2777
2789

قسمت دوم رمان"من"

قسمت_دوم#  

----------------------

روز زوج بود و من باید به آموزشگاه میرفتم، استرس شدیدی داشتم، اصلا نفهمیدم که کی به آموزشگاه رسیدم، با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم وارد آموزشگاه شدم، با گفتن این جمله آرامش گرفتم
دانش آموز های زیادی اومده بودن و راهرو کلاس قلقله بود! پسر های زیادی هم بودند! پسری که نگاهش نگاه من رو جذب خودش کرد هم میون آن ها بود! قیافه مظلومی داشت!
من تو راهرو آموزشگاه بدون رفیق یا آشنایی داشتم به دختر ها و پسرای تو راهرو نگاه میکردم که بطور ناگهانی یه دختری که من اصلا نمیشناختمش اومد و زد رو شونم! نگاه کنجکاوانه ایی کردم!
با لحن مهربونی گفت: چرا تنها نشستی؟
منم که از دیدن همچین آدمی جا خورده بودم، گفتم: آخه کسی رو نمیشناسم!
با همون لحن مهربون گفت: خب عیبی نداره! من میتونم با دوستام تورو آشنا کنم که دیگه تنها نباشی!
با شنیدن همچین جمله ایی خوشحال شدم و باهاش رفتم که با دوستاش آشنا بشم!
به ترتیب معرفی کرد که یکیشون اسمش فاطمه بود و یکی دیگه ستاره و اون یکی آیناز!
از آیناز خیلی خوشم اومد! یطورایی مجذوبش شدم!
مسئول آموزشگاه همه رو منظم کرد و همه رو فرستاد سر کلاس!
معلم وارد کلاس شد و شروع به انگلیسی حرف زدن کرد!
من هیچ چیزی از حرفای مزخرف این معلمه سر در نیاوردم! چون هیچ علاقه ایی به انگلیسی نداشتم و فقط به خاطر اصرار مریم ثبت نام کرده بودم!
هر ساعت به اندازه یک سال برای من تو اون کلاس گذشت! کلاس تموم شد و همه در حال رفتن بودن که یه پسر بد ترکیب من رو هول داد و افتادم زمین!
افتادن رو زمین من باعث خندیدن همه شد! همه با دست نشونم میدادن و میخندیدن !
تو همین صدای خنده ها که داشت بغض من جمع می شد که یک دفعه رها شه یه پسر مهربون و خوشتیپ همه رو ساکت کرد و من رو کمک کرد!
از آموزشگاه خارج شدیم و پسره که اسمش مهرداد بود تو راه با من حرف میزد! من داشتم از خجالت آب میشدم! چون اولین بارم بود که داشتم با یک پسر اونم غریبه حرف میزدم!
مدام از من سوال میکرد و دوست داشت از زندگیم بدونه!
منم با جواب های کوتاه جوابشو میدادم!
همینطوری که به سمت خونه در حال حرکت بودیم به یه پارک رسیدم، مهرداد از من درخواست که یکم تو پارک قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم!
من خیلی وقت بود که دلم میخواست با یکی حرف بزنم و خودمو خالی کنم! منی که ۱۷ساله بودم کوه دردی بودم برا خودم! یک عالمه شکست، یک عالمه شکستن غرور،یک عالمه بغض نیمه کاره و یک عالمه تظاهر کردن به بیخیالی!
روی یه صندلی دونفره با فاصله نشستیم! مهرداد شروع کرد از گذشته من سوال کردن! من دوست نداشتم از گذشته م حرف بزنم اما اون با حرف های قشنگش منو مجاب کرد که از گذشته ام حرف بزنم!........

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

باشه نخون😐

چندتاسوال دارم، ادامشو کی میزاریو و اگه ممونه زودتمامش کن تا اوناییکه مث من دوس داریم بخونیم سرد نشیم! 

تو قسمت اول توشتی داستان زندگی من ، شما که پسری پس این داستان ساختگیه؟ اگه واقعی هس مال کی هس داستان؟

خدای مهربونم ، بخاطر همه اتفاقهای خوبی که به زودی واسم رقم میزنی ممنونم ! من به تو و توانایی هات ایمان دارم ، پس نگران هیچ چیز نیستم ! خودم و بدستت سپردم مواظبم باش😘 
چندتاسوال دارم، ادامشو کی میزاریو و اگه ممونه زودتمامش کن تا اوناییکه مث من دوس داریم بخونیم سرد نشی ...

خب نویسنده ش نوشته😐

رمانه

من ننوشتم که😐

تو قسمت اول نوشتم که رمانه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792