خلاصه ک کمکم وابستش شدم واقعا دوستم داشت وقتی ک کس دیگه برام نمیزاشت میزاشت بعد ۲ ماه دوستی ی روز ک بیرون بودیم گفت من تا خونه کار دارم بیا باهم بریم ولی من نرفتم گفتم نمیام و عصبانی شد ب شدت دستشو ب فرمون میکوبید منو وسط خیابون پیاده کرد چون مامانم در جریان دوستیم بود بهش گفتم اونم گفت رابطت باید قطع کنی و کلی نصیحت ک تعادل روحی نداره شاید اعتیاد داره ولی من نه تو کتم نمیرفت دوسش داشتم سنم ۱۸ بود تنها بودم وابسته .. خلاصه ک مامانم مجبور کردم جوابش بده اونم گف من قصد بدی نداشتم اگ داشتم بعد این همه بیرون رفتن کاری میکردمو بگذریم اینارو گفتم کیکم این ادمو بشناسین
خلاصه ما ازدواج کردیم من با کلی امید و ارزو بودم
بعد رابطه من خوندیری نداشتم من واقعا هیچکس حتی دوس نبودم چه برسه رابطه نمدونم چرا خونریزی نداشتم اونشب خیلی سرد خوابید حتی درد داشتم گف ادا نیار .. یاد اوریش عذاب اوره ققط اشک ک میریزم