2777
2789
الی جونم بابت یاس خانم خیلی ناراحت شد. انشاالله بلا دوره.
گور بابای ملت و ناراحت شدن هاشون. باید به همه بگی بوس بی بوس و دست زدن بی دست زدن !!! البته مامان و بابا هامون رو نمیگم چون اونا از ما وسواس ترن ولی دورتر و دوست و آشنا فقط میخوان محبت خاله خرسه نشون بدند و میشه مصیبت عظمی.
نگران نباش امیدوارم زود زود خوب بشه.
بوس
بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
سلام

وای الی جون خیلی ناراحت شدم خوندم یاس کوچولو بدنش اینطوری شده انشالله که بزودی خوب میشه تو هم خودتو ناراحت نکن تقصیر تو نیست لزومی نداره خودتو سرزنش کنی اتفاقه افتاده دیگه انشالله که دیگه از این به بعد دیگه هیچ وقت مریضی به سراغش نیاد از طرف من دوتا خوشگلاتو ببوس



وای فرانک نیلا چی شده الهی بگردم بچه . خدا نکنه این بچه ها مریض بشن جون آدم گرفته میشه رسما"


مانا جان خوبی دو تا گلهات خوبن با هم خوبن اگه راهنمایی خاصی داری برام بگو که خیلی نگرانم که برای سارینا از نظر روحی مشکلی پیش نیاد و همه چی خوب بگذره عکس هم فراموش نشه همه خودشونو کامل معرفی کردن منم خودمو برات معرفی کنم

مونا = 28 ساله= شاغل(حسابدار) = ساکن تهران = مادر سارینا متولد19/4/87 و پسملم که هنوز بدنیا نیومده ولی دکتر تاریخ زایمانمو 10/3/89

و اما خودم هم سنگین شدم در حد ترکیدن شکمم خیلی تیز و جلوس دیگه خوابیدن نشستن راه رفتن کلا" نفس کشیدن هم برام سخت شده دخترم هم امروز 22 ماهش تموم شد و در شیطنت پیشرفت خوبی داشته ولی در حرف زدن هنوز میلنگه ولی بخوبی منظورشو میرسونه وای اگه نفهمیم چی میگه با یه قیافه طلبکارانه چشم غره میره و خیلی غلیظ میگه آهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

خواهرای محترم دعا برای بنده فراموش نشه بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
زن قـــــداست دارد ....
بــــراى با او بـــــودن باید مــــرد بود !
نه نـــــر ... !!!

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام به همه مامانای گل و گلابی

اول از همه الی جونم ممنونم خانمی بابت خیر مقدم من عکس گل دخترت رو دیدم برای اون ذوق از خودم در کردم و تشکرات بیکران فراموش گردید خانمی . بازم ببخشید . دوتا گلات رو ببوس . بیا برامون از ماجراهای دوتا بچه داری بیشتر تعریف کن . برای یاس هم خیلی ناراحت شدم خدارشکر کارش به بیمارستان نکشید که خیلی سختههههههههه . خیلی مراقبش باش . ولی جالبه من از این مامان وسواسی ها نبودم یعنی اینطوری که شما ها تعریف میکنید نبودم ولی خداروشکر برای الینا مشکلی پیش نیومد البته بگم آقای پدر بود و اطرافیان هم فقط دوتا خانواده های خودمون بیشتر میدیدنش که خودشون کمی تا قسمتی مراعات میکردن .

فرانک خیلی ناراخت نیلا شدم . ولی من فکر میکنم این ویروسهای لعنتی تو اینجا ( منظورم بیشتر تهران ) با این هوای مزخرفش زیاده ولی با این حال بچه ها اصلا قابل پیش بینی نیستن و اصلا نمیشه با قطعیت توصیه های به کسی کرد . ایشاله نیا جونم زود زود خوب بشه که مریضی این بچه ها واقعا سختههههههههههههه

و آمااااااااااااااااااااااا
ما امشب میریم خواستگاری ....
بگید برای کی؟

نه اشتباه حدس زدید. برای برادرم نیست

ولی خیلی هم فرق نمیکنه برای برادرشوهرم .
مادرشوهرم میگه باید الینا رو بیاری . و من عصبانی (البته به همسرم به خودش که جرات نمیکنم فقط چشم و ابرو نازک میکنم!!!!!!!!!!!) میگم که جای بچه نیست واگه فلسفه وجود من به خاطر وجود الیناست من هم نمیام . البته اصلا نمیدونم خواستگاری یا بله برون . چون قبلا همدیگه رو دیدن و پسندیدن . به هر حال باید بریم ببینیمش این جاریمون رو . فکرشو کنید من تا به حال جاری نداشتم . البته همین یکی رو خواهم داشت .
واقعا از خدا میخوام که از این حالتها ( یا نمیدونم احساسها)‌بهم دست نده که وای چرا برای اون اینکار رو کردید برای من نه؟ یا چرا اون اینطوریه و من نه و......
الان که خیلی حس خوبی بهش دارم و دعا کنید تا آخر هم همینطور بمونه .

راستی عروس خانم 18 سالشه . فکرش رو کنید . چه با مزه !!!!!!!!!!!!!!!

سلام خوبید
مانا جون منم خودمو معرفی میکنم :
مژگان - 30 ساله - رشته تحصیلی روانشناسی بالینی - شاغل - اسم پسرم رهام و 16/4/87 به دنیا اومده

الی جون ناراحت شدم عزیز بارت مهم نباشه دیگران چی میگن شما کاری رو که میدونی درسته بکن ضمنا یادت باشه دیگر یادشون میره این روزها و حرفها رو پس توجه نکن اگه الان موردی رو که تو سر سام خوب یادت هست رو بگی دیگران اصلا به یادشون هم نیست.
هما جون انشاالله همیشه به سفر و خوشگذرونی نگفتی تو این سفر به الینا چی غذا میدادی سخت نبود من هیچ مشکلی تو سفر ندارم غیر این غذای رهام یه راهنمایی بکن اگه خدا بخوائ میخوام یه برنامه ریزی بکنم. ممنونت میشم
راستی هما جون منم هنوز جاری ندارم ولی فکر کنم خیلی از همین حال و هوا هایی که چرا برای اون کردن برای من نکردن بهم دست بده به خدا حسود نیستم ولی خدائیش 6 سال پیش خیلی متواضعانه و قانع با خانواده شوشو کنار اومدم ولی دختر های الان اونجوری که همکارهامو میبینم فکر نکنم اینجوری باشند. انشاالله به سلامتی و خوشی این فکر کنم اولین خواستگاری برون الینا باشه
راستی رهام دیروز بیرون روی داشت جوری که از مهد زنگ زدنند مجبور شدم برم دنبالش مربیش میگفت واسه در اومدن دندونه خودم هم دست زدم به لثه هاش انگار دندونهای کرسیش داره در میاد یعنی طبیعیه نمی دونم چرا اینجوری شده امروز دیگه قطع شده بود ولی میخوام ببرمش دکتر تا ببینم چی میگه .
همتونو دوست دارم فعلا خیلی کار سرم ریختند تا بعد خداحافظ
الان زنگ زدم نیلایی یه کمی بهتره خیلی دلم براش می سوزه . خیلی عذاب وجدان دارم .

احساس می کنم خیلی مامان بدی هستم و نمی دونین چطوری دیروز بهم چسبیده بود ، هر جا می خواستم برم باهام میومد حتی دستشویی:(

بچه ها باورتون میشه من که اینقدر مرده خواب بودم و صدای همه رو درآورده بودم از بس می خوابیدم الان 2 شبه نخوابیدم . مادر بودن چقدر سخته :(((( حالا خیلی بیشتر حس مامانم رو درک می کنم بیشتر مدیونشم :((

مسافرت هم بیخیال شدم نمی دونم ، نمی تونم بدون نیلا جایی برم و شوشو هم مخالفه که نیلا رو ببریم میگه خیلی خودتو آزار میدی از الان سعی کن تمرین کنی که یه کم واسه خودت زندگی کنی . اون معتقده که من خیلی خودمو دارم وقف نیلا می کنم ولی من اصلاً اینطور فکر نمی کنم .

بعضی وقتا اونقدر از دست خودم و شرایطم حرص می خورم که خدا می دونه . مخصوصا وقتایی که مجبور به جابه جایی نیلا میشم و از خواب ناز بیدار میشه اونقدر بغضم میگیره و ناراحت میشم میگم کاش شرایطم جوری بود که این بچه اینقدر اذیت نمی شد .

دیروز طفلی بچم داشت تو تب می سوخت و من هیچ کاری واسش نمی تونستم بکنم الانم تنهاش گذاشتمو اومدم سر کار خیلی حس بدی دارم خیلی .

همش به دوستام و همکارام میگم کاش خدا یکی از آرزوهای منو براورده می کرد منو به اردیبهشت سال 87 برمی گردوند خیلی کارا دوست داشتم برای نیلا بکنم و نتونستم .

بچه ها من خیلی غصه دارم گریهههههههههههههههههههههههه :(
سلام به همه دوستای گلم.

مانا و مونای عزیزم مرسی از اینکه یه کیمیا تبریک گفتین. اونم براتون سلام می رسونه.

الی جون. نگرانش نباش. یه جور حساسیته و بزودی خوب می شه. راستی شستن بدنش با سدر و یا بتادین رقیق شده هم بد نیست. چون سدر خنکه و تن بچه رو خنک می کنه. بردیش حموم یکم سدر رو آب بگیر و همینطور آبکی بریز رو بدنش. بعدش بتادین رو خیلی رقیق کن و با اون آب بکش. روزی یکبار این کار رو بکن. البته با دکترش هم در این زمینه مشورت کن که اگه صلاح دونست اینکار رو بکنی. من تجربیات شخصی خودم رو می گم.

هما جون مبارکه انشاالله. البته من جاری ندارم و نخواهم داشت چون شوهرم برادر نداره. ولی می گن اصولا چیز خوبی نیست متاسفانه!!!!!!

مژی جون دقیقا از دیروز کوروش هم شکمش خییییییییییلی شل شد یه دفعه. من هم فکر کنم داره دندون در میاره. دکتر نبردمش ولی بستمش به کته و ماست و دوغ و عرق نعناع.

من هم توی مسافرت ها و توی مهمونی ها با غذاخوردن کوروش مصیبتی دارم که بیا و ببین......... انگار تموم کارای دنیا از غذاخوردن براش واجب تره..............

مونا جونم بمیرم برات. الهی خدا کمکت کنه می دونم که خیییییییییلی برات سخته ولی دیگه داره به سلامتی تموم می شه. یکم دیگه تحمل کن. منم سر کوروش عین تو بودم. دقیقا می دونم چی میگی.

فرانک جونم آخییییییییییی چه شده دخملی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ایشاالله که خودت و دخملی زود زود خوب بشین. البته بهت بگم که خدای نکرده اگه تو مسافرت هم مریض بشه خوب می شه. اینقدر نگران نباش. همه جا دکتر و دوا هست. بهترینش هم هست. به خودت برس و یکم استراحت کن.

فعلا بوسسسسسسسسسسسسسس برای همگی.
فرانک جونم. نبینم اینقدر غصه داشته باشی مادر..........................

من کاملا درکت می کنم. من دوبرابر تو این احساسها رو دارم. چون دو تا بچه دارم. همیشه هم دچار عذاب وجدان بودم و هستم و خواهم بود. حالا تو اگه این شانس رو داری که دختر نازنینت رو بذاری توی خونه، من که این بچه هام رو از همون کوچیکی بلانسبت همه مثل گربه به دندون کشیدم و از اینجا به اونجا بردم. باور کن بیشتر موهام سفید شده ازبس فکر و خیال این بچه ها رو داشتم. کیمیا تا حالا 4 بار عمل کرده (یعنی بیهوش کامل شده) و موهای من به ازای هرکدام از این عمل ها کلی سفید شدن. بچه همینه و زندگی همیشه آروم و راحت نیست ولی خودت رو هم باید دریابی. تو اگه نیلا رو دوست داری باید خودت رو دریابی و به خودت برسی تا نیلا مامان سالم و سرحالی داشته باشه.

از من به تو نصیحت. هیییییییییییییییییییچ وقت بدون بچه سفر نرو. هیییییییییییچ وقت. هر جا می ری بچت رو هم با خودت داشته باش. بذار از حالش باخبر باشی و جگرگوشه ات پیش خودت و زیر نظر خودت باشه. اینجوری هم اون کیف می کنه و هم تو. گرفتاری های بچه توی سفر هم جزئی از سفره و بچه جزئی از وجود توست. ببرش ولی سخت نگیر. خدای نکرده مریض هم بشه خوب می شه مگه می خوای بری تو بیابونا؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخش نمی خواستم سرت رو درد بیارم ولی احساس کردم یکم از تجربیاتم برات بگم بد نیست.

می بوسمت عزیزم.
مریم جونم مرسی عزیزم . ممنون که به یادم بودی و برام نوشتی .

نمی دونم از وقتی نیلا پا به زندگیم گذاشته ، زندگیم از این رو به اون رو شده . همه زندگیم شده نیلا روش خیلی حساسم . ولی احساس می کنم فقط و فقط دارم خودمو اذیت می کنم و حساسیتهام راه به جایی نداره . می دونم مامان خودم و مادر شوهرم خیلی بیشتر و بهتر از خود من به نیلا میرسن ولی من همش دارم خودمو سرزنش می کنم که چرا پیشش نیستم .


اگه نیلا یه بچه اذیت کن و نق نقویی بود شاید ، شاید !!! از سرکار اومدن یه کمی احساس خوبی داشتم ولی الان هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه دارم خودمو سرزنش می کنم ولی نمی تونم هم سرکار نیام . جدا از مسائل مالی خیلی به کارم وابسته هستم و تو روحیم خیلی تاثیر داره .

مسافرت که یه گوشه کوچیک فکرمه .

بازم ممنونم که به حرفام گوش دادی و راهنماییم کردی بچه ها از همتون ممنونم مرسی :*

مریم جونم منم تولد کیمیا جونم رو تبریک گفتم . تو ندیدی گریههههههههههههههههه ولی حالا دوباره میگم ایشاله یکی یکی موفقیتهای بزرگ زندگیش رو جشن بگیری.

فرانک عزیزم .... خانمی این احساس تو برای همه مادرها هست مخصوصا مادرهای شاغل . مثلا برات یه چیزی تعریف کنم شاید بخندی یعنی بخندید با اجازه محبوبه جونم : چند روز پیش داشتم وبلاگ سهند رو میخوندم که به صورت مصور یه روز از صبح تا بعد از ظهرش رو با مامانش چه جوری میگذرئنه یه دفعه دلم گرفت و اینقدر زیاد شد که چند قطره اشک ریختم حالا همینجوری به مانیتورم هم خیره بودم و اینقدر دلم برای خودم و الینا سوخت که بیا و ببین و واقعا تا چند ساعت نمیتونستم درست به کارام برسم و این در حالیه که واقعا من نمیتونم تو خونه بشینم و سر کار نرم وواقعا بهش وابسته ام و گاهی فکر میکنم که اینقدر خودخواهم که از هیچی خودم نمیتونم بگذرم . چند بار تا مرز استعفا هم رفتم ولی پشیمونم کردن.ولی واقعا اینطوری نیست و شاید کلشه ای به نظر بیاد ولی بازهم ما به خاطر این جوجو ها کار میکنیم و حتما اینطوری به صلاحشونه . این ها رو گفتم فکر نکنی فقط خودت اینطوری هستی و اینطوری فکر میکنی ولی این اپیدمیه .

در مورد مسافرت من بر خلاف خودت فکر میکنم که اگه میتونی حتما جور کن برو الان احتیاج داری من حسابی تجدید قوا شدم . حالا اگه از ولایت غریب میترسی مثلا با همسرت و نیلا با هم برید شیراز و یا نمیدونم شاید بهتره برید جائی که تا الان نرفتید ولی منم مثل مریم فکر میکنم فقط و فقط با نیلا چون نیلا واقعا جزئی از وجود شماست و مطمئنا بدون اون مسافرت زهر مارت میشه و نه تنها انرژی نمیگیری بلکه خسته تر هم میشی و همسر بنده حرف خوبی میزنه وقتی بهش میگفتن با الینا سخته و یا با بچه نرید بهتره. به همه میگفت دیگه الینا جزئی از ماست همینطوری که سختی هاش جزئی از زندگی ماست و ما تمیتونیم خودمون رو تو زندان کنیم به جرم اینکه بچه داریم .
و با این تفکر رفتیم و واقعا خوش گذشت .
راستی یه بیمه ای هست تحت عنوان بیمه سفر که شامل خارج از کشوره . اگه خواستی بگو من برات بیشتر توضیح بدم و یا یه سرچ تو اینترنت بکن

ببخشید سرت رو درد آوردم . الان نیلا مریضه تو از نظر روحی خسته ای به خودت مسلط باش و یک کم ذهنت رو از این مسائل فعلا دور کن تا زودتر حالت جا بیاد
راستی مژی ج.نم که در مورد غذای الینا سوال کرده بود . من دیگه الان به الینا کاملا غذای خودمون رو میدم . بابا دیگه این جوجه ها برای خودشون بزرگ شدن . من دیشب به الینا میگم بیا غذاتو بخور بعد برو بازی میگه : "نه نه اشتها ندایم" . اونوقت شماها میگید من با غذاش چیکار میکنم ( البته این جمله رو اولین بار بود استفاده میکرد و کلی ما رو خندوند.

ولی همینطور که در وبلاگ نوشتم اونجا رستورانهای ایرانی بود با کیفیت عالی که ما از اونها استفاده میکردیم و چه اونجا چه اینجا اگه بریم فست فود من مرغ میگیرم که الینا هم بتونه بخوره یعنی اینمن مرغ تکه ای ها رو بهش میدم بقیه چیز ها رو تو فست فود نمیدم . هر وقت هم گرسنه بود و غذا دم دست نبود کیک و شیر و یا شیر کاکائ. به خدا همه جای دنیا یه شکله . و دیگه تو این سن به نظر من بچه ها از نظر غذائی مشکل ندارن . تازه این رو من دارم میگم که تو کل فامیل و دوست و آشنا معرفم به اینکه زیادی به غذای الینا حساسی . !!!!!!!!!!‌فکرش رو بکن اونها شماها رو ندیدن . و تازه به نظر من الینا بچه بد غذائیه !!!!!!!!!!!‌الان دیگه احتمالا شماها میخواید منو بکشید
هما جونم الهی من فدات شم. منو ببخش. من یکم این روزا حواس پرت شدم. کارم تو اداره زیاده و مشغله فکریم هم زیاده. یکم فکرم درگیر مامانم هستش. البته خدا رو صدهزارمرتبه حالش خوب خوبه ولی یه مسائلی داره که فکر منو خیلی به خودش مشغول کرده. منو بازم ببخش. روی ماه خودت و الینای نازنینت رو می بوسسسسسسسسسسم.

راستی یادم رفت بگم الان صمیمی ترین دوست کوروش تو کلاسشون اسمش الیناست!!!!!!!!!!!!! کوروش خیلی دوستش داره و اسم الینا ورد زبونشه!!!!!!!!! یکم از کوروش اینا کوچیکتره بخاطر همین کوروش احساس بزرگی می کنه نسبت به اون.........

بازم معذرت عزیزم که دلگیر شدی.

راستی از مارسیم خبری نیست؟؟؟؟؟؟؟؟ کجایی دختر بیا یه خبری بده بهمون............
سلام بچه ها حالا که دور دور معرفیه پس منم خودمو معرفی میکنم.من مرضیه 32 ساله لیسانس ادبیات فرانسه خانه دار ساکن کرجم ومامان آناهیتا وآپتین که هر کاری میکنم نمیتونم عکساشونو بذارم.دیروز تو سایت فیروز داشتم آپلود می کردم که ناگهان...مونیتورم رفت و شات داون شدم!اول فکر کردم برق رفته چون این چند روزه انقدر قطع برق داشتیم که پدر کامپیوتر در اومد.که دیدم آپتین خان که کنار من ایستاده بود شصتشو کرده تو دکمه خاموش و خاموشم کرده!میخواستم خفش کنم.امروزم بردم شستمش و تا اومدم پوشکش کنم جیش کرد رو من و قالی!دویدم تو حموم و اونم بردم همون موقع آناهیتا هم اومد و گفت جیش دارم منم که از تو حموم کاری نمیتونستم براش بکنم گفتم بیا تو حموم جیش کن.بعد گفتم بذار سه تایی دوش بگیریم.سرتونو درد نیارم ولی برنجمم داشت رو گاز غل میزد.میخواستم خیر سرم شوهرمو با یه غذای جدید خوشحال کنم.پلو که شفته شد هیچ شوهره هم زنگ زد گفت ظهر نمیام خونه.الانم آناهیتا از رو تخت کله پا شده و داره گریه میکنه.دارم کم کم سلامت روانم رو ازدست میدم.شما تیمارستان خوب سراغ ندارید؟مامانای یه بچه ای انقدر حرص نخورید.به جای حرص خوردن خدا رو شکر کنید.
خانوم حنا جون منم برای یاس عزیز ناراحت شدم ولی این فقط یه اتفاق بوده و لازم نیست خودتو مقصر بدونی.خدا رو شکر به موقع بهش رسیدین.مواظب خودتم باش گلم و غصه نخور.فرانک جون همه مامانای شاغل از این حسا سراغشون میاد واین طبیعیه به هر حال کار کردن بیرون خونه مزایا و معایبی داره و شما هم انتخاب کردی که شاغل باشی بچه ها زود بزرگ میشن وهیچ کدوم از این مریضیا و سختیا رو به یاد نمیارن.زندگی همینه به مزایای شاغل بودنت هم فکر کن واز این که میتونی بهتر از لحاظ مالی زندگیت رو اداره کنی لذت ببر مطمئنم که نیلا جونم به مامان مهربون و فداکار خودش همیشه افتخار میکنه در آینده.مونای عزیزم زیاد نگران نباش سارینا این دوره کوتاه بحرانو زود سپری میکنه الان آناهیتا حسادتش خیلی خیلی کم شده و داداشش رو دوست داره و با هم بازی می کنن.درسته اوایل خیلی اذیت شد ولی خوبیش اینه که میگذره.دکتر به من گفت یه سال اول طوری رفتار کنید که اون فکر کنه تنها بچه تون اونه و همه چیزو برای اون بخواین. کم کم بزرگتر میشه و با داداشش کنار میاد.فقط خیلی مواظب باش به پسرت آسیب نرسونه.من روزای اول آپتین رو رو میز نهار خوری میخوابوندم!آخه آناهیتا یه دفعه بهش حمله میکرد.حتمآ چند هفته اول باید یکی دائم کنارت باشه ولی تا اونجایی که می تونی کارای سارینا رو خودت انجام بده.مژی جون مریم جون دریا جون هما جون همه تونو میبوسم و دوستتون دارم.
دلم برای همتون تنگ شده...

الهی بمیرم واسه این وروجکای مریض احوال.. ایشالا که زود زود خوب می شند...

الناز جونم غصه نخور واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد ولی به قول دکترش حالا دیگه بهونه ای واسه گیر دادن داری ...
ایشالا که زود زود خوب می شه می فهمم چی می کشی بچه ی به اون کوچیکی و درد و بیماری آدم دلش کباب می شه...

من فدای این مادرای دل نازک بشم که را به را دچار عذاب وجدان می شن... فکر می کنید که بودن کنار بچه ها همش خوشی و خوش گذرونیه... اگه چند روز باشید پیششون می بینید که دیگه کلافه می شید و یه وقتایی حتی از کوره در می رید.. من که خودم اینجوری ام و فکر می کنم وقتی کمتر پیش آرشا باشم کیفیت بهتری داره رابطمون...

فرانک جون به نظر منم مسافرت حتماً برو ولی حتماً نیلا رو هم با خودت ببر که بدون اون اصلاً بهت خوش نمی گذره
منم مثل هماجون به آرشا غذای خودمون رو می دم و میان وعده هم بستنی - دنت و نسکوئیک و شیر می خوره و خیلی خیلی اینا رو دوست داره...

آتلیه تخصصی کودک دریچه اصفهان www.darichestudio.com و عکسهای جدید در @photodariche
مرسی از دلداری ها و راهنمایی هاتون!!
عاشقتونم پا شین برین سفر به خدا اینقدر بچه ها حال می کنن که نگو البته به شرطی که خرید نرین!!!!
من و شوهر جان منتظریم یاس خوب خوب گردن بگیره بریم پاسپورت براش بگیریم و بزنیم به کشورای همسایه!!
خیلی فینگیل از سام همه چیش جلوتره از حدود 10-12 روزگی گردنشو سیخ میکنه الان دیگه قشنگ گردن میکشه خلاصه دخترمون حسابی گردن کشه!!
دیروز که رفتیم دکتر تو 4 هفتگی 4550 وزنش بود و قدش شده بود 57 !
مریم جون دکترش گفت سه روز حمام بتادین! دیشب که بردمش امشب و فردا شب مونده!!

مونا باید بهت تلفن بزنم یه سری نکته رو بهت بگم منکه از رعایتشون خیلی راضیم و سام قشنگ یاس رو دوست داره!

شاغلین محترم مامان آرشا راست میگه وقتی تمام روز با بچه ها نباشین یه جورایی بهترم هست و کیفیت رابطه یه جور دیگه خوبه مثلا امروز من کار داشتم رفتم بیرون وقتی برگشتم اونقدر با سام بازی کردیم و حال کردیم که خدا میدونه.......

فرانک چاره رفع حساسیت تو بچه دومه.....باور کن راست میگم!! اونقدر گرفتار میشی که وقت فکرکدن نداری!
مانا ماجراهاتونو خوندم هم کلی خنده ام گرفت هم گریه ام گرفت...در اوج استیصال نمیتونی بد اخلاقی و تندی و پرخاشگری کنی آینده من و مونایی!!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز