من ۱۵ ساله که ازدواج کردم و از اول خانواده همسرم خیلی اذیتم کردند به دلایل مختلف تا اینکه خود همسرم گفت نیاز نیست دیگه باهاشون رفت و آمد کنی که حدود دو سال رفت و آمدی ندارم یعنی من نمیرم ولی حالا این مسئله نیست کلا چون مادرشوهرم اخلاقش خوب نیست همه باهاش مشکل دارند ولی الان مسئله اینجاست که دوسال پیش دایی کوچک شوهرم هم با همه فامیل قهر بود بعد شب و روز مارو میکشوندن خونشون بچه های من بهشون عادت کردند خدا شاهده دختر کوچکم به زندایی میگفت مامان بزرگ تو عروسی پسرش چکارها که نکردیم ولی بعد عروسی پسرش با همه آشتی کردند البته بجز مادرشوهرم بعد با کسی که انموقع ها کلی فتنه کرد سر مراسمهای پسرش شدن جون جونی الان که ما تنهاییم اصلا محلمون نمیزارن با اینکه طعم تلخ تنهایی کشیدن من که برام مهم نیست بیچاره شوهرم و دلم برای دختر کوچکم میسوزه ولی همش برام سوال که چطور اینکارو کردن چقدر میتونن بی معرفت باشن از اینکه فهمیدم ازمون استفاده کردن از محبتمون سواستفاده کردن از خودم بدم میاد خیلی برام گرون تمام شده الان چون دورشون شلوغه حتی یه زنگ کوچکم بهمون نمیزنن خیلی ناراحتم انگار رودست خوردم
منم رو دست خوردم از کسی که همیشه حمایتش کردم و هواشو داشتم ولی به محص اینکه دیگه بهم نیاز نداشت باهام بدجور رفتار کرد.....بسپار بخدا و دیگه بهشون فکر نکن آرامش خودت و زندگیت رو با فکر کردن به اونا از بین نبر
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
با کمال احترامی که برا همتون قائلم ولی باید بگم که هیچ خوشم نمیاد کسی تو تاپیکام نمک بازی دربیاره اگه سوالی میپرسم، جوابمم میخوام همین و بس. _تیکه بامزه نندازین لطفا دوستای عزیزم_ مرسی بوووس😘
درکت میکنم نه با یه مسئله مشابه به این منم رو دست خوردم از کسی که همیشه حمایتش کردم و هواشو داشتم ...
نه دیگه برام جایگاهی ندارند ولی خدا شاهده برای بله برون پسرش اون فامیل فتنه گرشون یه کاری کرد چند نفر نرن بله برون نمیدونی چه ها که نکرد حالا اون یه طرف دنیا یه طرف خیلی دلم شکسته اصلا یه جورین عید میری خونشون نمیان جوابت پس بدن میگن آخه تو با مادرشوهرت رابطه نداری بیایم حرف میشه چه ربطی داره ما خودمون مستقل میایم میریم دیشب شوهر بیچاره م میگه دلم برای داییام تنگ شده گفتم به اون دوتا زنگ بزنه ولی کوچکه نه یه جوری رفتار میکنن انگار موندی پشت در تا راهت بدن
به درک؛؛؛لیاقت نداشتن؛؛؛صدقه سر بچه ات هر کاری کردی ولشون کن برن دو روز دیگه دوباره بو گند رابطشون ...
بله مطمئنم که حرف میزنن کلا خار تو چشمم بخدا عروسش پاگشا کردم عروسه اومد خونمون بعد بهم زنگ زد که وای چه با سلیقه ای چه دستپختی احساس میکنم خیلی با هم هم فکریم هی مسج میزد بهم یهو قطع کرد خدا میدونه چی رفتن گفتن