# بسیار بلند و فوق العاده نزدیک
جاناتان# سفران
من همیشه آنقدر ها ساکت نبودم عادت داشتم مدام حرف بزنم حرف بزنم و حرف بزنم بدون وقفه...اما سکوت مثل سرطانی ناگهان همه ی وجودم را فرا گرفت...
انگار معنی کلمات از ذهنم پرواز میکردند و از من دور میشدند درست مثل برگ های پاییزی که از درخت جدا میشوند و به رودخانه میریزند...
من درخت بودم و جهان رودخانه!