محبوبه جونم. انشاالله که بلا دوره و ما نبینیم که سفیدبرفی خوشگلمون مریض بشه. این سرماخوردگی های جدید خیلی مزخرف هستن و حسابی بچه رو از پا می اندازن. مراقب خودت هم باش خانومی..........
راستی مگه تو فکر می کنی که من عقلم رو از دست دادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سومی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای بر من!!!!!!!!!! همین دو تا برای 7777777777777777 پشت من بس هستن............
سلام مونای عزیزم خییییلی برات خوشحالم...امیدوارم زود زود روپا بشی و بیای عکس پسری رو برامون بذاری بوووووس
همای نازنین باور نمیکنی پا به پای پستت توی وبلاگ الینا گریه کردم ..خیلی احساسی نوشتی من دیدگاه دوم رو بیشتر برات میپسندم .گلم من که خونه دار هستم در به در دنبال پر کردن اوقات فراغتم میگردم همش بیکارم حسرت روزایی رو میخورم که سر کار میرفتم و وقت سر خاروندن نداشتم اما حالا چی؟ یه مامان شدم که هر روز واسه فرستادن پسرش به مهد تنبلی میکنه ...مامان یه پسری که توی ارتباطات اجتماعی خیلی ضعیفه و البته کمرو همش میگم اگه مهد بود اینطوری نمیشد و هزار تا مشکل دیگه نمیدونم با خودت که رودربایستی نداری بشین وراحت فکر کن ..فکر حالا رو هم نکن فکر چند سال آینده ... اون موقع راحت تر میتونی تصمیم بگیری مطمئن باش توی این دور و زمونه گه توی خونه بشینی میپوسی ..چون من خودم دارم این مسوله رو تجربه میکنم.... به عنوان کسی که هم رشته ای خودت هستم و میدونم که میدونی اگه توی خونه بشینیم و سر کار نریم چی میشه.....نمیدونم تونستم درست منظورم رو برسونم یا نه در هر صورت کمی از احساساتت فاصله بگیر و منطقی تر فکر کن هرچند میدونم برات سخته
ای داد بی داد مامان الینا....نبینم غصه دار باشی! عزیز دلم حساس شدی همین! مامان من یه عمر کار کرده منم از وقتی که یادم میاد مهد می رفتم الان یه دنیا خاطره شیرین از مهد دارم یه دنیا کارای بامزه کردم یه دنیا عشق کردم یادم نمیاد گریه کرده باشم فقط دوستامو یادم میاد که کلی هر روز به عشقشون می رفتم مهد اما هر وقت از مامانم بپرسی از گریه های من برات میگه از اینکه رورز اول اینقدر گریه کرده بودم که تا یکی دو ساعت نفس هام صدار دار و با بغض و آه بودن از اینکه هنوز وقتی یادش می افته اگه من نباشم و بهش نخندم ممکنه بغض کنه!!! باور کن بچه ها اونقدری که ما دوستشون داریم ونگرانشون هستیم به فکر مانیستن یه نگاه به خودمون بنداز چه گلی به سر مامانامون زذیم؟ هیچی! اما نفسمون برای بچه هامون میره ...
مامانم گریه های منو فراموش نکرده و من خاطره های خوش مهد رو و برعکس مامانم خنده های منو یادش نمیاد و من گریه هامو !! و همیشه به خودم می بالم از اینکه مامانم یه عمر کار کرده یه عمر زن موفقی بوده و یه دنیا اطلاعات عمومی داره، به خودم میبالم از اینکه خودش اونقدر با کامپیوتر ور رفته که الان اطلاعاتش در این زمینه از من بیشتره از اینکه در مورد هرچی ازش بپرسی،اگه جواب رو ندونه با یه سرچ تو اینترنت تا حزئیات مسئله رو برات درمیاره!
مطمئن باش الینا چه گریه کنه چه سکوت تو بهش فکر می کنی و بدترین ها رو تو ذهنت می سازی...پس سعی کن برای اینکه دختر نازنینت شاد تر باشه به بهترین چیزا فکر کنی و قدر خودت رو بدونی !
تو همین دنیای مجازی کلی مامان هستن که تحسینت می کنن یکیش خود من!!
دوستت دارم و به خاطر موفقیتت به عنوان یک زن به خودم می بالم!
سلام اول از همه یه تبریک ویژه برای مونا عزیز که دوباره طعم مادر شدن رو چشید عزیز دلم بهت تبریک میگم امیدوارم خوش و خرم باشی بعد هم یه همدردی ویژه با همای نازم هما جونم همونطوری که تو وبلاگت نوشتم منم امروز آرزو کردم کاش دیگه نرم سر کار وقتی آروین رو گذاشتم خونه مامانم و در رو بستم هنوز صداش میومد که ملتمسانه صدام می کرد : آدا و این در حالی بود که من 2 روز مرخصی گرفته بودم و تمام دیروز و پریروز فول تایم مادر بود م و میدیدم که پسرکم چقدر سرحاله و چقدر بهش خوش میگذره وقتی من در کنارش هستم نمی دونم گاهی اوقات احساس می کنم دارم در حق آروین ظلم می کنم هر چند که مامانم همیشه بهم میگه بخدا همین یک دقیقه است وقتی تو میری شروع به بازی می کنه و همه چیز یادش میره اما من مادرم ؛ مادر و نمی تونم نگران پسرکم نباشم بعد از مریضیم ؛ می خوام از لحظه لحظه بودن با پسرکم لذت ببرم می خوام هر لحظه اش سالیان سال طول بکشه اما....
هما جونم بهتری؟؟ از صبح چندبار موبایلت رو گرفتم در دسترس نبودی. الهی که تا الان حالت بهتر شده باشه و پروژه ات رو هم به نحو احسن تحویل داده باشی. می بوسمت.
فدرا جونم تو چطوری؟ دیگه بهتری خدا رو شکر؟؟ من هنوز هم به کوروش مولتی ویتامین + آهن می دم. فکر کنم دادن ویتامین ها و املاح از ندادنش بهتر باشه. بازم با دکترش مشورت کن.
فرانک جون برنگشتی هنوز؟؟
مونایی در چه حالی با دو تا ورووجک؟؟؟ اگه تونستی بیا پیشمون........
سلام و یه تبریک ویزه به مونای عزیزم که یه شادی جدید به خونش اضافه شده.
و اما هما جون که با خوندن متنش خیلی براش ناراحت شدم. خانمی با فکر و خیال فقط باعث ناراحتی خودت میشی. به این فکر کن که تو مهد جقدر دوست بیدا کرده دخترت و جه زود زبون باز کرده. اصلا بیا برای یه مدتی یه امتحان کوجولو کن. اکر میتونی یه هفته مرخصی داشته باشی حتما ازش استفاده کن و بعد میبینی که هنوز به دو روز نرسیده از خونه خسته و کلافه میشی . از اینکه هر لحظه ریخت و باشهای وروجک را سروسامون بدی. از بیکاری . ... بعد فکر کنم بتونی راحت تصمیم بکیری
سلام بچه ها انقدر از خوندن پست هما و بقیه اشکم در اومد که دیگه نتونستم چیزی ننویسم هما پس من چی بگم که هر کی منو میبینه میگه تو خیلی بدی و اصلا به فکر بچت نیستی اونروز که دیگه خیلی جالب بود یه جا رفته بودم مهمونی یه دختره بهم میگفت تو اصلا لیاقت مادر شدن نداری چرا بچه دار شدی انقدر این مدت بهم از این چیزا گفتن که چند وقت پیش رفتم پیش مشاور گفتم خانوم من سرکار میرم درس میخونم خلاصه که این وضع منه اینم بچم به نظرتون چی کار کنم گفتم اگه بهم گفت بمون خونه میمونم میدونی بهم چی گفت: خانوم سرکار که نمیشه نری! درست رو هم نمیشه ول کنی چون اونوقت خیلی بده و بعداً حتما پشیمون میشی! من داشتم شاخ در میووردم بعد هم بهم گفت کارت رو نیمه وقت کن اونم چون من درس هم میخون جالبتر اینکه بهم گفت تو باید روزی دو ساعت با این بچه بازی کنی و همین کافیه بیشتر هم احتیاجی نیست تازه بهم گفت بهتره جای اینکه این بچه رو بزاری پیش مامانت بزاری مهد چون تربیت بهتری برای بچست نه اینکه مامانم بد تربیتش میکنه گفت اون همش بهش محبت میکنه و این بده خلاصه که من رو مجبور کرد که حداکثر تا مهر علی رو بزارم مهد و بهم گفت به هیچ عنوان درست رو به خاطر بچه ول نکن چون اگه این کار رو بکنی مطمئن باش دو سه سال دیگه پشیمون میشی و ضمنا اینطوری مطمئن باش روحیه بهتری داری هما جون انقدر این مشاوره خوب بود که خدا میدونه نه برای اینکه اینا رو بهم گفت چون برای هر حرفش دلیل داشت من از وقتی دانشگاه درس میخونم از بس این و اون بهم گفتن تو خیلی مادر بدی هستی خسته شدم ولی الان که از یه نفر که این کارست سوال کردم دیگه خیالم راحته و اصلا عذاب وجدان ندارم امیداوارم همیشه شاد باشی راستی الی هی حالا این عکسا رو بزار و دل ما مامانایی که دختر ندارن بسوزون قربون این سام و یاس نازنین برم امیدوارم خدا برات همیشه نگهشون داره
واییییییییی یادم رفت غشششششششششش کردم واسه عکسای خوشگل این دو تا وروجک هوس انگیز...
بخصوص عکس آخری باید توی آتلیه یه همچین عکسی بگیری ازشون محشر می شههههه
راستی من یه ادکلن هدیه گرفتم خیلی حال داد بالاخره شوهر منم داره هدیه گرفتن واسه یه خانم رو یاد می گیره... و یه شاخه گل نقره هم به مامانم هدیه دادیم البته به اتفاق خواهرم
آتلیه تخصصی کودک دریچه اصفهان www.darichestudio.com و عکسهای جدید در @photodariche
روز همتون و هممون و مامانامون و مامان بزرگامون و مادر شوهرهامون مبارکککککککککککککککککککککک..... تبعیض رو داشتین؟؟؟؟ آخر از همه مادرشوهر بدبخت!!!!!! آخه یکی نیست بگه بالاخره ما هم مادرشوهر می شیم ها!!!!!!!!!!!!!
من فدای این دوتا جوجه خوششششششششششششششششمل و خوشششششششششششمزه بشم که دل همه رو بردن....... مخصوصا غشششششششششش کردم واسه اون سنجاق خوشگلی که یاس زده به زلفاش. الی جون یه بار دیگه هم بهت گفته بودم که میون بچه های اینجا، سام خیییییییلی شبیه کوروشه. حالتهاش، ژستاش ، موهاش، فیزیک بدنش و........... برای همین هم هست که عاشقشششششششششششششم......... یه بوسسسسسسس گنده از هردوتاشون بکن.
راستی بچه ها بیایین بگین کادو چی گرفتین........
من که فعلا چیزی نگرفتم تا ببینیم چی می شه...........