باشوهرم نشسته بودیم اشپزخونه ک شوهرم گف مهسیماواقعا میبینیشون گفتم اره بقران ک لیوان ازروسینک افتادشکست ولباسشویی افتادرو ویبره وهمش تکون میخورد من ازوحشت دویدم تواتاق سرم نزدیک بودبخوره شوفاژ شوهرم گرفت و ازحال رفتم شوهرم بالاسرم گریه میکرد .مامانم قران میخوند