم شده بود خیلی فاصله داشت و محال بود بچم خودش این مسافت رو رفته باشه
بابام اومد دنبالم و من و علی سوار ماشین شدیم رفتیم خونه کلید یدک بیاریم و قرار شد آقای همسر وایسته بالا سر ماشین
آقای شوشو میره به نگهبانی پارکینگ بگه که مواظب باش یه همچین شماره ماشینی بدون کارت پارکینگ خارج نشه که می بینه ماشین ما جلوی چشم نگهبان پارکینگ و آقای شوشو گازش رو گرفت و رفت
شوشو میره یه ماشین میگیره و دنبالشون میکنه و خلاصه از این قضیه که خودش یه ماجراست بگذریم که چطوری ماشین رو از دست یارو میگیره اونم فقط به این خاطر ما شانس آوردیم که آقاهه افتاده بود به اشتباه تو ترافیک

قضیه جالب برای من اینجاست که وسط پاساژ گلستان که کلی نگهبان داره بچه آدمو میدزدن و از تو پارکینگ ماشین رو میبرن و نگهبان هیچ کاری نمیکنه
ساعت 12 شب با ما تماس گرفتم که بیاین از کلانتری زنگ میزنیم بیاین پاساژ
رفتیم اونجا مسئول حراست پاساژ گلستان میگه کارت رو بدین به ما
من گفتم کارت پارکینگ رو بهتون نمیدم چون میخوام ازتون شکایت کنم
بعد که بابام و بقیه رفتم بیرون به نگهباناش میگه برین این یارو رو بزنین کارت رو ازش بگیرین
خلاصه که یه دعوا هم اونجا داشتیم و من بالاخره کارت رو ندادم هر چند که بچم از ترس تمام وجودش میلرزید بس که دعوا شد جلوی پاساژ ولی حس کردم مسئولم که یه همچین آدم ببخشید عوضی ای رو یه بلایی سرش بیارم
خیلی مواظب بچه هاتون باشید
هر چند که از این چیزا آدم زیاد میشنوه ولی وقتی برای خودم اتفاق افتاد تازه به عمق فاجعه پی بردم
فعلا
وای ..... خدا رحم کرده حمیده خیلی وحشتناک بود من یکی که اصلا نمی تونم تو این طور مواقع خودمو کنترل کنم .....خیلی خیلی مواظب باشید ....وایییییییییییییی تصورشم برام خیلی وحشتناکککککک خدا رو شکر به خیر گذشته ...


فیروزه گلم منم خیلی متاسفم ، از اینکه بعضی ها یه لحظه به اینکه اگه این کار با دختر خودشون بکنن چه حالی بهشون دست می ده فکر نمی کنن ....تو هم خودتو اذیت نکن به نظر منم با شوشو حرف بزن و خیلی با احترام و به حالت قهر برگرد خونه خودت ...در مورد شایانم خودتو اذیت نکن ..منم یک بار فقط یه بار خیلی بد زدم تو صورت ساتیار که الان بعد گذشت چند وقت اصلا از یادم نمی ره ولی خوب ما هم ادمیم احساسات داریم ناراحت می شیم خسته می شییم ........هر چند دیگه قول دادم تو هیچ شرایطی کتک نزنم .

خوب نوشته هاتونو خوندم ...فکر می کردم دیگه تو این سن باید با خودشو ن بازی کنن ..متاسفانه ساتیار هم اصلا بلد نیست با خودش بازی کنه ...

بازی مورد علاقش حرف بزنیم ...یعنی چی ...یعنی یه حیوون یا یه عروسک دست من یه حیوون و یا عروسک دست اون و حرف می زنیمممممممممممممممممم ....البته این وسطا من دیدم خیلی داریم به بطالت می گذرونیم شروع کردم به یاد دادن انگلیسی حیوونا .....رنگها ...که چون از زبون حیوونا گفته می شه خیلی خوب یاد گرفته ..خیلی هم علاقه مند شده همش ازم می پرسه مثلا بریم انگلیسی چی می شه ...البته تومهدم کار می شه باهاش ...

در مورد کارتونم یه مدتی بود که می شست یه فیلم کامل می دید ..خیلی خوب بود ولی الان نه دیگه خیلی ببینه نیم ساعته ..

لگو هم باید با هم بازی کنیم ...اصلا تنهایی بازی نمی کنه ...

ولی با بچه های هم سن خودش خیلی خوب شده ... بعضی وقتا پسر همسایمون که همسن خودشه می یاد پیشش کاملا بازی می کنن ...

ولی کلا اینا که گفتم روی مثبت اندیشی و یک روز خوب ماست ..امان از روز بد و بد اخلاقی و اصلا به هیچ وجه اروم نشدن ساتیار..........


راستی دوستان دست اندر کار قیمت تقریبی یه عکس روی شاسی 20.25 حدودا چنده ؟؟؟؟
سلام بر همه دوستان حاضر و غایب

اول بگم که امروز خیلی خیلی خیالم راحته چون جفت بچه هام تا آخر هفته پیش مادر بزرگشونه یعنی مامانم دیروز که رفتم مهد کودک بچه ها رو بگیرم مربی مهد گفت سامیار از صبح فقط سرفه کرده و چیزی نخورده منو میگید دنیا رو سرم خراب شد تا خونه هزار جور عذاب وجدان اومد سراغم تا رسیدم خونه زنگ زدم به دکترش اونم پرسید تب داره گفتم نه گفت بیحاله گفتم نه فقط سرفه میکنه اونم بد گفت اگه سرفه هاش حالت خفگی بهش نمیده چیز خاصی نیست میتونه از آلودگی هوا باشه تا اینو گفت منم زنگ زد به مامانم که مادر محترم و عزیزتر ازجانم تا آخر این قضیه آلودگی هوا مهمون نمیخواییییییییی اونم که با روی باز مثل همیشه که من عاشقشم گفت بیا قدمتون رو چشم ما هم کوله بار بستیم و رفتیم خونه مامانم و بچه ها الان با مادر بزرگشون دارن حال میکنن و من خیالم خیلی راحته و امروز خالی از استرس هستم و باز خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتن یه مادر مهربون و دلسوز



فیروزه جون خیلی ناراحت شدم که خانواده شوشو اونقدر ناراحتت کردن که ترک خانه کردی به نظر منم اگه میموندی بهتر بود چون الان باعث شدی اون خوشحال بشه که تونسته اونطوری که دلش میخواد تو رو ناراحت کنه و این باعث میشه این کار خدایی نکرده بشه عادت براشون به هر حال امیدوارم زودتر همه چیز بر وقف مرادت بشه پسمله گلتو ببوس

مامان علی واقعا" ناراحت کننده بود انشالله دیگه از این اتفاقات بد برای خودت و خانوادت نیفته علی کوچولو رو هم میبوسم

سمیرای عزیز سارینا سی دی های بی بی انیشتن . با نی نی رو خیلی دوست داره و به خوبی نگاه میکنه عاشق تاپ تاپ و وقتی بریم پارک از اول تا آخر داره تاپ تاپ سرسره و غیره بازی میکنه عمرا" مثل یه بچه خوب با من قدم بزنه و عاشق بازی کردن با بچه های دیگس و عاشق استخره که همین جمعه هم برده بودمش ماهی یک دفعه استخر حتما" میبرمش از این دفعه که میره تا دفعه بعد که بره هروزززززززززز اونم 100 دفعه میگه مامان بلیم اشتخر (بریم استخر) و با لگو هم خیلی حال کنه 10 دقیقه بیشتر نیست کلا" عاشق اینه که خونه رو بریزه بهم این جزو بهترین تفریحاتش حساب میشه از رو مبل بره بالا بپره اینور بپره اونور و خیلی دوست داره مامانشو همش شاکی کنه هههههه منم خیلی وقت نمیکنم آموزش خاصی بهش بدم همون چیزای که تو مهد یادش میدن بعلاوه اینکه خودش هم هر از گاهی برای خودش شعر میسازه و با یه آهنگ خیلی بامزه میخونه مثلا" دیشب برای داداشش میخوند (گریه بده . داداشی منه ) یا برای داداشش نمایش عروسکی اجرا کنه اونم چه جوری میره یه جوراب میکنه تو دستش بعد میاد رو به رو داداشش شروع میکنه با دستش شکلک در آوردن داداشش هم ریسه میره از خنده در کل خیلی باحال شدن این فسقلیا
زن قـــــداست دارد ....
بــــراى با او بـــــودن باید مــــرد بود !
نه نـــــر ... !!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2847
2834
2835
2108