یه خانومی هست از اقوام دورمونه . حدودا ۵۰ سالشه .دختر و پسر بزرگ داره
۱۰ سال قبل از شوهرش جدا شد .مرده میگفت زنم خرابه و ...
اللن چندساله خانومه رفته یه استان شمالی اونجا آپارتمان ساخته و خودشم گفته با یه مرده کارمند شهرداری و خیلی محترم ازدواج کرده
حالا اون سری مادرمو دید گفت مرده عقدم نمیکنه همینجوری صیغه ۹۹ ساله کرده
خودش خیلی خوشگله میگه که من برای ساختن خونم شهرداری رفت و آمد میکردم اینقدر مرده منتمو کشیده و پاپیچ من شد تا راضی شدم زنش بشم . بعدا میبینه مرده فقط روزا اونم یه ساعت خاصی میومده پیشش و هرگز یه شب هم خونش نمونده
الان این خانم میگه من باید جدا بشم
مرده بهش گفته من به زنم بد کردم زنم با اینکه میدونه من زن گرفتم اصلا یکبارم به روش نیاورده همونطور احتراممو داره ..منم خجالت زده اش هستم
هیچی فقط خواستم بگم دلم خنک شد که عاقبت این گندکاریشون اینجوری شده الان هیچکدومشون آرامش ندارن