امروز خیلی دلم گرفته بود بعدظهر خوابیدم ک شاید بهترشم ولی وقتی بیدارشدم حالم خیلی بدتر شده بود سرشب شوهرم گف پاشو بریم بیرون یخورده بگردیم حالت بهترشه , خلاصه تا رفتیم بیرون رو دیوارای شهر کلی برگه اعلام کاروان های زیارتی زده بودن ک منو شوهرم تک تکشون و نگا میکردیم و راجبشون حرف میزدیم و شوهرم گف باید برنامه ریزی کنم بریم سفر تا حسابی حال جفتمون رو براه بشه وقتی برگشتیم خونه باز دلم گرف خودمم نمیدونم چم بود با یه اهنگ قدیمی ک ازش خاطره اوایل ازدواجمون برام یاداور شد دلم پر شد و بی اختیار گریه کردم شوهرمم بنده خدا چیزی نگف سرشو انداخت پایین و ناراحت شد
یهو بابام زنگ زد ب شوهرم گف بیایید بریم قم , با منم صحبت کرد و روز دختر و تبریک گف
من و شوهرم خیلی خوشحال شدیم از اینکه خدا حواسش ب دل بنده هاش هست , حضرت معصومه طلبید تا بریم زیارتش