سلام به همراهان
قرار بود دیشب اقدام کنیم همسرم گولم زد ظهر اقدام شد. کلی از دستش ناراحت شدم و گریه و قهر که چرا برنامه م بهم زدی و باید چیزای تقویتی میخوردی و.... اونم گفت اشکالی نداره میخورم شب هم اقدام میکنیم!!
شنیدین میگن توی هر چیزی حکمتی هست؟؟
غروب رفتیم بیرون و شب تا رسیدیم خونه خبر مرگ پدربزرگم رو دادن. از دیشب رو به موتم از گریه و ناراحتی زیاد. نمیدونم چطوری حالم توصیف کنم که متوجه داغون بودنم بشین.... از غم و عذاب وجدان و ....
نمیدونم همون دیروز ظهریه گرفته یا نه!
الآن توراه شهرمون هستم....۲۴ساعت راه با اتوبوس! حمل چمدان! شوهرم همراهم نیست کارام بکنه وسیله ها رو جابجا کنه! اون حجم از غم و گریه! واقعآ حالم خیلی بده ما توی فامیل درجه۱ تاحالا غمی نداشتیم مرگی نداشتیم الآن یهو بزرگ فامیل فوت شده (تصادف کرد. به همین خاطر آمادگی قبلی از مرگش نداشتیم)کار و پذیرایی از مهمانهای مراسم که خواهم داشت! دومرتبه ۲۴ساعت راه با اتوبوس!
به همه ی اینا همدردی و انجام کارهای مادرم هم اضافه کنید.
اینایی که گفتم تا ۱۰ روز آینده ادامه داره....
حکمت خداست که به دل شوهرم انداخت دیروز مرخصی گرفت و زودتر اومد خونه(چ اگه تا شب صبر میکرد قطعآ نمیشد)
حالا اگه بگیره و بمونه برام بازم حمکت خداست که چنین بزرگ فامیل رو گرفته و بچه ای رو توی دل من گذاشته
امیدوارم خدا به همگی صبر و سلامتی بده. عزیزای دلم من فعلآ درگیرم. الآنم چ توی راه هستم اومدم سایت تا بی اطلاع نذارمتون و بی حرمتی نکرده باشم
امیدوارم وقتی این غم بزرگ ازم برداشته شد و برگشتم ببینم از نی نی هاتون میگین
الهی که خدا عزیزاتون نگه داره
فعلآ✋