سلام
من کاربر جدید هستم . من یه جراحم که ۵ سال پیش تو یه بیمارستان تو لندن کار می کردم . وقتی داشتم درس میخوندم استادمون برای همکاری بهتر و آموزش بهتر همه بچه های کلاسو دونفره یه تیم کرد . بعد منو با یه پسری هم تیمی کرد من اصلا نمیشناختمش .
نمیدونستم کیه . ازش پرسیدم گفت من حامدم یه پسر مصری هستم. از اونجایی که کار زیاد بود ما خیلی به هم کمک میکردیم و جوری شده بود که شدیم تیم نمونه بیمارستان . با اینکه اصلا همو نمیشناختیم. بعد یه روز رفتم تو حیاط دیدم دارم گریه میکنه بهش گفتم چی شده رفتم جفتش نشستم گفت دلم برا مادرم و خوانوادم تنگ شده بهش گفتم بهم اعتماد کن . راحت باش.
گفت مادر من هندیه و پدرم مصریه پدرم سال ها پیش فوت کرده . با هم کلی حرف زدیم بعد از اونم همش با هم درد و دل میکردیم تو کشور غریب اون شده بود بهترین دوستم . مثل برادرم بود.
سال ها گذشت و هنوز که هنوزه باهم حرف میزنیم.
اون با من تو یه روز بدنیا اومدیم. فقط اون شب بدنیا اومد من صب . ما هر دو می دونستیم که به هم وابسته ایم و هم دیگه رو دوست داریم ولی رومون نمی شد به هم بگیم یه شب که میخواستیم بریم کلینیک آموزشی یهو بهم گفت یه چند لحظه وایسا. ماشینمو نگه داشتم . بهش گفتم چی شده با خنده گفت قد قامت الصلاه . من نمیدونستم مسلمونه . منم خودم از وقتی رفتم خارج سا کلاه می زارم یا شال و روسریمو گره میدم . یه روز مامانم زنگ زد گفت میخوام بیام پیشت . گفتم کی؟ گفت هر وقت که پرواز بود یا هر وقت که شد.
چند هفته بعد رو مبل خوابم برده بود یهو زنگ در خون رو زدن بیدار شدم دویدم درو باز کردم دیدم مامانم و داداشم اومدن خیلی خوشحال شدم . براشون سنگ تموم گذاشتم .فرداش تو بیمارستان رئیس بیمارستان اعصابش خراب بود منم از همه جا بیخبر رفتم یه خبر اعصاب خورد کن بهش دادم . داد زد . یهو حامد اومد و گفت چطور جرئت میکنی صداتو روی یک زن بلند کنی؟ رئیس بیمارستان ساکت شد و رفت تو اتاقش . از اون به بعد علاقم بهش بیشتر شد .
حامد خیلی خوش تیپ و خوشگله. اصن مثل مدل هاس. همش باشگاه میره و بازو هاش خیلی خوشگلن. ته ریش داره و چشاش رنگیه. خودمم چشام عسلیه . بابام و مامانم از هم طلاق گرفتن. یه بار دوتاشون اومده بودن خونم. بعد زنگ درو زدن رفتم درو باز کردم دیدم حامده. بابام خیلی آدم شکاکیه. بلند شد گفت این کیه؟ تا اومدم جواب بدم . حامد یه جور خنده داری گفت : من حامدم یه پسر مصری. هم تیمی دخترتون.
زبونم بند اومد. بابام گفت : تو اینجا چیکار میکنی؟
گفت : من از دختر شما خوشم اومده . من عاشق دختر شما شدم . ۵ ساله دیوونم کرده . خوابو ازم گرفته . همش تو فکرشم .اومدم که از شما اجازه بگیرم ؟
بابام چشاش گرد شد و گفت : رایا تو میدونستی؟ گفتم نه .
بابام گفت : برو بیرون. حامدم بنده خدا دلم براش سوخت آروم گفت شب بخیر و رفت دم پله ها وایسا.
برگشت گفت : یه چیزی میشه بپرسم؟
داداشم گفت ها چته؟
حامد گفت ما رسم داریم دختر میتونه فقط یه سوال از من بپرسه. بهش گفتم تو بخاطر من رفتی فارسی یاد گرفتی؟ سرشو انداخت پایین گفت آره . هم زمان رفتم سمت در من رفتم سمت در اتاقم اونم رفت سمت در حیاط دوتامون رفتیم. من رفتم تو اتاقم لباس پوشیدم کیفشو برداشتم گیتارمم برداشتم رفتم تو هال. مامانم گفت کجا ؟ گفتم خیالتون راحت دارم میرم بیمارستان اونم بیمارستان نیومده رفته پیش مادرش . رفتم تو حیاط نشستم رو یه صندلی آهنگ عشق آسان ندارد زدم. ازدر رفتم بیرون تا صبح تو بیمارستان کشیک دادم و هی گریه کردم نمیدونستم چیکار باید کنم میدونستم حامد آدم خوبیه ولی از خودم خجالت می کشیدم دیگه روم نبود . فرداش رفتم کافه تریا که ببینمش انگار همه چی عوض شده بود . از داداشم تبدیل شده بود به عشقم . نشستیم تا چند دقیقه هیچ کس هیچی نگفت انگار تو دلمون با هم حرف میزدیم. بعد باید می رفتیم سر کارمون صدامون زدن. آروم در گوشم گفت من دوست دادم.
حالا نمی دونم باید چیکار کنم از خانوادم خجالت میکشم عصبیم نمی دونم چمه باید چیکار کنم؟ لطفا راهنماییم کنید.