2777
2789
عنوان

ابراهیم هادی....❤

478 بازدید | 19 پست

روزها گذشتند ...

هر هفته یکی از روز های هفته دوشنبه ،پنجشنبه یا جمعه اومدم اومدم تا برات بگم از دردای دلم تو گلزار ک نشسته ام امید دارم ک حاجتم رو میگیرم ته دلم امید هس ولی بازم فکرای تو سرم میاد ک منو از رسیدن به آرزوم ناامید میکنه دفعه ی آخری که رفتم گفتم یا منو ب آرزوم برسونید یا اگ نمیرسم بهم بفهمونید ک بیشتر از این منتظر نباشم ولی هنوزم منتظرم...شایدم منو دوس ندارید

#شهید_ابرهیم_هادی ایشون خیلی معروف هستن دوستان اگ کسی ازشون حاجت گرفته لطفا درج کنه...

خدایا شبیه بادکنکی شده ام از بغضایی که به اجبار فرو داده ام ،التماست میکنم ....فقط یک سوزن... تکه تکه شدنم با خودم.......😔😔

کتاب سلام بر ابراهیم رو خوندم ، قشنگه خیلی😍

ما ابد در پیش داریم...💜                                                  راه خوشبختی هر کسی از مسیری خاص میگذره ، این راه برای همه یکسان نیست ، دنبال راه خوشبختی خودت باش💜


راوی: نویسنده کتاب سلام بر ابراهیم


از مهمترین کار‌هایی که در محل انجام شد ترسیم چهره ابراهیم در سال ۷۶ زیر پل اتوبان شهید محلاتی بود. روز‌های آخر جمع آوری این مجموعه سراغ سید رفتم و گفتم: آقا سید من شنیدم تصویر شهید هادی را شما ترسیم کردید، درسته؟ سید گفت: بله، چطور مگه؟ گفتم: هیچی فقط می‌خواستم از شما تشکر کنم، چون با این عکس هنوز آقا ابراهیم توی محل حضور دارد. سید گفت: من ابراهیم را نمی‌شناختم، برای کشیدن چهره او هم چیزی نخواستم، اما بعد از انجام کار به قدری خدا به زندگی من برکت داد که نمی‌توانم برایت حساب کنم. خیلی چیز‌ها هم از این تصویر دیدم.

با تعجب پرسیدم: مثلا چی؟ گفت: زمانی که این عکس را کشیدم و نمایشگاه جلوه گاه شهدا راه افتاد یک شب جمعه خانمی پیش من آمد و گفت: آقا، این شیرینی‌ها برای این شهید تهیه شده، همین جا پخش کنید. فکر کردم از بستگان این شهید است. برای همین پرسیدم: شما شهید هادی را می‌شناسید؟ گفت: نه، تعجب من را که دید ادامه داد: منزل ما همین اطرافه، من در زندگی مشکل سختی داشتم چند روز پیش وقتی شما مشغول ترسیم عکس بودید از اینجا رد شدم، با خودم گفتم خدایا اگر این شهدا پیش تو مقامی دارند به حق این شهید مشکل من را حل کن. بعد گفتم: من هم قول می‌دهم نمازهایم را اول وقت بخوانم، سپس برای این شهید که اسمش را نمی‌دانستم فاتحه خواندم. باورکنید خیلی سریع مشکل من برطرف شد! حالا آمدم از ایشان تشکر کنم. سید ادامه داد: پارسال دوباره اوضاع کاری من به هم خورد! مشکلات زیادی داشتم. از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد شدیم و دیدم به خاطر گذشت زمان، تصویر زرد و خراب شده من هم داربست تهیه کردم و رنگ‌ها را برداشتم و شروع کردم به درست کردن تصویر شهید. باورکردنی نبود درست زمانی که کار تصویر تمام شد یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد. خیلی از گرفتاری‌های مالی من برطرف گردید. بعد ادامه داد: آقا این‌ها خیلی پیش خدا مقام دارند. ما هنوز این‌ها را نشناخته‌ایم! کوچکترین کاری که برایشان انجام دهی، خداوند چند برابرش را بر می‌گرداند.




آمده بود مسجد. از من سراغ دوستان آقا ابراهیم را گرفت. این شخص می‌خواست از آن‌ها در مورد این شهید سوال کند. پرسیدم: کار شما چیه؟ شاید بتوانم کمک کنم. گفت: هیچی، می‌خواهم بدانم این شهید هادی کی بوده؟ قبرش کجاست؟ کمی فکر کردم. مانده بودم چه بگویم. بعد از چند لحظه سکوت گفتم: ابراهیم هادی شهید گمنام است و قبر ندارد مثل همه شهدای گمنام، اما چرا سراغ این شهید را می‌گیرید؟ آن آقا که خیلی حالش گرفته شده بود ادامه داد: منزل ما اطراف تصویر شهید هادی قرار داره، من دختر کوچکی دارم که هر روز صبح از جلوی تصویر ایشان رد می‌شه و می‌ره مدرسه. یکبار دخترم از من پرسید: بابا این آقا کیه؟ من هم گفتم: این‌ها رفتند با دشمن‌ها جنگیدند و نگذاشتند دشمن به ما حمله کنه. بعد هم شهید شدند. دخترم از زمانی که این مطلب را شنید هر وقت از جلوی تصویر ایشان رد می‌شد به عکس شهید هادی سلام می‌کنه. چند شب قبل، دخترم در خواب این شهید را می‌بینه! شهید هادی به دخترم می‌گوید: دختر خانم، تو هر وقت به من سلام می‌کنی من جوابت رو می‌دم! برای تو هم دعا می‌کنم که با این سن کم، اینقدر حجابت را خوب رعایت می‌کنی. حالا دخترم از من می‌پرسه: این شهید هادی کیه؟ قبرش کجاست؟


بغض گلویم را گرفت. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: به دخترت بگو اگر می‌خوای آقا ابراهیم همیشه برات دعا کنه مواظب نماز و حجابت باش بعد هم چند تا خاطره از ابراهیم تعریف کردم. یادم افتاد روی تابلویی نوشته بود: «رفاقت و ارتباط با شهدا دو طرفه است. اگر شما با آن‌ها باشی آن‌ها نیز با تو خواهند بود.» این جمله خیلی حرف‌ها داشت.


نوروز ۱۳۸۸ بود. برای تکمیل اطلاعات کتاب، راهی گیلان‌غرب شدیم. در راه به شهر ایوان رسیدیم. موقع غروب بود و خیلی خسته بودم. از صبح رانندگی و ... هیچ هتل یا مهمانپذیری در شهر پیدا نکردیم! در دلم گفتم: آقا ابرام ما دنبال کار شما آمدیم، خودت ردیفش کن! همان موقع صدای اذان مغرب آمد. با خودم گفتم: آقا ابرام ما دنبال کار شما آمدیم، خودت ردیفش کن!  با خودم گفتم: اگر ابراهیم اینجا بود حتما برای نماز به مسجد می‌رفت. ما هم راهی مسجد شدیم. نماز جماعت را خواندیم. بعد از نماز آقایی حدوداً پنجاه سال جلو آمد و با ادب سلام کرد. ایشان پرسید: شما از تهران آمدید؟ با تعجب گفتم: بله چطور مگه؟ گفت: از پلاک ماشین شما فهمیدم. بعد ادامه داد: منزل ما نزدیک است همه چیز هم آماده است تشریف می‌آورید؟ گفتم: خیلی ممنون ما باید برویم. ایشان گفت: امشب را استراحت کنید و فردا حرکت کنید. نمی‌خواستم قبول کنم. خادم مسجد جلو آمد و گفت: ایشان آقای محمدی از مسئولین شهرداری اینجا هستند، حرفشان را قبول کن. آنقدر خسته بودم که قبول کردم. با هم حرکت کردیم. شام مفصل، بهترین پذیرایی و ... انجام شد. صبح بعد از صبحانه مشغول خداحافظی شدیم.


آقای محمدی گفت: می‌توانم علت حضورتان را در این شهر بپرسم؟ گفتم: برای تکمیل خاطرات یک شهید، راهی گیلان‌غرب هستیم. با تعجب گفت: من بچه گیلان‌غرب هستم. کدام شهید؟ گفتم: او را نمی‌شناسید، از تهران آمده بود. بعد عکسی را از داخل کیف درآوردم و نشانش دادم. با تعجب نگاه کرد و گفت: این که آقا ابراهیم است؟! من و پدرم نیروی شهید هادی بودیم. توی عملیات‌ها، توی شناسایی‌ها با هم بودیم. در سال اول جنگ! مات و مبهوت ایشان را نگاه کردم. نمی‌دانستم چه بگویم، بغض گلویم را گرفت. دیشب تا حالا به بهترین نحو از ما پذیرایی شد. میزبان ما هم که از دوستان اوست! آقا ابراهیم ممنونم. ما به یاد تو نمازمان را اول وقت خواندیم. شما هم ...

آرزو به گور شده ها 😁 ملت قران ، لشکر حیدر😍✌ ...حق با علی 💚... باید وصیت نامه ی 💕 حاج قاسم 💕 را چندین بار خواند ، قبل از اینکه بزرگترین فرمانده نظامی جهان را از دست داده باشیم ، عارفی وارسته و سیاستمداری بصیر و ذوب در انقلاب را از دست داده ایم و اکنون ماییم و راه او و آنچه که او نوشته بود : خامنه ای عزیز را عزیز جان خود بدانید ، حرمتش را حرمت مقدسات بدانید .

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

کتاب سلام بر ابراهیم رو خوندم ، قشنگه خیلی😍

من دانلودش کردم وای هنوز شروع نکردم

خدایا شبیه بادکنکی شده ام از بغضایی که به اجبار فرو داده ام ،التماست میکنم ....فقط یک سوزن... تکه تکه شدنم با خودم.......😔😔
راوی: نویسنده کتاب سلام بر ابراهیم از مهمترین کار‌هایی که در محل انجام شد ترسیم چهره ابراهیم در ...

عااااالی بود عزیزم خیلی قشنگ بود اشک تو چشام جمع شد 

خدایا شبیه بادکنکی شده ام از بغضایی که به اجبار فرو داده ام ،التماست میکنم ....فقط یک سوزن... تکه تکه شدنم با خودم.......😔😔

منم ميخوام کتابش رو بخرم.من اينجا باهاشون اشنا شدم قبل اون فقط يکبار از يکي از دوستام اسمشونو شنيده بودم.

خدایا ازت میخوام تا آخر عمر درکنار دختر وهمسرم طعم خوشبختی رو بچشم وآرامش داشته باشم.اللهم صلی علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم.
من حاجتمو گرفتم ازسون.زوود حاجت میده اگه به صلاحت باشه

بمیرم الهی 😢😢ایشالا ک حاجت منم بده

خدایا شبیه بادکنکی شده ام از بغضایی که به اجبار فرو داده ام ،التماست میکنم ....فقط یک سوزن... تکه تکه شدنم با خودم.......😔😔
منم ميخوام کتابش رو بخرم.من اينجا باهاشون اشنا شدم قبل اون فقط يکبار از يکي از دوستام اسمشونو شنيده ...

آره منم همینجا با ایشون آشنا شدم 


خدایا شبیه بادکنکی شده ام از بغضایی که به اجبار فرو داده ام ،التماست میکنم ....فقط یک سوزن... تکه تکه شدنم با خودم.......😔😔

عزیزم من چند تا از حاجاتم رو به لطف خدا از ایشون گرفتم 

صبوری کن ان‌شاءالله به زودی شما هم حاجت روا میشین

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
عزیزم من چند تا از حاجاتم رو به لطف خدا از ایشون گرفتم  صبوری کن ان‌شاءالله به زودی شما هم حاج ...

خداروشکر...کاش واسم معجزه کنه،یکساله منتظرم میگم کاش اگ نمیشه بفهمم

 ولی امشب انگار بیشتر از همیشه دلم قرصه ک میشه،کاش انتظارم بیهوده نباشه و اگ نمیشه بفهمم

خدایا شبیه بادکنکی شده ام از بغضایی که به اجبار فرو داده ام ،التماست میکنم ....فقط یک سوزن... تکه تکه شدنم با خودم.......😔😔
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز