2777
2789
عنوان

می‌خوام بمیرم

182 بازدید | 15 پست

خیلی رنج میکشم هیچ کس هم ندارم کمکم کنه. دلداریم بده. خانواده ام هیچ اهمیتی به من نمیدن. چطوری میتونن انقدر بی رحم و بی تفاوت باشن. دوست دارم دیگه نباشم.دیگه نمیتونم تحمل کنم.

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

شرایط پیچیده ای دارم. مشکلات زیادی دارم اما اونچه که منو از پا درآورده اینه که هیچ کس دوستم نداره. تکیه گاه عاطفی ندارم درحالیکه خیلی ضعیف و آسیب پذیرم

از من بدبختری ۱۶ ساله مادرم مرده نا خواهری نه همدمی یه زنداداش عوضی با یه داداش شیشه ای یه پدر سادیسنی که میگه مفت خور بهم نمیزاره سر سفره بشینم مثل سگ غذا میدوزدم میخورم هیچکدوم از خواستگارام نمیپسندنم دنبال کار میرم نیست تاپیکهام رو بخون خداروشکر میکنی

لطفا برا باز شدن بختم یه صلوات بفرست
از من بدبختری ۱۶ ساله مادرم مرده نا خواهری نه همدمی یه زنداداش عوضی با یه داداش شیشه ای یه مدر سادیس ...


اگر بدونی چه به سر من رفته! خیلی متاسفم که شما هم رنج میکشی اما شاید قوی هستی‌ من نیستم. فرسوده ام. و اینکه عزیزم موضوع این نیست که کی از کی بدبخت تره. من از بس رنج کشیدم دیگه توان ندارم.

عزیزم چند سالته ؟ و شرایط خانوادگی شما چطوریه ؟ چندتا خواهر و برادر هستین و یا اصلا تک فرزند هستین یا خیر؟

تنها زمانى “صبور”خواهى شد،که “صبر”را یک”قدرت”بدانی نه یک “ضعف”…آنچه “ویران مان” مى کند“روزگار” نیست !حوصله ی “کوچک”براى “آرزوهاى بزرگ” ماست …........................................................................دو چیز شخصیت ات را تعین می کند :صبر وقتی چیزی نداری رفتارت وقتی همه چیز داری !
تک فرزند نیستم. سن و سالی ازم گذشته.

انشالله تنت سالم باشه. عزیزم احساس میکنم پدر و مادتون سنی ازشون گذشته. که این تو والدینی که سن و سال دارن طبیعیه. چون قبلا همش یا در حال کار کردن بودن و یا مادرهت همش باردار بودن و چندتا بپه ی قد و نیم قد دنبالسون بودن. و واقعا دیگه انرژی واسه ابراز محبت نداشتن. الان هم که بزرگ شدن و براشون واقعا سخته بخوان ابراز محبت کنن. عزیزم شما میتونی وارد اجتماع بشی و برای تودت حرفه ایی یاد بگیری و با بقیه قاطی بشی. یا میتونی تو گروه هایی که مثلا میرن کوهنوردی یا میرن دشت گردی یا تور میزارن شرکت کنی. .درسته هیچی جای محبت خانواده رو نمیگیره اما خوب چه میشه کرد.

تنها زمانى “صبور”خواهى شد،که “صبر”را یک”قدرت”بدانی نه یک “ضعف”…آنچه “ویران مان” مى کند“روزگار” نیست !حوصله ی “کوچک”براى “آرزوهاى بزرگ” ماست …........................................................................دو چیز شخصیت ات را تعین می کند :صبر وقتی چیزی نداری رفتارت وقتی همه چیز داری !
انشالله تنت سالم باشه. عزیزم احساس میکنم پدر و مادتون سنی ازشون گذشته. که این تو والدینی که سن و سال ...


ممنون که وقت میذارید و پاسخ میدید. جرات و اعتماد به نفس حضور در اجتماع رو ندارم. احساس حقارت دارم. روم نمیشه حتی بیرون برم ضمن اینکه خیلی تلخ و افسرده ام، دوست ندارم به دیگران انرژی منفی بدم.امیدوارم شما هم سلامت باشی. مرسی

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز