2777
2789
سلام سلام
دلم خیلی براتوون تنگ شده بوود...

موناچطوری؟؟اگه بدوونی چقدر به فکرتم ...... مخصوصا که اسم مامان سارینا و سامیار را می بینم کیف می کنم ....

مارسیم داری میای وطن...خوش به حالت ...امیدوارم که بهت خیلی خوش بگذره....

منم خووبم.... همیشه به یادتوونم...ولی تنبلم...

امیدوارم که سرحال باشین

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

هلو علیکم به دوستای جون جونی خودم
عا...ش...ق....تو....نم!
امروز رفتم و استاد راهنمام فرمودند مدیر گروه محترم دارن می رن آمریکا برای همین منو پیچوندن!!!
یه نامه داد که مستر مدیر گروه قربون اون ریش پروفسوریت برم با این خانوم حامله راه بیا و این جمله رو رسما نوشت که اگر ایشان با توجه به وضعیت جسمی که دارند تا قبل از زایمان دفاع نکنند، دفاع ایشان به 5 ماه دیگر موکول خواهد گردید! لذا دستور مساعد فرمایید فلان و بهمان....

اینجانب خانوم حنا از کلیه دوستان عزیز درخواست می نمایم فردا انرژِی های مثبت خود را به سوی من و مدیر گروه محترم روانه بفرمایند تا هر آنچه صلاح هست همان شود....
خلاصه کلوم هرچه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم.....
خلاصه کلوم هر چه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم!!
هلو علیکم هاواریو خانم حنای خوشگلم (عکست دیدم میدونم چقدره ناز و ماهیییییییی)
من فردا بی نهایت انرژی مثبت برایت میدم اما ببین وقتی میری همون اول به مدیر گروه به شوخی بگو اگه می خواین اینجانب برم از همین جا بیمارستان این نامه رو نادیده بگیرین اما اگه میخواین دعای هزار نفر پشتتون باشه و من پس فرداش با کلی شیرینی برگردم دستور بدیدکلک این دفاع من کنده بشه
بوسسسسسسس
سلام سلام

دیرووز همت کردم چندین صفحه را خووندم

اول به مامان آرشا تبریک می گم....بابا تو خیلی مردی........ چقدر فاصله بین تصمیم و اقدامت کم بوود..خیلی از همتت خوشم اوومد......واقعا از صمیم دل برات آرزوی موفقیت می کنم ...

مارسیم جوون تسلیت می گم....ببخشید که دیر شد ولی خوب دیر فهمیدم........راستی چقدر خووب که تونستی سامی را از شیر بگیری...منم دووست دارم واسه عید بگیرم ولی فکر نمی کنم مال من به این راحتی ها باشه ....

مووونا....دخملت می ره مهد؟؟ عزیزم...... من فعلا یکی دوماه به باربد استراحت دادم آخه خیلی مریض شد و سرفه های بدی می کرد.........

مامان بچه ها چه همتی کردی واسه وزن کم کردن...منم بعد از از شیر گرفتن باربد میخوام بزنم بدجوور تو کار رژیم...چطوری می شه ماهی 6 کیلو کم کرد؟؟؟
الی منم برات انرژی می فرستم ...امیدوارم که امرووز روووز شانس تو باشه ......

مهناز هر جا هستی امیدوارم که سرحال باشی .......

محبوووبه تو چطوری ؟؟؟ خیلی به یادتم ها......خووونه مامان خوش گذشت؟؟

دوووستان جدید خوووش اوومدین ...امیدوارم اینجا بهتوون خوش بگذره.....

فدرا ازت خبری نبوود تا جایی که دیدم...کجایی دخمر؟؟؟

پرستو اینو می نویسم به این امید که بیای.........بیا بیا .......حتی اگه دپرسی بیا از دپرسی بگوووو..

هما تو هم حتما الان در عسلوویه ای..خوش بگذره




صنم راستی تو کجایی...تو این ده صفحه ای که خووندم تو هم نبوودی...من فکر کردم فقط تنبلتوون منم ....

می بینم که بچه ها حسابی شیرین زبوونی می کنن...باربد من فقط چند تا کلمه می گه....... ولی متخصص در صدای انواع حیواناته....به من که می گه آداده...یعنی آزاده.....گون جیش...یعنی گنجیشک ....از اینجا..... اوونجا.....ماه...ون.....ابر....ددر...یعنی شتر(اونم از کلیپ بروبکس یاد گرفته) .... واسه خودش کتاب می خوونه و خلاصه از همین کارها.....

هر کی هم میره دستشویی چه مهموون چه خودمون می گه جیش و حسابی همرو رسوا می کنه.... ولی هر چی تلاش می کنیم که خودش هم تو دستشویی جیش کنه اصلا به رو خودش نمیاره....

خوب چقدر امروز فعالیت کردم ها...

امیدوارم همت اینو داشته باشم که زوودتر سر بزنم

سلام سلام سلام.

نوشین جون چه خوب کردی اومدی دلمون واشد خانومی. توروخدا زودتر بیا پیشمون. اون باربد شیرین زبون رو هم بچلونش با اون زبون بازی هاش.

الی جون تا اونجا که بتونم برات دعا می کنم ولی من دلم خیییییییییییییییییییلی روشنه و مطمئنم که حتما حتما باهات راه میان. بهرحال نهایتا هم بقول خودت هرچه پیش آید خوش آید.

دریا جون چیکار می کنی با این آیسای خوشگل و خوش زبون و شیطون.

موناجونم تو چکار می کنی با ورووجک تودلی و ورووجک بیرون از دلی و کار بیرون و خونه داری و .... خدا قوتت بده مادر واقعا. ما که تودلی نداریم توش زایمان کردیم بخدا!!!!!!

محبوبه کجایی بازم پیدات نیست!!!!!!!!

هانیه جون عمل خواهرزادت چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا برامون تعریف کن که همه نگرانیم.

فدرا، فرانک (مامان نیلا)، مهناز، صنم، هما (که می دونم درگیر کار اداره ای)، آزاده (مامان آریان و آراد)، کجاییننننننن؟؟؟؟؟؟؟

دیشب من گفتم کیمیا یه لیوان آب به من بده. کوروش دوید سمت آشپزخونه و گفت مامانی آب بخوووره، باشه؟؟؟ (سرش رو هم خم کرده بود به یه سمت!!!!!!!!!) نمی دونین که بچه ها تو این سن چقدر شیرین هستن. شیطونی هاشون یه طرف این شیرین زبونی هاشون یه طرف. برای همین هم تند و تند چشم می خورن و بلاملا سرشون میاد.

خیییییییییلی مراقب خودتون و جوجه ها باشین.

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس.
سلام خوبید
این چند روز خدایی خیلی روزهای پرکاری بود یه جورهایی بعد از تعطیلات همینجوری کار از در رو دیوار برام میباره احتمالا تا سه شنبه همینجوریه تا این جشنواره پژوهش مدیریت شهری تموم بشه تازه میون این همه کار پنجشنبه کلی کوزت بازی هم کردم بعد از 2 سال و اندی (از حاملگی تا الان) یه کارگر گرفتم کل آشپزخونه از سقف تا کف حسابی تمیز شد رهام هم کلی عشق کرد همه چیز بهم خورده بود اون وسط آی جولون میداد تا ساعت 12 که به بابام زنگ زدم که بیا ببرش چون نمی ذاشت کار کنم وقتی رفت انگار همه کارها تند تند تموم شد خلاصه خونه تکونی با این فسقلی ها داستانی داره
این جانب هم نمی دونم چه مرگیم شده همش تپش قلب دارم و چون این مورد رو قبلا هم سابقه دارم دکتر بهم پارا پرانول 10 روزی 2 عدد تجویز کرده اینم قوزی بالای قوز تو این گیرودار نمی دونم کی از دست این تپشها خلاص میشم.
راستی رهام از وقتی شیر خشک رو شروع کرد به خاطر حساسیتش دکتر شیر ایزومیل رو تجویز کرد خدایی هم شیر خوبی بود ولی از روز سه شنبه کلا این شیر نه کمیاب بلکه نایاب شده و دکترش شیر بیومیل سوی که خیلی هم بی مزه هستش رو جایگزین کرد که رهام هم انگار زیاد باهاش حال نمیکنه حالا من تنها رو تصور کنید روز سه شنبه و چهارشنبه کل داروخانه های شرق و شمال شرقی وشمال و مرکز تهران رو دنبال شیر خشک ایزومیل میگشتم خدا کنه به مزه بیومیل عادت کنه چون همین جوریش شیر دوست نداره خدا به خیر کنه .
راستی یه خبر خوب شوشو فردا بعد از یک ماه میاد از ماموریت تا چند روز خونه باشه و دوباره بره من و رهام هم حسابی کیفولیم
الی جون این استادتون بهت نگفت فردای زایمان بیا واسه دفاع عزیزم اینا انگار تو عمرشون زن حامله و زایمان کرده ندیدند که نمی تونند شرایط آدما رو درک کنند ... خانومی یه دنیا موفقیت رو با یه عالمه موج مثبت برات میفرستم
مونا جونی مهد رفتن سارینا مبارک خوش به حالت که مامانتون راضی شدند من هنوز توپروژه راضی کردن به سر میبرم ولی اگه خدا بخواد بعد از تعطیلات عید دیگه میزارمش چون مامانم باید کمرشو عمل کنه و بخواد نخواد این اتفاق میفته
مامان بچه ها خوشحالم که یه سفر خوب داشتید موفق باشی.
نوشین خانوم چه عجب آقا باربد چه طوره
بقیه مامانا امیدوارم خوب و خوش و سرحال و سلامت باشید هم خودتون هم وروجکهای نازتون.
سلام خوبید؟ خوش میگذره؟

نووشینی تو خوبی؟ باربد طلا خوبه؟ چه عجب؟ باورت میشه چند روز پیش اینقدر به یادت بودم . یادش به خیر پارسال چه رونقی داشت تاپیک دم عید با ما مامای شاغل.. کلی آدرس خرید از هم میگرفتیم. یادته مانتو فروشی محل نزدیک محل کارم رو آدرس دادی؟ کلی آقاهه کارش رونق گرفت. تمام شرکت نفتی ها رفتن پیشش؟ یادش به خیر . البته یه قسمتهاییش هم خیر نبود !!!!. صدای یکسری بابت چت کردن ما در اومد و خلاصه کار به کلوپ کشید و بگذریییییییییییییم
دلم برات تنگولیده بود . من بر عکس تو از مهد کودک رفتن الینا خیلی راضیم و علیرغم اینکه مامانم میگه بذار تا ظهر باشه یا یه روزهایی میگه بیارش اینجا و نبرش .. اصلا اینکار رو نمیکنم چون الینا خیلی خوب عادت کرده و الان مهدش و دوستاش رو دوست داره و دوست ندارم هوایی بشه . براش هم خیلی خوب شده . الان خیلی خوب ارتباط برقرار میکنه با همه . و تو صحبت کردن هم احساس میکنم به خاطر مهد کودک رفتنش خیلی خوب پیشرفت کرده . دیروز به دست من نگاه میکرد و هی میگفت:" انگ" با مکث "شر" اینقدر خنده دار تلفظ میکرد که نگو بعد از کلی تفحص فهمیدم میخواد بگه انگشتر . امروز مربیش تلفنی گفت : دیدی دخترت دیگه خانم شده و وسایلی که باید براش بخری رو میشناسه ؟ من گفتم منظورتون چیه؟ گفت : انگشتر و النگو (البته الینا النگو رو بلد بود) و گوشواره و ... حالا امشب باید ببینیم بقیه رو چجوری تلفظ میکنه.
راستس الینا هم مثل باربد هر کی تو خونه بره دستشویی بلند میگه : (اسم طرف) دیش داش . عموم اومده بود خونه بابا اینها رفت دستشو بشوره الینا مرتب با ذوق میگفت عمو دیش داش (عمو جیش داشت) عمو بیچاره از اون تو میگفت نه بابا به خدا دارم دستامو میشورم. و خلاصه خیلی بامزه شدن این فینگیلا

مونا جونم تو چی کار میکنی با مهد رفتن سارینا . موفقیت آمیز بود یا به احتمال خیلی زیاد مامانت دلش نیومد و حالا پیش مامانت . سامیار گلی خوبه ؟

مژی جونم چشمت روشن شوشو میاد . خوش به حال تو و رهام با یه عالمه سوغاتی. خانمی ایشاله تپش قلبت چیز خاصی نیست و زوزد زود خوب میشی. راستی خوش به حالت یک کم کار خونه تکونی رو کردی. من هنوز دست به هیچ چیز نزدم .

مامان بچه های گل . خوبی عزیزم ؟ تو هم یه دختر بزرگ داری که حتما کلی کمکت میکنه. خوش به حالت!!!!!!!!!
راستی عسلویه رفتن من هم 15 تا 19 اسفند که دلم نمیاد برم و دارم میجنگم تا کنسلش کنم . اصلا فکرش رو هم میکنم دلم برای الینا پر میکشه . ولی یه چیز بامزه مامان شوشو اینقدر خوشحاله که نگو و هی میگه خوب برو الینا که شیر نمیخوره آخه میخواد اون مدت بیاد خونه ما . حالا من نمیدونم الینا میره مهد کودک چه دلیلی داره اون بیاد ولی قراره بیاد!!!!!!!!!! حالا ببینیم چی میشه

بقیه مامانها دم عیدی بیاد از خودتون خبر بدبد بهمون
مارسیم جونم تو کجائی؟ مشغول مقدمات سفر و خرید سوغاتی این حرفایی که نمیای؟
مهناز، فرانک 1 ، فرانک 2 ، سمیر ، آینه ، مهتاب ، صنم و همههمه که خیلی دوستتون دارم
بوسسسسسسسسسسسسسس
سلام
سلام
نوشین من ضعف کردم برا این باربد بلبل زبون ببوسش

هما جون من هستم ولی یه مشکل خیلی بزرک داریم فعلا خانوادکی که میخواییم قبل سفر حل بشه .

فعلا هم مشغفول بنایی هستیم. مونده فقط ریزه کاریها و نصب حمام و دسشویی. هر روز ناهار دادن به کارکرها و با فسقل سرو کله زدن و مواجه شدن با یه خونه کارتون شده هههههههههههههههه

الی یه عالمه انرزی مثبت برات فوت کردم

________________

هر کی کفت مشکل جدید ما جی هست جایزه داره. (مشکل بین من و حسام نیست.مربوط به خانواده شوشو هست) اینم راهنماییش.
مارسیم جان

من حدس اول رو میزنم و امیدوارم جائزه رو ببرم !

حتما مادر شوهرت غش کردن دائم گرفته !!! و نمیتونید تنهاش بزارید و بیائید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بوس
بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
سلام
درنا دلبندم خیلی بی خبری مادر! جایزه رو که نبردی هیچ باید یه چیزی هم دستی بدی!

مادر شوهر مارسیم به رحمت خدا رفته!

مارسیم عزیز و بیقه دوستانی که انرژی برام فرستادید انرژی ها گرفت و تاریخ دفاع من افتاد به 16 اسفند ساعت 11 و نیم صبح!
البته اگه تا اون موقع زایمان نفرمایم چون همین الان با درد شدید نشستم + سرماخوردگی کوفت!!!



سلام به همه... ما هم هستیم دیگه منم یه جورایی شدم مامان شاغل صبح حدود 9 میام تا 1 بعدازظهر عصرها هم با شوشو میایم از حدود 4 تا 9 شب

آرشا هم صبحها پیش مامان شوشو می مونه و عصرها خونه ی مامانم البته آتلیه مون به خونه ی مامانم خیلی نزدیکه و شبا گاهی میاریمش پیش خودمون...

مارسیم فکر کنم پروژه ی سر خاک رفتن باشه ... شاید هر روز می خواند برند سر خاک...؟؟؟

نوشینی خیلی دلم برات تنگ شده بود...

هماجون دیشب خوابتو دیدم... با الینا اومده بودید اصفهان و نمی دونم خونه ی ما بودیم یا جای دیگه ولی با هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم...
آتلیه تخصصی کودک دریچه اصفهان www.darichestudio.com و عکسهای جدید در @photodariche
سلاممممممممممممممممممم به همگی

تفلد تفلد تفلد خودم مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک هههههه

امروز صبح که از خواب بیدار شدم سارینا هم سریع بیدار شد اومد تو دستشویی پیشم واستاد من داشتم مسواک میزدم دستشو بهم میزدو میرقصید و میگفت دددددددددد پشت هم منم هی میگفتم چیه مامان اول صبحی سر حالی پشتش مامانمو آقای همسر اومدن گفتن تولدت مبارک فکر کنید با یه دهن کف کرده و چشمای بزور باز شده داشتم اول صبحی ذوق مرگ میشدم تازه فهمیدم مامانم به سارینا گفته بوده بیاد تولدمو تبریک بگه این اولین تولدمه که دخترم با زبونه خودش بهم تبریک گفت و من واقعا" در پوست خودم نمیگنجم بعدش به مامانم گفتم حالا باید تو دستشویی تبریک میگفتید آقای همسر هم گفت خواستیم همه چی برات امسال متفاوت باشه خدائیش سورپریزو دارید هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

در ضمن سارینا همچنان میره مهد و خیلی هم راضیه

دوستتون دارم هوارتا

من قربون الینا برم با اون انگشتر گفتنش

مژی جون انشالله تپش قلبت هم چیزی نیست منم دارم البته واسه من بیشتر بخاطر بارداریمه ولی در غیر بارداری هم دارم نگران نباش خونه تکونیتم مبارک

الی خیلی خوشحال شدم موفق باشی

مامان آرشا واقعا" مبارکه کارکردنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

نوشین عاشقتممممممممممممممممممممم
زن قـــــداست دارد ....
بــــراى با او بـــــودن باید مــــرد بود !
نه نـــــر ... !!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108