بهش گفتم خونمونو نفروش و ماروآواره نکن کرد.گفتم انقده حلقه به گوش حرفای مامانت نباش بود.پدرومادرمم هم از آبروریزی طلاق میترسن و هم کمی اقتصادی ان.ازهمه چی خسته ام.
منم تو حاملگی خیلی گریه کردم گاهی اوقات واقعا احساس تنهایی و بی کسی می کردم. احساس می کردم نه شوهرم حامیمه نه خانواده خودم. بعضی موقع ها اینطوری بود الان خوبه خدا رو شکر