2777
2789
الی این همه دست نزن دستت ورم میکنه ها . جایزه جی بود حالا هههههههههه. من از بس از سیستم تشویق و جایزه برای سامی استفاده کردم خودمم شرطی شدم هههههههههههههههههههه

درثانی الی جان من مدتهاست منتظر رسیدن 777 هستم تا خودم اون کاربر خوش شانس باشم که 777 را افتتاح میکنه اینم یه مدل خرافاته خوب خودش

میترا رفتی خوابیدی؟ من رفتم سوب بختم یه نمه هم کارهام را کردم و امدم ببینم میشه یکی از بستهای صفحه قبل را باک کنم تا ...... الان شکل این ایکون شیطونک یاهو شدم هههههههههههههههه


دوست جونهای عزیز برای کم خونی جی موثره که رزیم من را هم نشکنه من فکر کنم فشارم بایینه و کم خون هم شدم و علت سر کیجه ها هم همینه . راستش صبح یه لیوان جایی ترش خوردم میتونه مال این باشه

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

مارسیم عزیزم ،
خانم با محبت ، من هم با کش ندادن کاملا موافقم و خیلی خوب کردی که قهر نکردی چون واقعا دلم میگرفت.

مامان مهربد عزیز
متن قشنگ تو رو هم با لطفی که بهم داشتی خونده بودم عزیزم . مرسی . من هم خیلی دوستت دارم.


و............


اندر احوالات خودمون باید بگم که دیروز اتفاقی برام افتاد که واقعا به معجزه ایمان آوردم و هنوزم که هنوزه یادم میفته تمام بدنم میلرزه .

دیروز ظهر شوشو خونه موند و من و آیسا با ماشین رفتیم طرف خونه مامانم ( دار آباد) . میخواستیم سر کوچولوئی به مامان بزرگ جان بزنیم و زود هم برگردیم.
بچه هایی که تهران هستند میدونند که از غرب به شرق و شمال دو سه اتوبان خوب کشیده شده که راه ها رو خیلی نزدیک تر کرده.
رفتیم و سر زدیم و موقع برگشت هم برای خانم خانم هایه سری جهازیه ( ماشین لباس شوئی ، میز تحریر فوم ، میز توالت با بند بساطش و ...) خریداری کردیم و انداختیم توی اتوبان امام علی تا بعدش برای غرب بیفتیم اتوبان همت .
واااااااااااااااای خدا
اوایل اتوبان امام علی بودم که یه از خدا بیخبر یهو پیچید جلوم و منم سرعتم تقریبا 100 تا بود. خلوت بودها ولی بیشعور ها تا میبینن یه زن پشت رله دیوونه بازیشون گل میکنه .
چشمتون روز بد نبینه افتادم توی لاین سرعت و فرمون دیگه دست خودم نبود. هی ماشین میرفت لاین یک هی میومد لاین 3 . فقط فرمون رو دو دستی چسبیده بودم و جیغ میزدم و یا علی میگفتم.
میدونستم که اگه یهو هم ترمز کنم ماشین چپ میکنه . آروم آروم سرعت ماشین کم شد ولی بالاخره با کوبیده شدن ماشین به جدول طرف راننده که خودم باشم ( سمت راست – توی لاین سرعت ) وایستاد. گفتم حتما طرف راست ماشین داغون شده و رفت پی کارش .
تمام تنم داشت میلرزیدو واقعا انگار کسی دستش رو از آسمون آورد پائین و ماشین رو نگه داشت و با وجودی که کلی ماشین هم از بالا داشت میومد انگار ناخود آگاه هدایتشون میکرد لاینهای دیگه اتوبان.
آیسا هم که از وحشت من وحشت کرده بود هق هقش بلند شد و من آروم آروم کشیدم طرف راست وخواستم آروم راه بیفتم که دیدم به به ماشین نمیره.
با ترس از دیدن وضع ماشین پیاده شدم و با تعجب تموم دیدم که فقط قالپاق های ماشین خورد شده و یک طرف عقبش خط بلندی افتاده.
داشتم از خوشحالی بال در می آوردم و تنها مشکل پنچر شدن لاستیک جلوی طرف راننده بود و بس .
تمام تنم داشت از ترس و شوک پس می افتاد که یک ماشین خانم و آقا با دخترشون وایستادند و کمک کردند و پنچر گیری کردند و با کلی دعای من رفتند.
رسیدم خونه داغون و له بودم و هی صحنه که یادم می افتاد فقط آیسا رو بغل میکردم و میبوسیدم و میبوئیدم و از فکر اینکه آسیبی قرار بود بهش برسه و به خیر گذشته ، غرق شادی میشدم.
شوشو هم چون در صحنه حضور نداشت اصلا نگرانی منو نمیتونست بفهمه ولی خوب شکر گذار خدا شدیم.

البته امروز ماشین تشریف برد تعمیر گاه و تعمیر کاره گفته بوده اینقدر ضربه محکم به ماشین وارد شده که از درون داغون شده و چند روزی باید اونجا باشه.

اینم از ما و ختم به خیر شدن تصادفمون.
شب هم بساط جهاز خانم خانم ها رو پهن کردم و کلی داره باهاش حال میکنه .

بوس

بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
درنا جان واقعا با خوندن متنت خیلی ناراحت شدم . جقدر ادمها بی احساس و بی فکر شدن.
بمیرم طفلی جقدر ایسا ترسیده.

بقیه کجایین؟ خوابین؟ من امروز تا عصر به خاطر سر کیجه هیج کاری نکرده بودم تا الان بدو بدو همه جا را مرتب کردم امدم به شوق شما ها ببینم جند صفحه رفتین جلو

مرسی مارسیم جان از همدردیت. بچه ام تا یه ربع گیج بود از هول کردن من .

مامان مهربد عزیز
من هم عاشق سهراب سپهری هستم . همه شعرهاش ...

پشت دریا شهری است
قایقی خواهم ساخت
دور خواهم شد از این خاک غریب ....
بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
سلام به همگی
کلی امروز داغونم . دیشب شوشو درد بدی تو ناحیه پهلو داشت که اول فکر کردیم اسپاسم عضلانیه کم کم دردش زیادتر شد و فواصل دردش کمتر تا اینکه از شدت درد افتاد روی زمین حالا تو اون شرایط من و آروین چی کشیدیم بماند زنگ زدم 115 اورژانس هم اومد و با دو تا مورفین تونستند برسوندش بیمارستان . اصلا نمیدونم چش شده دکترها احتمالا میدن کلیه هاش مشکل پیدا کرده دعا کنید چیز مهمی نباشه . رسما دارم سکته می کنم
وای فدرا جون جه بد

کلیه خیلی حساسه .احتمالا سنک کلیه هست . یادمه من هم کوجیک که بودم یه بار این اتفاق برای بابام افتاد میدونم جی کشیدی و اروین جه احساسی داره . مال بابای من سنک کلیه بود .و دقیقت همین جیزهایی که کفتی علایمش بود .
زود بیا خبر سلامتی بابای اروین را بده تا از نکرانی در بیاییم
سلام به همه من اینروزا خیلی خیلی بیزیم یه سری مشکلاتی دارم حالا بعدم میگم براتون

ولییییییییییییییی با خوندن پست فدرا فقط اومدم بنویسم که فدرا جون خودت رو نگران نکن ناراحتی کلیه که میگن بیشتر منظورشون سنگ کلیه هست . بابای من پارسال دقیقا همین حالتهای همسر تورو اشتخدا میدونه تا بهش مورفین زدند چی کشید و سنگ کلیه بود . خیلی سنگ بزرگی بود میخواستیم ببریم سنگ شکن درست خورد به پنج شنبه جمعه و مراکز خصوصی تعطیل بودن . دولتی ها هم میخندیدن و میگفتن باید تا 2 ماه صبر کنید !!!!!!!!!!!!!!! میگفتیم درد داره . (بنده خدا بابا حتی نمیتوست راه بره) میگفتم ما نمیدونیم یه کاریش کنید . تو بیمارستان دی پرستارش به من گفت الان کاری نمیتونید بکنید فقط تا شنبه تا میتونید عرق خارشتر بهش بدید که خدا واقعا خیرش بده ما بابا رو بستیم به عرق خار شتر شنبه که رف سوسنو ببینن سنگ کجاست برای سنگ شکن دیناصلا نیست و دفع کرده به دکره گفتیم عرق خارشتر دادیم گفت بهترین کار رو کردید باید مایعات مخصوصا مائ الشعیر و عرق خار شتر بدید که مایعات زودتر باعث دفعش میشه و خارشتر مثل سنگ شکن میمونه

عزیزم اصلا اصلا خودت رو ناراحت نکن چند روز درد داره و لی زود خوب میشه ایشاله
بیا خبر سلامتیش رو به ما هم بده و از نگرانی درمون بیار

راستی راستی سمیرا و فرانک کجائیددددددددددددد؟ نیلا و ساتیار با مهد کنار اومدن بیاید بنوسید میخواستم بهتون بزنگم ول واقعا اینروزها کو وقت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیاید یه خبر از خودتون بدید اگه ممکنه
سلام دوستای خوبم.

چقدر خوشحالم که اینقدر همتون مهربونین و کدورتها رو سریع می ریزین دور.......... واقعا دوستتون دارم.

دری جونم خوش اومدی و الهی شکر که تصادفت به خیر گذشته. حتما حتما یه صدقه کنار بذار.

هما جون درگیری ها خیره انشاالله.........

من یک عدد مامانی خسته و هلاک هستم که هردو تا بچه هام مریض هستن....... پسرکم که امروز تا ظهر پیشش بودم و مامانم ظهر اومد تا من بتونم بیام اداره. از جمعه شب تب و گوش درد و عفونت چشم و ..... اومده سراغش و طفلکی رو خییییییییییلی بی حال کرده. فردا هم نمی ذارم بره مهد تا خوب استراحت کنه. مامانم دوباره میاد پیشش. کیمیا هم مریضه ولی نه به شدت کوروش. یعنی خدا رو شکر تب نداره ولی گلوش درد می کنه. خدایا به خیر بگذرون.

بچه ها من این روزا خیلی تو اداره درگیر هستم. تونستم بازم میام.

میترا جان: "شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت، من همه مست تماشای نگاهت.................." منم عاشق فریدون مشیری و سهراب هستم.........

فقط اومدم بگم خییییییییییییییییلی عاشقتونممممممممممممممممممم بخدا.


سلام به همه دوستای گلم

الی جان من بعد از قضا یا ی پارسال دلخوری هام برعکس تو تا حدی از بین رفته بودو اتفاقا دلم هم برای دوستی قشنگمون تنگ شده بود ولی با خوندن نوشتت در مورد خودم در کلوب گفتمانی ها خیلی زیاد ناراحت شدم و احساس کردم خیلی ازهم دور شدیم .وگرنه خودم زودتر از این باید پیشقدم میشدم . در ضمن این چند نفری که میگی من هرگز باهاشون بحثی نداشتم که بخوان از اومدن دوباره من ناراحت بشن . ممنونم که با سادگی و یه بهونه کوچولو اشتی و مهربونی رو به خونه دوممون تیر 87 هدیه اوردی . امیدوارم مثل سابق دوستی های قشنگی رو اینجا تجربه کنیم .

و اما درنای عزیزم منو با نوشتت حسابی غافلگیر کردی .اصلا انتظارش رو نداشتم . دقیقا این جمله ای که بچه ها بارها تکرار کرده بودن که درنا دلش خیلی مهربونه و روحیه حساسی داره برام تداعی شد . دیشب اومدم خوندم ولی هرچی فکر میکردم نمیدونستم چی بنویسم که جوابگوی محبتت باشه . من هم متقابلا ازت عذر خواهی میکنم اگر ناراحتت کردم . امیدوارم مثل سابق دوستای خوبی باشیم .

فدرا جان خودت و نگران نکن انشاالله که چیزی نیست . البته میدونم تا ادم بفهمه مشکل از کجاست خیلی دچار استرس میشه .

من امشب مهمون دارم فرصت شد دوباره میام

بوس برای همه .
سلام سلام
اومدم یه سر بزنم و برم
پست ها رو درست و حسابی نخوندم
آخر هفته سه تا امتحان دارم و لای هیچ کدوم رو باز نکردم

به دعای خیر همگی نیازمندم

مهناز جون خیلی خیلی به خاطر نور کوچولوی توی دلت (اقتباس از الی) خوشحال شدم
امیدوارم قدمش براتون خوب و خوش باشه که حتما هست

ببخشید که برای تک تکتون نمینویسم ولی همتون رو دوست دارم خیلی زیاد

راستی هما امیدوارم مشکلت زود زود حل بشه

فدرا جون ایشالا که هیچی نیست امیدوارم به زودی حل بشه به نظر منم همون سنگ کلیه است و مشکل دیگه این نیست
ضمنا خیلی خوشحال شدم که همه با هم دوباره دور هم جمع شدیم من که خیلی اینجا رو دوست دارم اصلا نمیتونم از اینجا دل بکنم

سلام
به جون خودم یه دونه از پستای قبلیتونم نخوندم از بس که از دست این شوشو عصبانی هستم.......
پس از کلی بحث و جدل و سرچ توی نت و تماسهای اینترنتی با چند شرکت معتبر قرار بر این شد که بره از چند شرکت نمایندگی دستگاههای کمیاب صنعتی رو بگیره و بیاد یه کار و کاسبی با هم راه بندازیم واسه چهار روز دیگه که پسرمون بزرگ شد بتونیم کاری کرده باشیم.
روز چهارشنبه همسر محترم بنده ساعت 11 شب پرواز داشت به دیار غربت....همون چین و ماچین خودمون..حالا این سفر چجوری جور شد و با اصرارهای شدید من بماند:
سه شنبه شب برای اجرای مراسم خداحافظی رفتیم منزل مادر شوهر بماند که سر شام چقدر از دودل بودنش گفت و چقدر از اصرارای من و چقدر و چقدر های دیگه!!!!!!!!!!!!!!
شب که برگشتیم خونه بهم میگه من تصمیم خودمو گرفتم نمیخوام برم اخه من نمیتونم شما دو تا رو تنها بذارم که!!!!!!
دیگه از فرط عصبانیت داشتم منفجر میشدم....و تصمیم نهایی رو به خودش واگذار کردم و خوابیدم.
صبح چهارشنبه با صداش بیدار شدم که داشت با تلفن حرف میزد(حالا کلی خودمو کشتم تا بفهمم چجوری داره یواش یواش انگلیسی بلغور میکنه تا من نفهمم)
اون:زنگ زدم بلیطمو کنسل کنم گفتن که فقط ده درصدشو برمیگردونن....به نظرت چیکار کنم؟؟؟
من:با کلی اخم و تخم...خود دانی!!!!!!!!!!
خلاصه کلی با خودش کلنجاررفت و گفت که واسش نمیصرفه که نره ......باید حتما حتما ختما حتما این سفر و بره و اگه بره ال میشه و بل میشه!!!!!
منم برای اینکه خیالش از طرف ما راحت باشه یه چمدون واسه خودم و سهند بستم تا برم خونه خواهر شوهرم.
ظهر رفتیم خونه خواهرش و بعد از ناهار راه افتاد به سمت تهران....ساعت 7 به من زنگ زده که من الان خروجی کرجم ولی انقدر شلوغه و هوا بارونی که فکر نکنم برسم به پرواز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ساعت هفت و نیم زنگ زده میگه اگه هوا اینجوری باشه پرواز لغو میشه حتما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و وقتی ساعت 8 بهم زنگ زد و من فقط با صدای هق هق گریه اش مواجه شدم داشتم سکته میکردم.......انقدر بلند بلند گریه میکرد که نفسش در نمیومد.....
چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/من نمیتونم برم من طاقت ندارم من اگه برم و برام اتفاقی بیفته سهند رو چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
و هزا ران هزار سوالای مسخره دیگه................و در اخر هم برای اینکه منو خ..... کنه من دلم واسه شما دوتا خیلی تنگ میشه نمیتونم طاقت بیارم..........................
حالا اون گریه من گریه اون گریه من گریه .....داستانی داشتیم که بیا و ببین...........اخرش شب و تهران موند و فرداش برگشت!!!!!
حالا من موندم و یک ماه تلاش شبانه روزیم و مکالمات با شرکتها و قول و قرارها.......................
به نظر خودم که باید باید باید یه مشاور درست و حسابی بره...حتی اگه شده بریم....
.........................
دیروز ظهر از کارخونه بهم زنگ زده که هفته اینده باید باید از طرف شرکت برم المان!!!!!داشته باشین قیافه واقعا دیدنی منو.


ببخشید که حسابی غر زدم نمیتونستم خودم و نگه دارم باید با یکی درد دل میکردم.............آخیش کلی حالم جا اومد.
دلم برای دلم تنگ می شود گاهی....
حمیده جون ان شالله با نمره های خوب قبول میشی و یه نفس راحت میکشی

محبوبه جون عزیزم من نمیکم کارش خوب بوده یا بد یا مثل خیلی از کارشناسان خانواده که تو سایت زیاد شدن فوری حکم بدم بارو بندیلت را ببند و برو خونه بابات سر راه مهریه ات را هم بزار اجرا .
نه عزیزم بهت بیشنهاد میکنم به همسرت فرصت بدی تا خودش تصمیم بکیره. همین اکر اکر ها و دلیل اوردنها نشونه اینه که هنوز مصمم نشده و تردید داره.

الانمخودت را ناراحت نکن به این فکر کن شاید مصلحتی بوده که همسرت به این سفر نره و کار خدا بوده که بذر شک و تردید را تو دل همسرت کاشت تا از این سفر جشم بوشی کنه . ضرر مالی مهم نیست خدا به هر سه نفرتون سلامتی بده.

مشاور هم فکر کنم بهتون کمک کنه . ولی بدون این اقایون تا خودشون تصمیم به انجام کاری نداشته باشن محاله قدم از قدم بر دارن
سلام به همه

مهناز عزیزم منم آرزو میکنم که دوستیهامون پررنگ تر و قشنگ تر از قبل بشه. خوشحالم که دوباره حامله هستی و خیلی دلم میخواست که من هم امسال یکی دیگه اقدام کنم ولی شوشومخالف صد در صده و گفته حالا شاید چند سال دیگه.

حمیده جان امیدوارم امتحانات رو خوب بدی و یه شیرینی حسابی بیفتیم.

محبوبه عزیز ، مارسیم درست میگه . به این شوهر ها با هزار و یک قر و فر شون ، باید فرصت داد . کلا هم تا چیزی رو خودشون نخوان نمیشه و نمیکنند.
ناراحت نباش . انشاالله درست میشه و سفر کاری هم جور میشه.

مامان بچه های گل ، مرسی از همدردیت. امیدوارم بچه ها هم زودتر خوب بشند و تو یه نفسی بکشی .

فدرا جان بلا دوره ولی با این توصیفات تو من هم فکر کنم سنگ کلیه باشه. ما رو بیخبر نذار

تا بعد
بوس
بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
سلام

صبح همگی بخیــــــر

وای ادا جونم نگران نباش انشاء الله که چیزی نیست . نگرانی و فکرای بد به خودت راه نده . بیا یه خبری حتماً بهمون بده نگرانت هستیم . تلفنت رو نداشتم وگرنه حتماً باهات تماس میگرفتم .

مامان بچه ها الهی بمیرم واسه بچه ها اونقدر اعصابم در مورد مریضی این بچه ها ضعیفه که خدا میدونه . نیلا هم هفته پیش که اونجوری مریض شد الانم سرفه هاش مونده و موقع خواب یه سرفه های دلخراشی می کنه که خدا میدونه . خدا همه این بچه ها رو از بلا دور نگه داره . الان چطوره تبش قطع شده ؟

الهی محبوبه جونم قربون دل کوچولوت برم غصه نخور دوستم . مردا دیگه اینجورین دیگه باید عادت کنیم اگه بخوان کاری رو انجام بدن خدا هم رو زمین بیاد انجام میدن . اینطوری فکر کن که حتماً به قول مارسیم خیری توش بوده و به فال نیک بگیر . انشاء الله سفرهای بعدی و موقعیتهای بعدی .
دوست جونم ما همیشه گوشمون واسه دردلهای همتون تنگ میشه . بخدا اونروز که من همش می خواستم غر بزنم اونقدر نوشته های هما و مارسیم خوشحالم کرد و حتی خیلی آرومم کرد که خیلی خیلی خوشحال شدم که دوستای خیلی خوبی اینجا دارم .

مهناز جونم کوچولوی ما چطوره ؟ وای خیلی هیجان داره :))

مارسیم تو خوبی ؟ راستی من هر کاری می کنم تو وبلاگ سامی نمی تونم پیغام بزارم ولی خوبیدنش خیلــــــــی باحال بود اونقدر خوشم اومد از مدل خوابیدنش الهی قربونش برم . خیلی وروجکه :* از دور روی ماهشو ببوس .

درنایی باهات تلفنی که حرف زدم ولی خداروشکر که ختم به خیر شد . یه صدقه ای چیزی بزار کنار . نگران خسارت نباش که تا باشه خسارت مالی باشه .

همایی دوست مهربونم تو خوبی ؟ عشق من چطوره ؟

سمیراااااااااااااااا تو کجایی ، صدای همسری رو بیشتر از صدای تو میشنوم . بیا از ساتیار بگو چطوره ؟

و اندر احوالات ما :

نیلا خیلی بهتر میره مهد ولی دیشب خونه مامان اینا بودیم و امروز صبح با کلی غر و داد و بیداد گفت که نمیره مهد و دوست داره اونجا بمونه منم اصرار نکردم .
یه چیز دیگه که خیلی ناراحتم می کنه اینه که ، بعضی از بچه های مهدشون ساعت 12 میرن و از پائین اسمشون رو صدا میزنن . مربیش میگه اونوقت که میشه میره بدو بدو وسائلش رو جمع می کنه و میگه الان اسم منم میگن :((( بعد که میبینه هیچ خبری نیست یه خورده بهانه گیر میشه الهی بمیرم واسه بچم اه .

این بینم دوستایی که من و خوب میشناسن میدونن که من یه مامانی دارم که بمب استرسه و هر چیزی رو در بدترین حالت تصور می کنه . حالا سرفهه ای نیلا رو میگه الان آسم میگیره . میگم مادر من من بردمش دکتر میگه حساسیت و داروی ضد حساسیت داده اونوقت تو میگی آسمه !!!!!!!!! خلاصه هر روز یه چیزی از خودش درمیاره .
یه روز میگه اونجا خیلی راحت می خوابه حتماً تو غذاشون چیزی میریزن . اگه فلان شده حتماً اونا کاری کردن . امروز نبرش . بزار تا ظهر بمونه اونجا ناهار نخوره و بیاد اینجا بخوابه . میگم خوب این چه مهد رفتنیه . خلاصه اونقدر ماجرا داریم که خدا می دونه .

از همه مهمتر که نیلا از وقتی که مهد رفته نکه زبونش کم کوتاه بود حالا دیگه واسه خودش یه پا شیرعلی قصاب شده . یه بچه پرویی شده که خدا میدونه . نمی دونم باهاش چیکار کنم . قلدر و زورگو !!

خدا عاقبت من و با این بچه ختم به خیر کنه . الهی آمیـــــــــــــــــــــــــن :)))
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز