آره الان مستقلم یعنی واقعا نجات پیداکردم ازاون شرایط مزخرف... هرکی ازدواج میکنه کلی واسه خودش برنامه داره اما من برنامم خلاصه شده بود اینکه صبح ازخواب بیدارشم یکراست برم خونه مادرشوهرم! جالبه باز شوهرم فرداش میومد تامیخواستیم بریم خونمون مامانش میگفت کجامیرید خونتون چخبره! فهمیدیم خونه دارین! دیگه شوهرمم میموند!گاهی اوقات حتی میشد سه چهار روز هم خونه خودمون نمیرفتیم اگر میرفتیم قهرمیکرد مامانش..
تااینکه خداخواست و باردارشدم دیگه دکترم استراحت مطلق دادبهم اوناهم خونشون طبقه3بود ولی من خونم همکف یکم پیازداغش رو هم زیاد کردم که نباید ازجام تکون بخورم و... وگرنه واسه بچه اتفاقی میفته دیگه اینطوری شد موندم خونه خودم یعنی به روی دخترم نگاه میکنم هزارمرتبه خداروشکر میکنم مایه ی نجاتم شد
الان هنوز که هنوزه میفهمم مامانش نمیتونه مستقل شدنم روببینه ودل پری داره