2777
2789
عنوان

روزمرگی های من

694 بازدید | 19 پست

سلام

از اونجاییکه هر روز برام ی چیز خاصی پیش میاد امروز اخرش دلو ب دریا زدم و این تاپیکو زدم ک هر وقت چیزی پیش میاد بیام اینجا و یکم خودم خالی کنم.

کم کم اینجا با من اشنا میشید

و مشکلاتی ک ممکنه برا هرکسی پیش بیاد

ما ی بچه داریم و محل کار شوهرم چسبیده ب خونس

خونه ام تو منطقه قوم شوهره

طوری ک با یکی جاریم دیوار ب دیوار وبا بزرگیه ی خونه فاصله داریم

خواهرشوهرم ک نزدیک 20متر

مادرشوهر کوچه پشتی

😨😧😣😠😢

این استیکرا خودش نشون میده من چی میکشم

خلاصه براتون بگم ک کم دردسر ندارم

چش باز میکنی بچه خواهرشوهر بالا کله ات...میمونه با اون لباست از پتو بیای بیرون یا همونجا سرکنی تا بلکه شرش کنده شه

از اینا گذشته بچه ها خواهرشوهر طفلیا سرویس مدرسه و کلاس ندارن

یکی میخوان ک دم ب ساعت اینا رو این ور اون ور کنه

کی بهتره از شوهر ساده و کم زبون من😐

والا بقران خسته شدم

چرا حالیتون نیس اونم کار خودشو داره

اکثر وقتا اگه خودم بخوام برم بیرون شوهرم نمیتونه ببره و راحت میگه کار دارم

نمیدونم اینا چرا انقدر راحت یا...

لطفا نگید سیاست داشته باش یا فلان جذبش کن

بخودشم گفتم من اگه واقعا نمیرسی مشکلی ندارم نبری ولی اینکه ب اونا راحت بله میگی اعصابمو بهم میریزه

اخه فلون فلون شده ها

شماها ک همه کاراتون رو دوش شوهر منه

صبح از 6بیدار میشه باید خدمات پدریتون کنه بعد از اونم دست بردار نیستید؟؟؟؟

تو بد برزخیم بد


شوهرم حاضر نمیشه اینجا رو بفروشیم ...پولشم نداره ی مغازه دیگه بخره...یعنی میدونید چیه اگه هم داشت نمیخرید...چون اصلا برا دست اوردن چیزی تلاش نمیکنه و هدفی نداره...هدفش فقط کاره

سه ساله سفر نرفتم

باهام هیچ جا نمیاد مهمونی ...تولد ...خلاصه ک مثل زنا بیوه با این و اون این طرف اون طرف میرم

کلا 7سال زندگی همین جوری بوده

همیشه ب امید اینکه بهتر میشه تحمل کردم

ولی حس میکنم زیادی تحمل میکنم

اخلاقش خوبه...خسیس نیس...دست بزن نداره...کم حرفه و فقط فقط ب کارش میرسه

اکثر اوقات ساده است یعنی اطرافیان راحت میتونن 

چی بگم والا

اینا روهم اینجا میگم بدتر افسرده میشم

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

واقعا چ جوری باید برخورد کرد...تهش میدونم ک شوهرمم دوست نداره ولی انگار نمیتونه یا نمیدونم چی....خیلی راحت اجازه میده ازش سواستفاده بشه...این قضیه بیشتر از هرچیزی ارامش منو میگیره

امشب دیگه از عصبانیت با سرعت تمام رانندگی کردم 

دیگه خسته شدم

11ماهه ک ماشینمون دست پدرمه و من واقعا گاهی عذاب میکشم

ماشینمون ک دست پدرمه داغون شده و حدود 40هزار تا کیلومترش رفته بالا

دیکه نمیدونم چ زبونی بگم ماشینمونو بده والا بخدا ی پراید دست دوم ک ب لطف همگی داغون شده

دلم میخواد بگم برو اوراقش کن من نمیخوام دیگه این ماشینو

نمیدونم چی بگم خدا لعنت کنه شرکتای خودرو ساز ک ماشین اینارو نمیدن بعد یکسال

خدا ازشون نگذره

بخاطر لحظه لحظه سختیایی ک میکشم

از اون بدتر مامانمه ک خدا ان شاالله عمرش طولانی کنه تنش سالم ولی منو کمتر زجر بده

از عصبانیت قلبم بشدت درد گرفته

من عصرا اجازه دارم ماشین داداشمو بردارم بعد از اون ور بخوام برم خونه مامانم باید منتظر بشم تا اماده بشه حالا نه ده دقیقه حدودا یک ساعت یا بیشتر باید بشینم

اگه بگم هی اماده شو ناراحت میشه ...اگه نگم معطلیش تمومی نداره

اگه بذارم برم عذاب وجدان میگیرم

ب والله گیرم

عذاب اور ترش اینه ک مثلا موقع برگشت از خونه مامان بزرگمم همینه میگم بریم

میکه بریم

من ک اماده ام

اگه واقعا نخواد بیاد و بخواد بمونه ک جیگرتو بالا میاره

خلاصه برگشتشم یک ساعت طول میکشه

بدترش ماشینو بذارم دم خونشون خودم برگردم خونم یا شوهرم زنگ بزنم بیاد

تازه ته همه ی اینا تو ی ادم بد اخلاقی

😃😁😀

خدایا ممنون از لطفت

خیلی لطف داری بهم

والا امروز از معطل کردنای مادرم ک با چشم و ابرو میگه بریم قید خریدمو زدم چون ساعت رفت رو 11

و همه جا بسته😨

واقعا نمیدونم چی کار کنم

شوهر خواهرم دوتا ماشین دارن


اصلا ماشینشون نمیدن دست بابام

ب بهانه های مختلف

واقعا خسته امممممممممممممممم

چرااااااااا هیچکی ادمو نمیفهمه

چراااااااا همه خودخواهن


امروز عید بود...صبح مثل بقیه روزا..فقط تنها لطفی ک شوهرم کرد این بود برا اولین بارباهام اومد گلزار..بعدم یک ساعت تو خیابون برا کاروان غدیر بی خودی الافم کرد...اخرم کاروان نیومد

تو راه برادرشوهرم زنگ زد گفت تصادف کردم

رفتم اورژانس ی بچه اش این تخت ی بچه اش اون تخت..زنش سرش ضربه خورده بود

خودش نمیدونست ب کدوم برسه

صحنه ی بدی بود ناخوداگا من و شوهرم افتادیم ب گریه

دخترش یک سالش بود ک کلی گریه میکرد و چشماشو باز نمیکرد فقط گریه

دکترا نمیتونستن رگشو پیدا کنن

بردن براعکس سر گفتن جمجه اش شکسته

بچه رو بردن مرکز استان

چشماش ورم کرده بود

کتف پسرشم شکسته بود

مادرشوهر عزیز بی خبر رفته بودن عیدو جشن و مراسم فک کنم تاالانم خبر نداره


پدرشوهرم تا دیروز داشتن خون ب جیگر اون پسره ک بهش زده و تصادف کرده بودن میکرد و میخواست تبدیل ب پولش کنه تا رضایت بده

الانم بچه خودش گرفتار شده

دیشب کلی باهم بحث کردیم...یعنی اون ک نه بقول خودش حرفی نداشت ک بزنه من حرف میزدم..سعی میکردم صدام بالا نره تا بچه بیدار نشه...باهاش اتمام حجت کردم....نمیتونم بگم چی چون سریع قضاوت میکنید...فقط ب طور رسمی از الان من فقط شوهر دارم...شوهرم نه پدر داره نه مادر و نه خواهر و برادر...فقط سعی میکنم رابطه امو برا ی برادرش حفظ کنم ک بچشم برادر میبینمش نه برادرشوهر

نفرت عجیبی دارم شمارشون رو گوشی شوهرم بیفته

نفرت عجیبی دارم ک فاصله بین خونه ی خودم تا خونه مادرمو برم ک مبادا چشمم ب اون ناکسای بی همه چیز بیفته

ب دوستم ک دردو دل میکردم میگفت پدرمادرن احترام....گفتن اره ولی میدونی چیه بعضیا وقتی سلامتیشون بدست میارن هار میشن

باید از گریه هاو ضجه هاش رو تخت بیمارستان فیلم میگرفتم ک بدرد روزای هاریش بخوره 

زخم خوردم و تلخ شدم

شایدبشه از بین واژه ها معنی واقعی نفرتو برسونم

امشب مثلا اومدم خونه خاله شوهرم ک مهمونی مکه دادن...زندایی شون ک روشو میچرخونه سلام نکنه...ننه شونم نشسته روبرو من چادر کشیده صورتش...تک وتنهانشستم اینجا

مادرشوهرم نشسته اشپزخونه زحمت نداده بیاد بیرون

متنفرم ازشون

فقط ب خاطر شوهرم اومدم

سلام

دیشب با جاریم حرف زدم و تقریبا از همه ناراحتیام گفتم بهش

اونم بعد از ماجرا تصادفش فقط خدا رو شکر میکنه

و هی میگه اینا مهم نیس چقدر دنباله حرفا رو میگیری

در راه رضای خداکمکشون کنید

چی بگم

حرفامو نفهمید

فک میکرد چشم دنبال پول و مالشونه

نمیدونه چقدر ازشون متنفرم

بخاطر رفتارای زشتشون ب خاطر خساستشون پول دوست دوستیشون

پول پرستای عوضی


یکم ترس و دلهره دارم نمیدونم جاری چیزی بشوهرش گفته یا نه

نمیدونم ب گوش شوهرم رسیده یا نه

نمیدونم الان ک بیاد چی میشه

دوست داشتم بگم چیا گفتیم و نظر بقیه رو اینجا میدونستم ولی نمیشه بخاطرش تاپیک زد

بهش گفتم عیدا من باید برم خونه مادرشوهر خواهرم چون مادرشوهرم دعوتی نمیفهمه یعنی چی

گفتم عروسی دخترخواهرش رفته گفته من اختیار ندارم عروسام دعوت کنم

گفتم پسرش خودش بنزین گرفته اونوقت بهش نداده

اونم گفت من تا حالا بهش فکر نکرده بودم ک چرا دعوت نمیکنه اصلا برام مهم نیس

بعدم سر دعوت عروسی گفتش ک اره مادربزرگم اومده گفته تقصیر تو شده ک اون نیومده با عاطفه ازدواج کنه عاطفه دختر خاله جاری و شوهرمه

اونم یعنی شوهر من

گفتم هر وقت میرم دارن ب عمه ام فحش میدن

تو حرفام موضع گیری نکرد

ولی از خودشو ماجراهایی ک مادرشوهر درست کرده گفت

نمیدونم

کلا حرف زدن باهاش حس خوبی بهم نداد

اصلا انگار منو درک نکرد

گفت من اصلا ب این چیزا اهمیت نمیدم

توو تو خونه بیکاری ب اینا فکر میکنی

کاش یکی بود الان باهام حرف میزد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108