سلام به همگی
حالا علاوه بر ساعت پست به تاریخ پست هم توجه کنید ....
پنج شنبه من اومدم سر کار خیلی شلوغیم ....
ولی اومدم یه سر بهتون بزنم که دیدم وایییییییییییییییییی چه سوت و کور اینجا
از خاله هایی که به دخمل ما لطف داشتن ممنون . مارسیم جونم فکر کنم تو پرسیدی چرا تو وبلاگ عکس نمیذارم جواب: که من وبلاگ رو بیشتر برای ثبت خاطراتش دوست دارم چون این سایتهایی که بصورت فیری آپلود میکنن هر چند وقت یکبار سروراشون رو خالی میکنن و جای عکس خالی میمونه و خلاصه اینجا هم گذاشتم چون خاله مونا جون میگفت بذار عکسای مهد رو گذاشتم .. بگذریم امیدوارم مادر بزرگت زوزد زود خوب بشه براش دعا میکنم زیاد ایشاله خدا به ما هم یه نگاهی بکنه
لینک هانیه جونم با عرض معذرت اصلا نخوندم وقتی دیدم حال محبوبه و حمیده گرفته شد... راستش این روزها اعصاب خودم به قدر کافی ضعیف هست
راستی مژی جونم از لطفت ممنون . ما هم خیلی دلمون میخواد باهاتون فامیل بشیم ولی چه کنیم که یه داماد تیر ماهی داریم اون هم چه دامادی یه داماد آذری با غیرت که اگه بفهمه دخمل ما یکی دیگه بهش نظر داره فکر کنم اول دخمل ما رو بکشه ههههههههههههه نه محبوبه جون؟
مریم جون برای کیمیای عزیزم حتما یه کادو خوب بخر که اینهمه درس خونه و واقعا آفرین که اینقدر مستقله و صد البته آفرین به مامانی مثل تو که یه دختر اینجوری تربیت کرده . راستی تو هفته بعد یه روز بهت میزنگم اگه شد همدیگر رو ببینیم محل کارارمون خیلی نزدیکه . خیلی دلم میخواد ببینمت
همه همه دوستتون دارم