2777
2789
وای مریمی چی شد....غصه نخوریا من تا دلت بخواد رو سر و هیکلم جای بریدگی و شکستگی و اینا دارم تازه خیلی آروم بودم و واقعا بچه شیطونی نبودم!
مثلا همین الان دوتا ابروهام توش خط شکستگی داره و ابرو برداشتن من کار حضرت فیله که این دو تا قرینه در بیان!
بینی ام 4 بار شکسته بود
دندون جلوم شکسته است و ترمیمی پر شده
زیر چونه ام حای یه زخم قدیمیه رو دست و پام هم که نگوووووووووو
بی خود نیست به خودم میگم الی خطر!!!

نه بابا عصبانی نیستم...الان خوبم!!
قربونت برم من میدونم چه حالی شدی مثل اونبار که سام از رو مبل افتاد چشمش از کبودی باز نمیشد و من فکر می کردم برای چشمش مشکل پیش اومده!!

قربون خوش اخلاقی اش برم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

وایییییییییییییییی مریم جونم الهی بگردم می دونم چه حس بدی داشتی اون لحظات ....من خودم از اون مادرای غش بکن هستم میدونمم خیلی بده ولی خوب چیکار کنم دست خودم نیست ....

الهی من قربونش برم طفلکی بچه .........
سلام به همگی

مخصوصا الی خطر و مریم جون که میدونم چی کشیدی و با خوندن پستت تمام تنم میلرزید . من هم دیروز الینا رو با 2 تا بچه دیگه بردم پارک البته اونها یکیشون 10 سال و یکی 7 ساله بود و من همش با الینا بودم ولی خلاصه از روی روی سرسره در حال پائین اومدن یکدفعه چپه شد و یه قسمتی رو با صورت اومد پائین و به نظرم خیلی اتفاق وحشتناکی نبود ولی خودش غوغا کرد بعد دیم کنار چشمش و روی گوه اش کاملا کبود شده !!!!!!!!!!!!!!
قربون این کوروش مهربون و خوش اخلاق برم من ببوسش. خودت رو ناراحت نکن . از این اتفاق ها متا سفانه برای بچه ها خیلی پیش میاد

الی جونم تو هم دیگه چرا؟ تو که بچه اولت نیست و کلی تجربه داری اصلا به حرفاشون گوش نکن . البته میدونم خودت بهتر میدونی ولی بذار برات بگم تا بخندی . میدونی الینا شصت میخوره اون هم به صورت حرفه ای!!!!!!!!! و من کلی با حرف مردم جریانات دارم و دکترش هم میگه هیچی نباید بهش بگی حتی به عنوان یه کار بد یادآوری بهش نکن تا وقتی من بگم وقتشه . حالا چند وقت پیش رفتم بانک یه خانم مسنی که موقع بلند شدن و نشستن روی صندلی به سختی این کار رو انجام میداد . اولش کلی با شیطنت های الینا حال کرد و قربون صدقه و ناز و ... البته از دور صندلیش با من فاصله داشت تا بالاخره من با هزار بدبختی الینا رو راضی کردم بیاد بغلم و آتیش نسوزونه و اومد و شروع به شصت خوردن کرد اون خانم هم با سختی بلند شد و با عصبانیت اومد و دست الینا رو از دهنش کشید (دقیقا کشید ) بیرون و گفت : این کار کاره بدیه ماانت بهت نگفته . و رو به من که : شما نباید بذارید این بچه شصت بخوره ............ و بعد هم قیافه من . البته بگم این مورد رو خندیدم ولی گاهی این جریانات شصت خوردن از دوست و آشنا و فامیل و فامیل خیلی نزدیک برای من گریه داره. بنابراین اصلا خودت رو ناراحت نکن

راستی الی من هیچوقت اروم خط شکستگی نداشته ولی هیچوقت هم دوتاشون با هم قرنیه در نیومدن!!!!!!!!!!!!!
سلام به همه
حال و روزم افتضاحه ولی نوشتم که یه وقت سوسک نشم هههههههههههه الی حلال کن مادر هههههههههههههه

اول همدردی با مریم جون:عزیزم میدونم جی کشیدی بازم خدارا شکر مامان کنارت بودن و زود به دادش رسیدی. ماه بیش سامی روی صندلی ناهارخوری بازی میکرد که تو کسری از ثانیه کلدون روی میز را برداشت و تا من امدم خودم را بهش برسونم از دستش افتاد روی سرامیکها و خودش هم که میخواست کلدون را تو هوا بکیره . به دنبال اون از رو صندلی افتاد.همه جیز تو یه جشم بهم زدن طول کشید که کلدون رو سرامیکها خورد شد و بسرکی که روی خورده شیشه ها با صورت روی زمین بهن شد ولی مثل این بود که من باهاش کیلومترها فاصله داشتم و بهش نمیرسیدم.
ولی خدا را شکر هیج زخمی روی صورتش نبود ولی تمام بلوزش بره خورده شیشه بود و جند جا روی سینش خراشیده بود که به لطف بلوزش زیاد صدمه ندیده بود ولی دوتا زخم عمیق روی انکشتها و کف دستش بود که همونا تمام راه تا حمام را یه سره خونی و قرمز کرد و من تنها مجبور بودم به خودم مسلط باشم کلی صدای حیوون و جونور در بیارم و شعر بخونم تا طفلک نترسه.الانم جای زخمها هنوز مشخصه یکم که هر وقت میبینه میکه اوتادم .اوتادم (افتادم)

و الی جون خانمی این اعصاب داغونی طبیعیه منم که زایمان نکردم و مجبور نیستم با جیغ و داد یه نوزاد سر کنم و خوابم خوب شده اکه کسی فضولی کنه تو کارم اعصابم میریزه به هم.

یه تبریک خاص هم برای یاسی و زوان عزیزم

راستش 12 جون یعنی شنبه تولد سامی بود کلی نقشه داشتم که یه تولد 3نفره و شاد ترتیب بدم و بریم بیرون و یه روز خوب را برای سامی درست کنم که تو اون روز واقعا احساس خوشی کنه ولی دریغ و صد دریغ که نشد. بدترین اتفاقات عمرم فکر کنم تو اون روز اتفاق افتاد . و ابر بهار بود که در مقابل جشمهای من کم اورد و رسما استعفا داد! و البته سامی که تا حالا شاهد دعوا و فریاد ما نبود به حد مرک ترسید که هنوز نمیتونه خوب بخوابه و تو شب بیدار میشه و از ترس کریه میکنه .ولی جنبه مثبت این اتفاق این بود که همسر جان من که خودش را تو لباس رابین هود تجسم میکرد و وظیفه خودش میدونست کمک خانوادش کنه تو هر شرایطی شناختشون . همشون را شناخت و به حرفهای من رسید . جوری که خونه ای که فقط سه ماهه ساختیم و امدیم توش را سبرد برای فروش و اماده رفتن و جدا شدن از قوم الظالمینه برای همیشه.
اکر یه مدتی کم میام ببخشید حالم نرمال نیست نمیخوام ناراحتتون کنم و از طرفی هم باید دنبال خونه باشیم و اثاث کشی البته اینبار شهر به شهر هست و مکافات و خستکی و دوندکی جند برابر در راهه.
هما ....مردم از خنده چون منم دقیقا هیمن جریانو با پستونک سام دارم فکر کن دکتر بهمون گفته اولا که نبایدبهش چیزی بگین دوما هم این فینگیله اومده دیگه اصلا و ابدا نباید کاری داشته باشین اونوقت پدر شوهر من یه سره پستونک سام رو میگیره و هی میگه تو بزرگ شدی کار بدیه و اینا ...قیافه من!!!

عاشق همه کسایی هستم که ابروهاشون تا به تاست مثل خودم!!!
دوستای نازنینم. خواهرای گلم.

نمی دونم چجوری ازتون تشکر کنم بابت این همه لطفی که به من و پسرکم دارین. با خوندن نوشته هاتون خییییییییلی آروم شدم.

فرانک، الی، سمیرا، هما و مریم جونم. از همتون ممنونم. مرسی که تنهام نمی ذارین.
سلام به همه دوستای خوبم یه هفته ازتون بی خبر بودم وحسابی دلتنگ و در حسرت ثانیه ای بودم که بتونم با شما باشم.هر چند کسی سراغی از ما نگرفت!ممنون!!!به هر حال ما که خراب رفاقتیم!آناهیتا جدیدآ وقتی دعواش میکنم تو چشام زل میزنه و دست به کمر میگه:ممنوووون!آپتین هم که تمام روز جیغ و داد میکنه و بد اخلاقی آخه بچه م داره چهار تا دندون آسیا با هم در میاره. ما هم خودمونو گول میزنیم که حتمآ همینه علت بد قلقیش. اونوقت شبا که بعد از چند ساعت خوابیدن تو تخت خودش تشریف میاره وسط من و شوشو تا صبح با هر تکون صورت منو بین دو تا دست کوچولوش می گیره و بوسم می کنه و تو خواب میگه مامایی بوس!و دوباره صبح روز از نو....بگذریم.هفته پیش حسابی گیر بودم آخه بابام از شیراز اومده بود پیشمون و بعدش هم دختر عمه م و شوهر و پسرش که همسن آناست اومدن و سه روز اینجا بودن و من هم حسابی مشغول آشپزی و شیرین کاری!بودم.زیاد در جریان خبر ها نیستم فقط اینکه سامیار گوگولی تولدت مبارک خاله جون. مونا در چه حالی؟مریمی خیلی برا کروش عزیز ناراحت شدم خدا رو شکر که به خیر گذشت و از این بدتر نشد.النازی منم قاطی قاطی هستم و خصوصآ که پروژه اسباب کشی با شکست مواجه شد و باید یه سال دیگه صبر کنم.چون خونه سه خوابه دلخواهم پیدا نشد.از طرفی تحمل دعواهای بچه ها واااای که سرسام آوره امروز دیگه سر کهنه های گرد گیری دعوا میکردن!!!و اینکه دوستای عزیزم همه تونو دوست دارم ونینیاتونو بیشتر.امیدوارم که همه مون تابستون خوبی در پیش داشته باشیم من عاشق تابستونم .چون مردادیم.تولد آپتین 31 تیره و تولد من 1 مرداد.یعنی دوسال پیش در روز تولدم با شکمی پاره پاره در بیمارستان به سر می بردم.دیگه حرفی ندارم.بای و بووووووووووووووس.










سلام به همگی.

هماجونم. خواهر من تا 5 یا 6 سالگی شصتش رو می مکید تا حدی که شصتش همیشه ورم داشت!!!!!!!!! ولی دور از جون الینا یه اسهال و استفراغ سنگینی گرفت که 4 روز بستری شد. همین باعث شد که دکتر بهش گفت چون شصتت رو می خوری اینطوری شدی و ناگفته هم نماند که دستش رو به خاک باغچه زده بود و مسموم شده بود. همون شد و دیگه دیگه شصتش رو توی دهنش نکرد!!!!!!!!!!!!!

الی یه چیز بامزه بهت بگم............ من تا وقتی کلاس اول هم بودم پستونک خورده ام!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی خیلی خوب یادمه که پستونکم رو می بردم مدرسه!!!!!!!!!!!!!!! و با چه لذتی می رفتم زیر میز و می خوردمش!!!!!!!!!!!! یه بار رفتیم مسافرت و مامانم پستونکم رو نیاورد. منم رفتم بقالی سرکوچه و گفتم آقا پستونک می خوام. گفت برای کی؟؟؟؟ گفتم برای خودم...... گفت نداریم........ تو بزرگ شدی ترک کن!!!!!!!!!! همون شد و من خیلی خجالت کشیدم. تصمیم گرفتم دیگه نخورم و دیگه نخوردم!!!!!!!!!!!!!!

ولی کوروش و کیمیا اصلا اصلا اصلا به پستونک لب نزدن!!!!!!!!!!!!!!! یعنی بلد نبودن باهاش چکار کنن........... خیلی هم سعی کردم که بخورن ولی نخواستن!!!!!!!!!!!!!! کوروش پستونک رو مثل آدامس می جوید و می خندید!!!!!!!!!!

مریم جون از یه طرف برات خوشحال شدم که دارین مستقل می شین و از طرف دیگه ناراحت شدم که حالا کلی کار می ریزه رو سرت. مراقب خودت و سام باش. تولد سام عزیزم هم با معذرت از تاخیرم مبارکککککککککککککککککککککککککک.



پانسمان بخیه کوروش رو باز کردم و براش ژل می زنم. روحیه اش که خییییییییییییلی خوبه. خدا رو شکر.

بخیه اش هم باید پنجشنبه کشیده بشه. خدا رحم کنه.

مرضیه جان ممنونم از دلداریت.


سلام به همه دوستای کلم

الی دیروز تا حالا که حرف ابرو را بیش اوردی من حساس شدم هم مثل دخترای 13-14 ساله هر 5دقیقه میرم تو اینه ابروهام را بررسی میکنم هههههههههههه فکر کنم حساس شدم.البته من جون خودم همیشه ابروهام را بر میدارم خیلی مراقب تقارنشون هستم ولی از یه خانم ارایشکری شنیدم که هیج وقت نمیشه که ابروی کسی قرینه باشه جون طرف جب و راست بدن اصلا قرینه نیستن .

مریم جون ان شالله که جاش نمیمونه ولی همین که روحیه داره خیلی خوبه .
عزیزم مستقل شدن خیلی خوبه مخصوصا که اکر خدا بخواد میریم یه شهر ساحلی و خیلی خیلی بهتر از مکان فعلیه ولی بدی قضیه اینه که من تازه سه ماهه امدم خونه جدید و تازه وسایلم را جیدم .تازه میشه کفت خستکی اثاث کشی تازه از تنم در رفته .که باز شروع شد.

مانا جان خسته نباشی خانمی. مهمون داری اون هم شهر به شهر خیلی سخته
قربون اناهیتا بشم که فسقلی اینجور تو روت می ایسته . سامی که تا دعواش کنم تو جشمهام نکاه میکنه و میکه مامانه ادب (منظورش مامان بی ادبه البته )
متولد جه سالی هستی؟ من عاشق همه مردادی ها هستم جون خودمم 20 مردادیم


همتون را میبوسم.و نینیهاتونا دوست دارم
مخصوصا یاس و سامیار جوانترین عضو کروهمون
هی هی هی مریم میبینم تو و خواهرت هر چقدر می دویین به من نمی رسین من تا اول راهنمایی انگشت شصتمو رو میل می فرمودم ولی خیلی هم سخت بود چون هم خجالت می کشیدم هم خیلی دلم می خواست برای همین هیچوقت شب خونه کسی نمی موندم و بعد از ظهر هم خونه کسی نمی خوابیدم تا کسی متوجه نشه و خجالت نکشم!!!
تا سوم راهنمایی هم کامل از سرم نیافتاده بود و اگه روم میشد ادامه میدادم...فک کن!!!!

مارسیم گلی قربونت برم غم غربت کم نیست اینام هی اذیتت می کنن خدا رو شکر شوهر جان کنارته برات کلی دعای خیر می کنم و تولد سامی هم تو دل همون تولدایی که تبریک گفتم بودا فکر نکنی یادم نبود من تقریسبا همه رو یادمه چه روزایی هستن!!!
روی ماه همه تیرماهی عزیزی رو که خرداد به دنیا اومدن می بوسم
مرسی الی جون برام دعا کن که خیلی محتاج دعای خیرتون هستم الان.

راستش نمیتونم برای مامان اینا زیاد درد دل کنم جون میدونم دو هستن و ناراحتیم فقط باعث ناراحتیشون میشه. ولی اینجا تو جمع دوستانم راحتترم

بدر شوشو خیلی ناجوتنمردانه و مخفیانه رفته و خونه ما را به اسم خودش زده البته مدارک ما و وشاهدمون قابل اثبات تر هست تا شواهد اونم جون با هزار وعده وو وعید دخترا و بسرش را خریده تا براش شهادت بدن که مدارک ما تقلبی و جعلی هست.
فعلا درحال انجام دادن کارهای شکایت و دادکاه هستیم . برامون دعا کنین مشکلمون حل بشه و حقمون را ازش بکیریم .دوهفته دیکه دادکاه داریم.
اکر بتونیم حقمون را داشته باشیم خونه را میفروشیم و میریم حتی شوشو خونه را مبله شده با تمام وسایل میخواد بفروشه تا زودتر از شر اینها و رفتار بلید و شرورانشون راحت بشه

برام خیلی دعا کنین مخصوصا شما مانانای شیرده که دعاتون زود مستجاب میشه.
هوا بس ناجوانمردانه گرم است آااااااااااااااااااااااااااای...............

مریم جون خدا قوت..... بهترین ها رو برات آرزو می کنم. خداکنه به هرچی که می خواهین برسین.

الی جونم ما که خداییش لنگ انداختییییییییییییییییییمممممممممم.............


به به به میبینم که اینجا انگشت خورای قهاری داریم‍!!! پس من بیخود پدر این آناهیتای بیچاره رو در آوردم که انگشت نخوره آخه خیلی نگران بد شکل شدن انگشتاش هستم.خصوصآ که ایشون همه رو نوش جان میکنه و از من لاک هم می خواد تا انگشتاش خوشمزه تر شن.ناگفته نماند که من همین الانم بدم نمیاد پستونک بخورم!!!مارسیم جون من در جریان مشکلت نیستم ولی از صمیم قلب آرزو می کنم حل شه.دوست مردادی من متولد 57 هستم شما چی؟خانوم حنا از سام ویاس بگو سام حسودی نمیکنه؟تا حالا شده ندونی کار کدومو اول انجام بدی؟جونم براتون بگه که دیروز با بچه ها رفتم پلاسکو و همین که بیرون اومدم آنا با صدای بلند گفت:مامان پولای بابامو خرج کردی راحت شدی؟و همه مغازه دارا که بیرون وایساده بودن زدن زیر خنده و منم لبووووو شده بودم!!!بماند که تو پلاسکو آپتین یه دستش برس توالت بود و یه دستش پشه کش و با هیجان به آنی میگفت:دادااااش!(آخه به آنا میگه داداش) و آنا هم به اون توجهی نمی کرد چون خودش مشغول به هم زدن گیره رختا و قلابا و مگنتای یخچال بود!!!منم شرمنده هی میگفتم مامان جان نکن و یه لبخند تحویل خانم صندوقدار میدادم که احتمالَآ تو دلش فحشم میداد و میگفت مگه مجبوری دو تا جوجه دنبال خودت راه بندازی و بیای خرید؟بعدش هم رفتیم سوپر مارکت و آپتین و آنا یه بغل خوراکی برداشتن که بخرم براشون .من هم یه کلمه گفتم مامان اینا زیادن نمیخورید که یه آقایی گفت :خانم اینجوری پشت سر هم بچه دار شدی باید بخری دیگه گناه دارن طفل معصوما!!!منم آتیش گرفتم و با خودم گفتم حالا خوبه بچه های من ظاهرشون عین بد بخت بیچاره ها نیست و حتی تا سر کوچه هم میرم بهترین لباسا رو تنشون میکنم و گرنه حتمآ بهم صدقه هم می دادی!!!خلاصه امان از حرف آدمای بلا نسبت بی شعور که فکر میکنن حالا که بچه هات قد و نیم قدن حتمآ خیلی آدم بی فکری هستی و چرا مواظب نبودی و ...از اون طرف هم دوست وآشنا و فامیل که تا به آدم میرسن میگن سومی کی میاد؟و نمیدونن با این شوخی بیمزه منو چه قدر میرنجونن. بی خیال.جیگر هر چی بچه س.مخلص همه مامانای تیری:مرضیه دل شکسته.
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

بیایین🔞😭🙈

elika13 | 33 ثانیه پیش
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز